خاطرات روزگار غریب اسارت در اشرف – قسمت نهم

پس از پایان جنگ اشغال عراق و مستقر شدن آمریکاییها در اطراف قرارگاه اشرف تقریبا فضای بازتری نسبت به دوره صدام حکم فرما شده بود. چون در این صورت افراد می توانستند به نیروهای آمریکایی مراجعه کرده و خارج شوند. البته خوب این موضوع دردسرها و مشکلات خاص خودش را داشت. در آن شرایط عراق، بهرحال سازمان فشار را روی نفرات پایین آورده بود در نشستهای عملیات جاری و غسل هفتگی به کسی فشار نمی آوردند و در مناسبات روزانه نیز به همین ترتیب.
اولین سری خانواده ها حدود یکی دو ماه پس از پایان جنگ بود که وارد اشرف شدند و سازمان به این ترتیب با یک حرکت انجام شده مواجه شد و شوکه شد. یادم می آید از قرارگـاه ما خانواده سعید حسینی آمده بودند که مادر و دایی اش برای دیدن او آمدند. سعید از اسرای اردوگـاه عراق است که طی جنگ توسط عراقیها اسیر شده بود و سپس به سازمان پیوست.
مرا نیز برای گرفتن عکس از آنها به محل ملاقات خانواده ها که در «مدرسه رسته ها» قرار داشت بردند. از طرف سازمان توصیه شده بود که حتی یک لحظه آنها را با خانواده شان تنها نگذارند. تقریبا هفده الی هیجده ساعتی که مادر سعید با او بود همیشه دو نفر حداقل از مسئولین بالای سازمان از جمله فرزانه میدانشاهی که فرمانده قرارگاه بود در آنجا حضور داشت.
این موضوع چنان روی سعید تاثیر گذاشته بود که پس از رفتن آنها کاملا متفاوت شده بود. اینجورافراد نیز بشدت توسط سازمان تحت نظر قرار می گرفتند چه به لحاظ رسیدگی و امتیاز دادن و چه به لحاظ اینکه او را تحت نظر داشته باشند که کار غیر معمولی انجام ندهد.
موج خانواده ها کم کم راه افتاد و یکی از معضلات اصلی سازمان این بود که هر بار چگونه با این موضوع برخورد کند. و چگونه افراد را توجیه کند که با آنها صحبت کنند. افرادی بودند که بیش از بیست سال خانواده خود را ندیده بودند وقتی با این موضوع مواجه می شدند کاملا تغییر شخصیت می دادند.
خانواده خود من نیز چند ماه پس از جنگ برای دیدنم آمده بودند، من پس از هیجده سال آنها را می دیدم، انگار برایم خواب و رؤیا بود. روحیه زندگی که مدتها بود در من مرده بود احساس می کردم دوباره دارد زنده می شود. شاید برای کسانی که به چنین وضعیتی دچار نشده اند قابل فهم نباشد ولی این عین حقیقت است که مجاهدین افراد خود را به لحاظ روحی و ذهنی می کشند و او را یک چیز دیگری که خودشان می خواهند درست می کنند طوری که آدم اصلا احساسات یک فرد عادی را ندارد و آنچه را که آنها می خواهند فکر میکند، می گوید و انجام می دهد. و این عین حقیقت است که آدم مثل یک ماشین سخنگو می شود که هرچه که آنها بخواهد می گوید. تا زمانی که یک شوک به او وارد شود که او را از این هیپنوتیزم نجات دهد.
آنها طی مدتی که خانواده من در آنجا بود شاید روزی ده الی بیست بار سراغ من می آمدند و از من میخواستند که آنها را سریعتر راهی کنم و نگذارم که بیشتر بمانند و به صراحت به من می گفتند که خانواده تو از طرف وزارت اطلاعات آمده و می خواهند تو را از مبارزه جدا کنند. واقعا آدم شقاوت و سنگدلی را در آنها بصورت عیان و بی پرده می دید.
سازمان سناریوی مشخصی برای برخورد با خانواده ها داشت اولین قدم این بود که تا آنجا که می تواند مانع ملاقات خانواده ها با فرزندشان شود. وقتی این مرحله کارایی نداشت و مجبور به ملاقات می شد سعی می کرد فردی از مسئولین سازمان همیشه کنترل موضوع را داشته باشد و مانع از بحثهای خصوصی و خانوادگی شود تا فرد به طرف زندگی کشیده نشود. بطور مثال وقتی خانواده من در مورد اعضای فامیل صحبت می کردند که کی زنده است و کی مرده و کی چکار می کند، چندین بار مسئولینی که آنجا حضور داشتند مانع می شدند و می گفتند نمیخواهد شجره نامه تان را مرور کنید.
طی ماههای اخیر خبردار شدم که تعدادی از خانواده ها جلوی درب اشرف تحصن کرده اند و خواستار ملاقات با فرزندانشان شده اند ولی سازمان به آنها اجازه نمی دهد. این کاملا برای من قابل فهم است چون شگردهای سازمان را بخوبی می دانم گاهی اوقات نیز یکی دو نفر را در تلویزیون می آورد (از آنهایی که خانواده شان دم درب نشسته اند) از زبان آنها حرفهای سخیف و چندش آور خودشان را می گویند. تا جایی که افرادی مثل «رضا وجدانی» را تحریک می کنند که حتی به خانواده خودش فحش هم بدهد چون به این ترتیب نزد مسئولین عزیزتر می شود و خودشیرینی او جالبتر می شود.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.