مادران،‌ قربانیان فراموش شده فرقه رجوی – قسمت بیست و شش

 قسمت بیست و شش- بطول سلطانی – ارومیه

     به ترتیب: آقای سیف الله خسروی (پدر) – خانم بطول سلطانی (مادر) – آقای اکبر خسروی (اسیر فرقه رجوی(

خانم بطول سلطانی سال های طولانیست که رنج دوری از فرزندش را به دوش می کشد. اکبر بدون هیچ امکان تماس و یا ارتباط با خانواده اش تحت سلطه ی فرقه رجوی به سر می برد.

مادر آقای اکبر خسروی از رهبران فرقه رجوی می خواهد امکان تماس فرزندش با او و سایر اعضای خانواده را فراهم نمایند. خانم سلطانی با طرح پرسش هایی، از رفتار زشت و مستبدانه رهبران فرقه تروریستی مجاهدین خلق انتقاد می کند و با استناد به عواطف و احساسات مادرانه خویش از آن ها می خواهد بیش از این در راهی قدم نگذارند که سرانجامش رسوایی و نابودی است.

خانم سلطانی اطمینان دارد پسرش را تحت فشار روانی، با ترفندها و شیوه های فریبکارانه وادار نموده اند در تلویزیون متعلق به مجاهدین خلق سخنانی بگوید که عاری از حقیقت و نشانگر روش های غیر انسانی رهبران فرقه رجوی در وادار نمودن اعضا برای مقابله جویی با خانواده هایشان است.

نامه خانم سلطانی به فرزندش آقای اکبر خسروی

باسمه تعالی

پسر عزیزم، فرزند دلبندم اکبر جان

من از شما انتظار داشتم پس از نوشتن دو نامه به شما فرزند عزیزم که در سایت انجمن نجات نیز منتشر شد و در آن نامه درد دلی با شما داشتیم و از آرزوهای خود سخن گفتیم، آرزوی این که شما فرزند عزیزم به خانه بازگشته و بیش از این مادر و پدر چشم به راهت را در انتظار نگذاری. من، پدرت، برادران و خواهرانت بی صبرانه مشتاق دیدار روی ماهت هستیم. من به خوبی می دانم سخنانی که شما در تلویزیون سازمان مجاهدین خلق در سال قبل زدید حرف های خودت و سخنان دلت نبود و شما را تحت فشار گذاشته بودند تا حرف هایی بزنی که هیچ گونه واقعیتی نداشت.

پسر عزیزم چون من موقعیت سخت تو را در اسارتگاه رجوی درک می کنم از شما گله ای ندارم که چرا حرف هایی در واکنش به نامه خانواده ات زدی که نباید می زدی. پسر عزیزم ما نه تنها در اینجا تحت فشار نیستیم بلکه با میل خویش و تمایل قلبی همه اعضای خانواده به خصوص پدرت برای تشویق شما به بازگشت به آغوش خانواده ات آن دو نامه را نوشتیم.

از این فرصت استفاده کرده می خواهم به عنوان مادری دلسوز و چشم انتظار که به مدت 16 سال در فراق فرزند دلبندش می سوزد و می سازد با سران و رهبران مجاهدین خلق سخنی بگویم.

من به مسئولین سازمان مجاهدین خلق که پسرم را در اسارتگاه فرقه به زور و اجبار نگه داشته اند، می گویم اگر ریگی در کفش ندارند و بویی از انسانیت برده اند چرا به او اجازه نمی دهند علی رغم اصرار من و پدر و برادران و خواهرانش، دقایقی با ما تماس تلفنی بگیرد و پس از 16 سال جدایی و بی خبری محض با ما صحبت کند؟

آیا این است صداقت و مردانگی شما؟ آیا بی توجهی به خواسته من و پدر اکبر مبنی بر امکان تماس او با ما که سالیان دراز است از وضعیت و حال او (فرزندم) کاملاً بی خبریم، خواسته ای ناحق و بی جاست.

رهبران فرقه رجوی به چه حقی و با استناد به کدام قانون انسانی و الهی اجازه نمی دهند تا فرزند دلبندم اکبر با خانواده اش، مادر و پدر چشم به راهش که در غم دوری او حال و روز خوبی ندارند دقایقی تماس تلفنی بگیرد؟ امیدوارم رهبران فرقه به خود آیند و بیش از این رفتار زشت خود را ادامه ندهند. من همچنان منتظر تماس پسرم هستم.

