مادران،‌ قربانیان فراموش شده فرقه رجوی – قسمت هشتم

قسمت هشتم –  فاطمه جعفری – اراک
 خانم فاطمه جعفری، مادر طیبه نوری میگوید: چهارده سال است که سران فرقه رجوی دخترم را به اسارت گرفته اند و طی این سال ها به او اجازه نداده اند تا با من تماس بگیرد. دخترم را با فریب از ترکیه به عراق بردند. دختر من شناختی از این ها نداشت. خودم هم نمی دانم چرا در دام شان افتاد و خودش را اسیر آن ها کرد، برای چیه و با چه هدفی نمی دانم، فقط این را می دانم که زندگی خودش را نابود کرد.
این مادر رنج کشیده در نبود دخترش حسرت می خورد و فرقه رجوی و سرانش را نفرین می کند. او می گوید: اگر آنها انسان بودند این بلا را بر سر فرزندان ما نمی آوردند و ما مادران را داغدار نمی کردند، خدا رجوی را لعنت کند نمی دانم از جان فرزندان ما چه می خواهد؟ من آرزو دارم خداوند عمری به من بدهد تا رجوی و ایادیش را پشت میز محاکمه ببینم و دخترم را بعد از چندین سال در آغوش بگیرم."
نامه خانم فاطمه جعفری به دخترش طیبه نوری
نامه زیر را این مادر دردمند برای دخترش که در فرقه رجوی اسیر است نوشته که البته هرگز به دست او نرسیده است.
به نام خدا
طیبه جان سلام  
بعد از اتفاقاتی که اخیرا در پادگان اشرف رخ داد، امیدوارم که حالت خوب باشد چون ما خیلی نگران حال شما هستیم. طی این مدت منتظر لحظه ای بودم که تماسی هر چند کوتاه با من داشته باشی. ولی متاسفانه این برایم به یک رویا تبدیل شده است.
سئوال من این است که چرا این قدر بی عاطفه شدی؟ ناسلامتی من مادر شما هستم. واقعا خنده دار نیست سازمانی که مدعی است در تمام نقاط دنیا نفوذ دارد از یک تماس تلفنی با خانواده ترس و وحشت داشته باشد. سازمانی که به اعضای خود اعتنایی نمی کند انتظار دارید به من مادر که ده سال برای دیدن فرزندم لحظه شماری می کنم، توجه داشته باشد. ظلم بالاتر از این؟ مگر شما نمی بینید که سازمان خون خوار مجاهدین خلق عمر شما را برای منافع خودش تلف می کند؟ چرا مسعود و مریم رجوی به عراق نمی آیند و سینه خودشان را جلوی گلوله سپر نمی کنند؟ چرا شما ها را جلو می فرستند؟ چرا مریم رجوی زن های با سابقه را در فرانسه دور خودش جمع کرده است و  آن ها را به اشرف نمی فرستد که با عراقی ها درگیر شوند؟ چرا بایستی همیشه سطوح پایین سازمان قربانی آقا مسعود وخانم مریم شوند؟ برای چه و برای چه هدفی؟
دختر نازنینت (نگار عباسی) فقط شما را می خواهد. هر موقع مرا می بیند به من می گوید پس بابا و مامان را چه وقت می بینم؟ من جوابی ندارم به او بدهم. در دلم می گویم بایستی از فرقه مخوف رجوی پرسید به چه دلیل فرزندان ما را به اسارت گرفته است؟
طیبه جان به امید روزی نه چندان دور که به وطنت ایران بازگردی و زندگی جدیدی را با دختر و خانواده شروع کنی.
قربانت! مادرت
 ***
نامه آقای غلامرضا نوری برای دخترش
نامه یک پدر داغدیده برای دخترش که سال هاست در فرقه رجوی اسیر است و امکان دیدار با وی وجود ندارد:
23 بهمن 1392
سلام دخترم!
 امیدوارم حالت خوب باشد هر چند که می دانم در محلی که هستی، حال خوبی وجود ندارد ولی ناچارم بگویم که امیدوارم حالت خوب باشد. چندین سال است که تو را ندیده ام دردم را به چه کسی بگویم، خداوند لعنت کند آن کسی را که ما را داغدار کرد. چند بار با کلی مشکلات بیماری به عراق سفر کردم تا شاید بعد از چند سال تو را در آغوش بگیرم ولی این از خدا بی خبران فرقه رجوی به من اجازه ندادند که حتی یک دقیقه شما را ببینم.
