خاطره ای از ماه مبارک رمضان در فرقه رجوی!

معمولا ماه مبارک رمضان در فرقه به آن صورت در بین افراد چشم گیر نیست و از دید فرقه فرقی با ماه های دیگر سال ندارد. آنهایی که روزه می گرفتند سوری بود و فقط برای محکم نگه داشتن پُست و یا رده خودشان بودند. یادم می آید بعد از سرنگونی صدام زنی بنام فرزانه و مهدی عابد و حمید یوسفی نشستی را برای من گذاشتند صورت مسئله نشست این بود که چرا روزه نمگیری و چرا در مقابل نفرات جدید الورود روزه خواری می کنی و آنها را تشویق می کنی که روزه نگیرند. در جواب به آنها گفتم از دُکتر خسرو سئوال کنید. در جواب گفتند این حرفها قابل قبول نیست به نوعی داری در مناسبات ما سم پاشی می کنی احکام ما به ما حکم می کند بزور هم که شده بایستی روزه را گرفت. این حرف خیلی بهم برخورد و به آنها گفتم پس مسئول پرسنلی زنی بنام مریم هر روز ظهر به آشپز خانه مراجعه می کند دو یا سه قابلمه غذا را به مقر زهره قائمی منتقل می کند این غذا را برای چه کسی می برد. با زدن این حرف برخورد تندی با من کردند فحش های رکیکی به من دادند. همان موقع به من گفتند که تو دیگر هیچ مسئولیتی در سازمان نداری و به لحاظ تشکیلاتی وضعیت خوبی نداری. فعلا در اختیار خودت هستی و وعده یک نشست تیغ کشی جمعی را به من دادند که بزودی برای من برگزار کنند. آنقدر زیر فشار بودم می خواستم به هر ترتیبی که شده از جهنم فرقه رجوی خلاص شوم شروع کردم به نقشه کشیدن برای فرار. نقشه ام که در ذهنم جا افتاد آخرین گزارشم را نوشتم و روز فرار در کمد فردیم گذاشتم که هر زمانی فرار کردم آن را بخوانند. در گزارشم قید کردم اگر اسلام انقلابی شما بر پایه زور و شکنجه سوار است من این اسلام را از بُن و ریشه قبول ندارم به این می گویند اسلام من در آوردی. اسلام من در آوردی که باعث می شود انسان را از خود تهی کند بدرد خودتان می خورد. ماه مبارک رمضان 83 برای من ماه پُر برکتی بود توانستم خودم را از اسارتگاه اشرف نجات دهم و داغ نشست تیغ کشی جمعی که فرزانه قرار بود برای من تشکیل دهد بر دل او گذاشتم.
فواد بصری

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.