مادر چشم به راه و منتظرت: بطول سلطانی

 نامه ی پدر و مادر آقای اکبر خسروی به مقامات صلیب سرخ

با نام و یاد خداوند بخشاینده و مهربان

ریاست محترم جستجوی کمیته بین المللی صلیب سرخ دفتر تهران جناب آقای فردریک

اینجانب پدر اکبر خسروی، عضو فرقه رجوی (که مدت 17 سال از جوانی خود را در بند به اصطلاح طرفداران حق و حقیقت سپری نموده) به عرض می رسانم که در این مدت ما هیچ گونه دیدار و یا حتی تماسی با وی نداشته ایم. من که خود فردی نابینا از هر دو چشم می باشم و مادر مریض و رنجور وی که در غم ندیدن فرزند بزرگمان، رنجورتر از قبل نیز شده است؛ تا این لحظه هیچ ارتباطی با وی نداشته ایم. در این مدت 17 سال تنها ارتباط ما نامه ای بوده که توسط یکی از خانواده های افراد مستقر و به صورت دستی از اکبر به دستمان رسیده که از متن نامه معلوم بود تحت فشار افراد فرقه و گفتارهای آن ها، توسط پسرم نوشته شده بود. در طول این مدت نامه های زیادی را از طریق دفتر انجمن نجات شاخه آذربایجان غربی برای وی ارسال و در آن نامه ها شماره تلفن تماس را برای وی نوشته ایم ولی سران فرقه نه تنها نامه ها را بلکه شماره تماس را هم به وی نشان نداده اند و در جواب یکی از نامه ها، وی را تحت فشار مقابل دوربین شبکه تلویزیونی خود برده و آنچه را که خواسته آنان بوده، از طریق وی بیان کردند و اجازه آزادانه صحبت کردن را به وی نداده اند.

جناب آقای فردریک، من پدری نابینا و از کار افتاده با مادری مریض که با هزاران سختی و مشقت وی را بزرگ کرده ایم چرا باید بعد از 17 سال سختی و مشقت کشیدن و بزرگ کردن وی، او را از دست داده و 17 سال از عمر و جوانی او را در بند فرقه ببینیم. الان که او بزرگتر شده و باید کمک حال من و خانواده اش باشد، برادران و خواهران کوچکتر خود را حمایت کند. چرا باید وقت خود را به بطالت و پوچی در قرارگاهی که از سخت ترین پادگان های نظامی هم بدتر است بگذراند. بدون این که کوچکترین تماس و یا ارتباطی با خانواده اش داشته باشد.

آن ها از ساده لوحی و جوانی وی استفاده کرده و مانند سایر فریب خوردگان در بند فرقه از او استفاده سیاسی می کنند. به گفته یکی از دوستانش که مدتی است از آنجا برگشته او تحت شدیدترین فشارها؛ اسیر خواسته ها و عقاید آن ها می باشد.

جناب آقای فردریک، من به عنوان پدر وی به همراه مادرش تنها تقاضایی که از شما داریم اینست که آرزوی دیدار او را برای ما به حقیقت تبدیل کرده و از شما خواستاریم تا او را از بند این طرفداران به اصطلاح حق و حقیقت نجات دهید. برای او این امکان را فراهم کنید تا با خانواده اش تماس تلفنی و مکاتبه داشته باشد تا ما از نگرانی خارج شویم.

در پایان من و خانواده ام از تلاش های پیگیر شما، سایر کارکنان و همچنین اعضای محترم انجمن نجات که در پی آزادی و احقاق حق افراد در بند فرقه رجوی هستید بی نهایت متشکر و سپاسگزاریم. همیشه پیروز و موفق باشید.