آیا این ها از انسانیت بویی برده اند؟ آیا این ها به کسی رحم می کنند؟ با دل شکسته به ایران باز گشتم. فرقه رجوی و سرانش چه فکر می کنند، فکر می کنند مالک انسان ها هستند، فکر می کنند تو از زیر بوته عمل آمده ای، خداوند لعنت کند رجوی و سرانش را، امیدوارم در آینده نزدیک نیست و نابود شوند که با بی رحمی نه فقط من بلکه خیلی ها را داغدار کردند.
طیبه جان برای چه و با چه هدفی پیش این آدم های از خدا بی خبر مانده ای؟ می دانی که الان دخترت (نگار عباسی) چند سال دارد و چقدر سراغ تو را می گیرد و من جوابی ندارم که به او بدهم. حیف نیست عمر خودت را داری به تباهی می کشی و سران سازمان در خارج در بهترین رفاه و آسایش به زندگی خود ادامه می دهند. به این فکر کرده ای که فرقه رجوی ترا فریب داده است؟ این ها اگر انسان بودند به اندازه یک سر سوزن به شما آزادی می دادند که طی این چند سال یک تماس تلفنی با خانواده ات بر قرار می کردی و از احوال شما جویا می شدیم.
من، مادرت و به خصوص دخترت نگار بی صبرانه منتظر آمدنت هستیم. خودت را از فرقه تباهی نجات بده و به آغوش گرم خانواده بازگرد.
دوستدار شما پدرت غلام رضا نوری                
 ***
نامه ای به دخترم طیبه در آلبانی
سلام
من و پدرت هر دو با هم برایت نامه می نویسیم. با خبر شدیم به آلبانی منتقل شده ای بسیار خوشحال شدیم. چند سالی است که از تو خبری نداریم هر چه باشد فرزند ما هستی و ما حق داریم نگران شما باشیم. من و پدرت حسرت به دل مانده ایم که شما نامه ای بدهی و یا تلفنی تماس بگیری و ما را از نگرانی درآوری. آیا این رسم شماست که به پدر و مادرت محل نمی گذاری؟ فکر کرده ای از زیر بوته در آمده ای و کس و کاری نداری. از طرفی دخترت نگار در حسرت دیدن شماست. نگار برای خودش خانمی شده با این وجود نگران شماست و آرزو می کند که هر چه زودتر شما را ببیند. من و پدرت نمی دانیم آیا می توانیم روزی تو را ببینیم. برای چه و برای چه هدفی خودت را به این روز انداختی و در باتلاقی گیر کردی که نمی توانی خودت را بیرون بکشی؟ به دنبال چه چیزی هستی؟ این همه سال عمرت را به تباهی کشیدی بس نیست آخرش می خواهی به کجا برسی؟ به این فکر کرده ای که قبل از هر چیز تو یک انسان هستی و نه یک ربات که کنترل آن دست کسی دیگر باشد و تو را کنترل کند. چرا برای آینده ات فکر اساسی نمی کنی تا بتوانی در دنیای آزاد زندگی کنی؟ خبر داری که دخترت نگار سراغ شما را می گیرد و به شما نیاز دارد ولی متاسفانه در جایی اسیر شده ای که مثل طعمه در تار عنکبوت گیر کرده ای و دارند مثل زالو خون تو را می مکند. کسانی که این بلا را بر سرت آورده اند از انسانیت بویی برده اند؟ آیا آنها معنی و مفهوم زندگی را می فهمند و معنی مادر بودن را می فهمند؟ سر سوزنی هم به فکر دخترت باش. دختری که چندین سال است در حسرت شماست. گناه این دختر چه بود که او را به امان خدا رها کردی و در کنار یک سری آدم های از خدا بی خبر رفتی، کسانی که من، پدرت و پدر و مادرهای بسیاری را داغدار کردند. امیدوارم  خداوند انتقام ما را از رجوی بگیرد. ما همیشه به فکر تو هستیم و لحظه شماری می کنیم که هر چه زودتر به آغوش گرم خانواده برگردی و دخترت را در آغوش بگیری. به امید آن روز.
دوست دار شما مادر و پدرت
نامه نگار عباسی به مادرش طیبه نوری؛ اسیر در فرقه رجوی
مادر سلام!
