بی بی سی، حرفهای وارونه فرقه رجوی را پخش می کند

راستی اگر مسعود رجوی برای آزادی مردم و به قول خودش خلق قهرمان میجنگد، پس چرا مثل اربابش در زمان جنگ آمریکا وعراق، به سوراخ موش رفته است. اینکه خودش را جای امام حسین معرفی کرد، اما امام حسین که خودش همیشه در جلو سپاهیانش حرکت میکرد ولی مسعود رجوی در سوراخ موش تشریف دارند.مریم عضدانلو در اروپا عشق و حالش را میکند اما ناراضیان در اشرف در اسارت و برده کشی سران شان باید زجر بکشند. چندی پیش، سران فرقه گفتند که ما عملیات نظامی نداشتیم و با دولت عراق هیچ درگیری و حمله ای هم نداشتیم. چه جالب! پس این همه کشته از کجا درآمد. اگر واقعا نداشتید، پس خودتان این همه ناراضی را کشتید؟ نمی دانم بی بی سی با چه جرئتی حرفهای این فرقه را پخش میکند. می گویند، یک خرسی تخم گذاشت. گفتند هر چه از این دم بریده بگویند، کم گفتند. اینها اعضای خودشان را شکنجه میکنند، چه رسد به دیگران. البته خدا به مردم ایران رحم کند. من آن زمان که در آن جهنم بودم، چیزهایی دیدم که واقعاً عجیب است. مثل حرفهایی که در ارتباط با کردها میزدند که ما در کشتن کردها اصلا دخالت نداشتیم. اگر من کرد بودم و اگر من در آن جهنم بودم که می دانم هم در کشتن کردها دست داشتید و هم در کشتن مردم بیگناه عراق. اما نکته بسیار جالب اینجاست که با کمال پر رویی میگویند، نه اینطور نبوده، حال به چند مورد توجه فرمایید. 1 ـ آیا شما افرادی را که از سازمان جدا می شدند را به قصد برگشت به ایران در مرز نکشتید؟ 2ـ آیا شما افرادی که نمی خواستند در سازمان بمانند را به زندان و سپس مفقود و سر به نیست نمی کردید؟ 3 ـ آیا میتوانید بگویید چه بر سر عزیز اسدی، شهرام، فرهاد و دیگران آوردید و الان در کجا هستند؟ 4 ـ آیا شما در خانقین و کلار و کفری، کردها را زیر خودرو و تانک نگرفتید؟ 5 ـ آیا زمان جنگ آمریکا با عراق شما حدود 75 نفر را در نزدیکی نفت خانه به رگبار نبستید؟ 6ـ آیا شما به دروغ به خانواده ها نمی گفتید که پسرتان در ماموریت است، الان نیست، حداقل 3مورد در رابطه با خودم بوده؟ اینها بخش بسیار کوچکی از جنایت شماست، بگذارید تا بعداً همه جنایت شما را رو کنم. حال مسعود و مریم و بقول خودشان انقلاب مریم که فقط برای کشتن بیگناهان افتتاح شده را به دنیا نشان بدهیم که انقلاب برای چه بوده است. در زمان نشستهای طعمه به قول مسعود رجوی یکی از ناراضیان از فرقه جدا شد. در آن زمان من هم می خواستم بروم. ولی موافقت نکردند و من همچنان روی حرفم بودم. ولی آنها به من نیاز داشتند و می خواستند هر طور شده مرا نگاه دارند که نروم. خلاصه یک روز رقیه عباسی مرا صدا زد و گفت، شما با حسن به مآموریت میروید. گفتم، چه مآموریتی؟ رقیه گفت، یکی را میخواهیم از مرز رد کنیم برود دنبال زندگیش. پیش خودم گفتم، پس احتمال اینکه من هم بتوانم فرار کنم زیاد است پس قبول کنم و گفتم باشد. خلاصه روز بعد من با حسن و آن نفر که چشمها و صورت او را پوشانده بودند را در یک لند کروز راهی مرز کردند. من راننده بودم. خلاصه ما از مرز مهران می خواستیم این نفر را رد کنیم برود. که در نزدیکی پاسگاه سد معبری بود به اسم معبر صدر. من در جلو بودم. بعد آن نفر و بعد حسن. به محل قرار رسیدیم. حسن به طرف گفت، اینجا بنشین تا یک ساعت بعد برو و گرنه تو را می کشم! خلاصه ما راه افتادیم و برگشتیم. حدود 400 – 500متر که دور شدیم، حسن گفت، ای وای یادم رفت پولی را که برای کمک به او سازمان داده را به او بدهم. گفت همین جا باش من سریعاً بر میگردم. بعد از 10دقیقه شنیدم صدای گلوله آمد و بعد از چند دقیقه حسن برگشت و گفت، حرام زاده می خواست برود ما را لو بدهد، شلیک هوایی کردم ایستاد. بعدها فهمیدم که اولا چرا مرا بردند. به خاطر اینکه از من زهر چشم بگیرند که هوس رفتن نکنم و دومآ طرف را کشت و بعد برگشت. این هم از اعضای ناراضی که این گونه در زندانهای رجوی سر به نیست می شوند. به شکلها و شیوه های مختلف. البته این فقط یک مورد بود برای زهر چشم گرفتن از من. خدا میداند که چه جنایت های دیگری در پشت پرده می کنند که کسی خبر ندارد. با تشکر از همه دوستان خوبم. امیدوارم که به کمک اسیران در بند رجوی بشتابید و آنها را از آن جهنم نجات دهید. همایون کهزادی

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.