سیف اله خسروی و بطول سلطانی (پدر و مادر اکبر خسروی)        20/ 8 /1387   

متن نامه خانواده آقای اکبر خسروی

با نام و یاد خداوند بخشاینده و مهربان

با عرض گرم ترین سلام ها خدمت برادر عزیز و گرامیمان. اکبر جان نمی دانی چقدر دلمان برایت تنگ شده است و تک تک برادرها و خواهرانت دلشان می خواهد هر چند برای لحظه ای تو را در آغوش گرفته و صورت مهربانت را غرق بوسه کنند. برادر جان این نامه را برایت می نویسیم تا بتوانی از احوال خانواده ات و ما نیز از احوال تو با خبر شویم. برادر جان نمی دانی در طول این سال ها که هر سالش یک عمر بوده است ما چه کشیده ایم و هزاران بار سخت تر از ما، برای پدر و مادر مان این سال ها غیر قابل تحمل و طاقت فرسا بوده، حالا که ما بزرگ شده و تا حدودی می دانیم چه در اطرافمان می گذرد نمی دانیم چرا و به چه دلیل خانواده را در آن شرایط سخت تنها گذاشتی و رفتی. می دانیم در نامه ای که نوشته بودی علت را شرایط سخت زندگی و تنگ دستی نوشته بودی ولی خودت به وجدانت رجوع کن و قضاوت کن که به حرف ها و قول هایی که در نامه داده بودی واقعاً عمل کردی. پدری نابینا و مادری مریض با شش خواهر و برادر کوچک با آن شرایط سخت و غیر قابل تحمل که تو به عنوان بزرگ خانواده باید سرمشق و سنگ صبور آن ها می شدی، آن ها را تنها گذاشتی. برادر جان شاید تو نیز دلیلی برای خودت داشته ای ولی امیدوارم که لااقل بعد از این 15 سال دوری از خانواده حقایق را فهمیده باشی.

اکبر جان بعد از این 15 سال این چندمین نامه ای است که برایت می نویسیم و می دانیم که هیچ کدام از این نامه ها به دستت نرسیده است و ما در این مدت چشم انتظار این هستیم که تلفن به صدا درآید و صدای تو را هر چند برای لحظه ای بشنویم و فکر می کنم که این تنها آرزوی پدر و مادرم باشد. ضمنا نامه هایی که برایمان نوشته بودی به دستمان رسید و هر بار متقابلاً نامه ای برایت نوشتیم و حتی عکس بچه ها را هم برایت فرستادیم ولی نمی دانیم که به دستت رسید یا نه، راستی وقتی سعید برگشت ما پیش خود فکر کردیم این چطور ایده ایست که افراد را در این بدترین شرایط، جذب افکار و آرمان های خود می کنند و این سرکردگان با بیان افکار خود چقدر زود به اهداف خود پشت می کنند. خانواده ات در طول این مدت سختی های زیادی را متحمل شده اند. برادر جان آیا این توقع زیادی است که پدر و مادری در آخرین سال های عمرشان در حسرت دیدن و حتی شنیدن صدای فــرزند دلبندشان باشند؟ وقتی مادر نماز می خواند تنها آرزویی که از خدا دارد دیدن تو و برای لحظه ای شنیدن صدای تو می باشد و از این می ترسد که اجل مهلت ندهد و در آرزوی دیدن تو بماند.

برادر عزیزم این نامه را برایت می نویسیم و امیدواریم که این به اصطلاح طرفداران حق و حقیقت و ناجیان مردم ایران، این حق را برایت قائل شوند و اجازه دهند که این نامه به دستت برسد تا از اوضاع خانواده ات خبردار شوی و بدانی که آنگونه که تو فکر می کنی، نیست و اگر حقی را برای کسی قائل می شوی ذره ای از این حق را برای پدر و مادرت قائل شو و با خانواده ات لااقل یک تماس تلفنی داشته باش و نگذار تنها آرزوی پدر و مادر پیرمان در دلش باقی بماند. اکبر جان به خاطر خداوند و به خاطر رنج هایی که پدر و مادرمان در این سال ها کشیده اند تصمیم قاطع بگیر و چشمهایت را بر روی حقیقت باز کن.

تو را به خداوند بزرگ و مهربان می سپاریم و امیدواریم که خداوند نگهدار تو باشد در پایین نامه هم شماره تلفن منزل را برایت می نویسیم. مواظب خودت باش.