امیدوارم حال شما خوب باشد. تا کنون چندین نامه برای شما ارسال کرده ام ولی متاسفانه هیچ جوابی از جانب شما به دست من نرسیده است. اگر جویای احوال من باشید، حالم خوب است. من فرزندی هستم که سه سال بیش نداشت و در اوج نیازعاطفی، پدر و مادرش او را رها کردند. اینک سیزده سال دارم و دوم راهنمایی هستم.
عکسم را همراه این نامه ارسال می کنم شاید مرا نشناسید ولی واقعیت دارد من دختر شما نگار هستم من همیشه به فکر شما هستم. نمی دانم شما هم به فکر من هستید؟ شما کجا هستید که ده سال است یک تماس تلفنی با من نداشتید، الان که بزرگ شده ام تا حدودی می دانم که کجا زندگی می کنید و می دانم که در آن محل شما را به اسارت گرفته اند. چند وقت پیش خاله ام با کلی مشکلات به عراق سفر کرده بود تا با شما ملاقاتی داشته باشد ولی موفق نشد. وقتی به ایران بازگشت برایم تعریف کرد که شما در چه محلی زندگی می کنید و هیچ امکانی به شما نمی دهند که بتوانید تماس بگیرید و یا نامه نگاری کنید و از طرفی احساس و عاطفه را در درون آدم ها می کشند و آدم ها را فدای خودشان می کنند. هر چه فکر می کنم که شما برای چه هدفی در آن بیابان و در یک حصار بسته مانده اید به نتیجه مشخصی نمی رسم. واقعا طی این ده سالی که نزد شما نبودم از خودتان سوال نکردید که فرزندتان در کجا به سر می برد و بدون محبت مادری چگونه بزرگ شده است؟ من از شما دلگیر نیستم از آن هایی دلگیر هستم که این بلا را بر سر من و شما آورده اند، خداوند آن ها را لعنت کند که صد ها کودک مثل من را در حسرت پدر و مادر گذاشتند. من به اندازه ای بزرگ شده ام که بتوانم کارهای شما را دنبال کنم و شما را از آن زندان قرون وسطایی آزاد کنم. به امید روزی نه چندان دور که شما را در آغوش بگیرم و محبت مادری را بعد از سالها لمس کنم. به امید آن روز.
نامه ای به مادرم (طیبه نوری) در آلبانی                         
دوشنبه 29 دی‌ ماه سال 1393
سلام
امید وارم حالت خوب باشد. وقتی شنیدم که بعد از چندین سال شما را از عراق به کشور آلبانی منتقل کردند خیلی خوشحال شدم و از طرفی ناراحت بودم که چرا پدرم را همراه شما به آلبانی منتقل نکردند. من برای خودم خانمی شده ام. اگر بخواهم برای شما توضیح دهم که چگونه و با چه سختی هایی بزرگ شدم، بایستی یک کتاب برای شما بنویسم. بعضی وقت ها با خودم فکر می کنم که این چه بلایی بود که بر سر من آمد. پدر و مادری که حاضر نبودند حتی برای یک ساعت مرا ترک کنند الان چندین سال است مرا ترک کرده اند. پس عاطفه پدر و مادری کجا بایستی خودش را نشان دهد؟ سوال من از شما اینست که عمر خودتان را در فرقه رجوی از بین بردید اما به کجا رسیدید؟ آیا هدفی پوشالی که به شما تحمیل کرده بودند محقق شد و یا شما را در راستای اهداف شوم شان بازی دادند، هم شما را بازی دادند و هم مرا محروم از داشتن پدر و مادر کردند. چطور دلتان آمد مرا در کودکی رها کنید؟ فکر این را نکردید که من نیاز به پدر و مادر دارم  و بایستی زیر سایه پدر و مادرم بزرگ می شدم، وقتی دوستانم از من می پرسند که پدر و مادرت کجا هستند خجالت می کشم به آن ها جواب دهم و در دلم می گویم جایی هستند که خودشان هم نمی دانند برای چه آنجا هستند. اگر شما عواطف خودتان را نسبت به من فراموش کرده اید من هنوز نسبت به شما عواطفم را فراموش نکرده ام و به شما نیاز دارم. ای کاش می توانستم به آلبانی سفر کنم و شما را از نزدیک ببینم. با بگیر و ببندی که در فرقه رجوی حاکم است، امیدوارم به شما اجازه دهند که نامه مرا بخوانی. تمام اهل فامیل منتظر آمدن شما هستند که به آغوش گرم خانواده برگردی و در کنار هم زندگی جدیدی را شروع کنیم. به امید روزی که برگردی و در کنار هم باشیم.  
دخترت نگار

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.