از طرف خانواده و پدر و مادرت، خسروی                23/10/1385

خانم لیلا صمدی نامزد آقای اکبر خسروی، به ذهن بیمار سردمداران فرقه تروریستی رجوی به صراحت اشاره می کند. رهبری فرقه رجوی امکان پاسخ به اولین نامه خانم لیلا صمدی و یا حداقل یک تماس تلفنی چند دقیقه ای را به اکبر خسروی نداد. دومین نامه خانم لیلا صمدی بیانگر اوج حماقت مسئولین فرقه رجوی و سردی آزار دهنده حاکم بر مناسبات درونی تشکیلات آنست. خانم صمدی بر اساس احساس انسانی ناب و در چارچوب فکری خویش که زائیده زیست در فضای دنیای مدرن، شرایط آزاد و روابطی نرمال است، به درستی حیرت و شگفتی خویش را از مناسبات محدود کننده، بسته و ناهنجاری طرح می کند که از نظر زمانی در قرن بیست و یکم و در گوشه ای از دنیای کنونی و در اسارتگاه فرقه رجوی به منصه ظهور رسیده و سردمداران فاشیست و توتالیتر آن در عصر تحولات دموکراتیک مذبوحانه برای بقاء خویش و ادامه خط مشی ستیزه جویی تلاش می کنند. در حالی که آنان طی سالیان متمادی همواره با منش تروریستی و ستیزه جویی سبعانه در آزار و اذیت نیروهای تشکیلات خویش به طور مستقیم دست داشته و نیز افراد مستقر در اسارتگاه فرقه را از همه حقوق مسلم و طبیعی شان که از جمله امکان تماس با اعضای خانواده هایشان می باشد، با توجیهات بیمارگونه و مالیخولیایی محروم نموده اند.

نامه خانم لیلا صمدی به آقای اکبر خسروی

به نام خدا

سلام کردن مستحب ولی جواب سلام واجب است.

می دانم که تا حدودی به مذهب خودمان پایبند هستی، این موضوع را پیش کشیدم که راحت بپرسم که چرا جواب نامه ام را ندادی.

آیا باید حتما سران سازمان این اجازه را به شما بدهند که جواب نامه را بدهی یا با شماره تماسی که داده بودم تماس بگیری.

من در تعجبم که شما حتی برای احوال پرسی که یک ارتباط ساده بشری است از خود اراده ندارید. البته جسارت نشود ولی آنطور که من از دوستانت شنیده ام شما دوست داری و خودم هم این حس را دارم که می خواهی با من و خانواده ات تماس داشته باشی ولی متاسفانه کسانی که دم از آزادی می زنند این آزادی ابتدایی را از شما گرفته اند.

احساس می کنم که دلت برایم تنگ شده، همانطور که من برایت دلتنگ شده ام و دوست دارم بعد از 15 سال دوری و جدایی ترا ببینم.

البته 15 سال کم نیست بعضی وقت ها فکر می کنم اگر ناغافل همدیگر را ببینیم همدیگر را نشناسیم ولی یقین دارم که این احساس هایمان خواهد بود که مانند آهن ربا ما را به همدیگر خواهد رساند.

اکبرم، از زمانی که تو رفتی خیلی اتفاقات افتاده است. انشاءالله روزی خواهی آمد و می بینی که فامیل خوب و صمیمی با هم زندگی می کنند.

اکبرم، اگر برگردی تا در کنار هم زندگی کنیم، از آینده نگران نباش چون من مشغول کار هستم و کارمند می باشم و از نظر مالی تامین خواهیم بود و از تو حمایت خواهم کرد.

اکبر، من ترا یک پسر باهوش می شناسم و تعجب می کنم چطور این سال ها در اسارتگاه رجوی دوام آورده و مانده ای، جایی که انسان هیچ اختیاری از خود نداشته و هر کاری که سران فرقه رجوی دیکته کنند آن را انجام دهد. تو این قدر ضعیف نبودی و حرف زور قبول نمی کردی حالا چه شده است یعنی تا این اندازه در شما نفوذ دارند؟ و با حرف ها و وعده های پوچی که  هیچ وقت به واقعیت نخواهد پیوست، شما را فریب می دهند؟

اکبرم، می دانم که قلبت مانند قلب یک کبوتر در قفس اسیر شده، به خاطر وطن و خانواده ات می تپد، برایت دعا می کنم که هر چه زودتر اراده کنی و از قفس آزاد شوی و مفهوم واقعی آزادی را بدانی و با تمام وجود آن را حس کنی و ببینی که آزادی 15 سال قرار گرفتن در اسارتگاه توام با کاری پر مشقت، بیگاری و بدون داشتن علم و هنر نیست زیرا اسارتگاه فرقه، یک محیط بی مهر و محبت است که حرف زدن از دوستی، عشق ورزیدن به همنوع و ابراز علاقه کردن به جنس مخالف؛ جرم و گناهی نابخشودنی محسوب می شود و همه احساسات و عواطف در محیط بسته اسارتگاه فرقه از بین می رود و کسی جرات فکر کردن به مفاهیمی چون دوست داشتن و عشق را ندارد و اگر چنین اجازه ای به خود بدهد از طرف اطرافیانش مؤاخذه خواهد شد و شاید هم تنبیه شود. من این ها را از سعید باقری شنیده ام که خوشبختانه به آغوش خانواده اش باز گشته است. سعید دوست صمیمی تو بوده و ترا به قرارگاه اشرف برده است. او یک سال پیش ازدواج کرده و اکنون مشغول کار و زندگیست و به تازگی دارای پسری به نام سینا شده است.

آقای سعید باقری دربندی مانند سایر جداشدگان (قادر رحمانی، خانم مرضیه قرصی و منصور تنهایی) شهادت می دهد که مسئولین فرقه رجوی، به شما اجازه نمی دهند عکس خانوادگی خود را داشته باشید که مبادا عواطف و احساسات خود را زنده نگه دارید.

اکبرم  با آرزوی دیدارت           14/11/1385

نامه خانم لیلا صمدی به آقای اکبر خسروی

به نام خدایی که ذکر نام او آرامش دهنده قلب های عاشق است.

اکبر عزیزم، وقتی شنیدم نامه ات در سایت منتشر شده خیلی خوشحال شدم و دوســت داشتم هر چه زودتر نامه ات را بخوانم. وقتی آن را مطالعه کردم متوجه شدم از نامه هایی که برایت نوشته بودم و در سایت انجمن نجات منتشر شده بود فقط اسم و نسبت من را به اطلاع تو رسانده اند زیرا در نامه ات اشاره کرده ای که از وضعیت من اطلاعی نداری، در حالی که من در نامه هایم برایت نوشته بودم که دوست دارم با هم باشیم و با هم زندگی کنیم و این حاکی از آن است که، هنوز منتظر تو هستم و دلم می خواهد رویاهایم به واقعیت بپیوندد. شاید من نیز مانند دختران جوان احساس خوشبختی کنم و به این مورد نیز اشاره کردم که من شاغل هستم و تو نگران تامین آینده و زندگی مشترکمان نباش.

عزیزتر از جانم، اکبرم، من در شک و تردید هستم که آیا نامه های قبلی من به دست تو رسیده است یا نه، اگر رسیده است چرا به من زنگ نزدی در حالی که من شماره تلفنم را ذیل نامه هایم جهت تماس تو نوشته بودم تا از حال خود مرا با خبر کنی، از آنجا که من 17 سال به امید شنیدن صدایت بودم، نمی توانستم و نمی خواستم که احساس و عشقم را طرد و انکار کنم.

اکبر از دیدن عکس ات خیلی خوشحال شدم و کمی هم جا خوردم چون در این عکس خیلی لاغر و بی روح به نظر می رسی، در حالی که تو پسر شاد و سرزنده ای بودی.

عزیزم، این خواست خدا بود که من توانستم با تو ارتباط برقرار کنم. من یقین دارم زندگی من و تو در هم آمیخته است. دوست دارم نامه هایی که برایت نوشته ام با دقت بخوانی و جواب آن ها را بدهی چون جوابی که در یک خط برای 3 عدد نامه داده ای منطقی نیست. اکبرم، نزدیک عید است از خداوند می خواهم جشن عید 86 را با جشن دیدار تو یکجا بگیریم. این بهترین عیدی است که من از خداوند می خواهم.

اکبر جان، در نامه ات اشاره به این داشته ای که ارتباط من و تو مانند یک خواهر و برادر بوده است درحالی که می دانم و یقین دارم که تو این نامه را ننوشته ای و این نامه را سران سازمان نوشته اند. چون تو می دانی که مرا دوست داری و من در لحظه لحظه زندگیم به تو اندیشیده ام و هنوز عشقت در قلبم زنده است. اگر ارتباط ما خواهر و برادری بود بارها برایم کادو نمی خریدی، عکس نمی گرفتی و کاست ترانه نمی دادی. با این سند که روز قبل از رفتنت، جمعه بود، به خانه برادرم آمدی و از صبح تا ساعت 6 بعدازظهر با هم بودیم، من و تو

آیا این دلیل منطقی برای دوست داشتن نیست اگر چنین نیست چرا فردای آن روز خواهرت سراغ ترا از من می گرفت و می گفت: حتما اکبر به تو گفته کجا می رود.

متذکر می شوم که هیچ کس به من فشار نیاورده که این نامه ها را برای تو بنویسم. من خودم و از طریق صلیب سرخ دنبال موضوع را گرفتم تا انشاء الله نتیجه ای بگیرم.

اکبر، عشق میان قلب ها، امری درونی و احساسی انسانی است. یقین دارم این جمله من را با تمام وجودت می فهمی چون تو یک عاشق تمام عیار بودی، عاشق من، امید است هر چه زودتر من و تو زندگی مشترکمان را در میهن عزیزمان ایران و در کنار اعضای خانواده مان شروع کنیم. فقط تو باید همت کنی و از جهنم اسارتگاه رجوی بیرون بیایی.

اکبر عزیزم، نترس و مطمئن باش من هر کاری برای رهایی تو انجام خواهم داد.

لیلا صمدی           20/12/1385

 نامه قاسم خسروی از طرف خانواده به آقای اکبر خسروی

با نام و یاد خداوند بزرگ و مهربان

با عرض سلام و آرزوی توفیق و سربلندی خدمت برادر عزیز و بزرگوارم. اکبر جان امیدوارم هر جا که هستی سالم و سلامت باشی. عید نوروز و فرارسیدن سال جدید را از طرف پدر، مادر و خودم (قاسم)، زیبا، زهرا، جعفر، مهدی، حجت و میلاد تبریک عرض می نمایم و به یمن این سال جدید آرزومندیم که هر چه زودتر جدایی ها و دوری از تو به اتمام رسیده و امسال سال وصل و برگشتن تو نزد خانواده ات باشد.

اکبرجان وقتی نوار ضبط شده تو به دستمان رسید نمی دانی چقدر خوشحال شدیم به خصوص مادرم که وقتی تصویر تو را در تلویزیون دید ناخودآگاه تلویزیون را بغل کرده و صورت ترا غرق بوسه کرد انگار که خودت برگشته ای. خدا شاهد است همه به خصوص پدر و مادرم دیگر تحمل دوریت را ندارند. اکبرجان اگر امروز به فکر چاره نباشی شاید فردا دیر شده باشد.

اکبر جان من نمی دانم نامه ای که برایت نوشته بودم چگونه و به چه صورت به دست تو رسیده و در اختیارت قرار گرفته است منتها بدان که نامه از طرف خانواده ات بوده و از طرف اداره اطلاعات و اشخاص دیگر نبوده است. ما هر روز امیدوارتر از دیروز منتظر بازگشت تو می شویم.

اکبر جان اگر نامه به صورت کامل در اختیارت قرار گرفته باشد در انتهای نامه شماره تلفن تماس با منزل نوشته شده بود و اگر به شما اجازه می دادند می توانستید با یک تماس تلفنی به صحت نامه پی ببری و ما را از احوال خود آگاه کنی. من مطمئن هستم سازمانی که دم از دمکراسی و آزادیخواهی می زند این حق ناچیز را از شما سلب نموده است و این نه گفته من بلکه سعید و صدها سعیدی است که بیشتر از نصف عمر خود و بهترین سال های زندگی و جوانی خود را صرف آرمان ها و اهدافی نموده ولی بعد از تحمل مشقات فراوان به این نتیجه رسیدند که این آرمان ها سرابی بیش نبوده و ساخته و پرداخته افرادی بوده که درسختی ها کنار افراد خود نیستند و با بهانه های واهی در سایر کشورها در حال گذران زندگی در کنار خانواده خود هستند.

روی سخن من با سازمانی است که ندای آزادی و آزادی خواهیش گوش فلک را کر کرده ولی به فردی که از 17 سالگی خانواده خود را در یک شرایط بد اقتصادی با پدری نابینا و مادری مریض احوال و با هفت برادر و خواهر کوچکتر از خود، ترک نموده، اجازه یک تماس تلفنی هر چند کوتاه را نمی دهد به این دلیل که امکان دارد حقایقی روشن شود.

ما خانواده خسروی به عنوان یک حق مسلم از سازمان می خواهیم به برادرمان اجازه داده شود با خانواده خود تماس تلفنی داشته باشد و این نامه و سایر نامه های ما بدون هیچ کم و کاست در اختیار برادرمان گیرد.

اکبر جان از شما عاجزانه خواهشمندیم که چشمانت را به روی حقایق بازکنی و آگاه باشی که بیش از آنچه که فکر می کنی دین ات را نسبت به اهداف و تفکرات خود ادا نموده ای. در حال حاضر شرایطی پیش آمده که شاید دیگر تکرار نشود، تو به راحتی می توانی از طریق حضور در کمپ آمریکایی ها نزد خانواده برگردی. پس توکل به خداکن و فرصت را از دست نده.

برادر جان، ما با هر تفکر، هدف، نژاد و مذهبی که باشیم، یک تفکر و آرمان مشترک و مقدس داریم و آن بندگی خداوند است. اکبر جان ترا به خداوند می سپارم خداوند پشت و پناهت باشد.

از طرف خانواده ات             24/1/1386

نامه آقای قاسم خسروی به برادرش (اکبر تحت اسارت فرقه رجوی در لیبرتی، عراق)

با نام و یاد خداوند بخشنده و مهربان

با سلام خدمت برادر عزیز و گرامی ام

اکبرجان امیدوارم، هر کجا که هستی سالم و سلامت باشی. می دانم که با تمامی تلاش و کوشش علیرغم میل باطنی خود در شرایطی قرار گرفته ای که نمی توانی جویای احوال خانواده ات باشی ولی با این حال بدان کسانی در انتظار دیدار روی ماه تو هستند و تحت هیچ شرایطی تو را فراموش نخواهند کرد. اکبرجان من قاسم برادر کوچکت از طرف تمام خانواده این نامه را برایت می نویسم. یادت هست آن خانه کوچک و قدیمی مان که در عالم کودکی چقدر با همدیگر دعوا می کردیم ولی در بیرون از خانه همیشه هوای همدیگر را داشتیم و همیشه با هم بودیم و حالا هم بدان که تمام خانواده ترا فراموش نکرده اند و خدا را شاهد می گیرم که در هر نمازی که می خوانم از خداوند متعال آرزوی وصال و دیدار برای کسانی را می خواهم که چشم به راه عزیزی هستند و آرزوی دیدار تو را از خداوند خواستارم.

برادر گرامی ام اکبرجان می دانم که تو و تمامی دوستانت در قفسی گرفتار شده اید که باعث و بانیان آن خود در بهترین مکان ها و با تمامی امکانات سرمست از غرور و کبر و هر روز با ترفندی جدید شما عزیزان را محصور تفکرات خود کرده اند ولی بدانند تحت هیچ شرایطی ماه پشت ابرها نمانده و روشنایی نزدیک است. برادرعزیزم، اکبرجان شما نیز تلاش و کوشش خود را انجام بده که از چنگال این به اصطلاح منادیان آزادی برای خلق رهایی پیدا کنی و از سردمداران این سازمان پوچ و توخالی می خواهم که دست از سر عزیزان ما برداشته و اجازه تماس برادرم را با خانواده اش بدهند.

اکبرجان تو را به خدا می سپارم و امیدوارم که هرچه زودتر همدیگر را ملاقات کنیم و آن روز به امید حق نزدیک است.

برادر کوچکت قاسم خسروی     10-05-1394

نامه آقای جعفر خسروی به برادرش اکبر خسروی

اکبر جان، برادر بزرگوار و عزیزم

با سلام

امیدوارم در سایه حق تعالی شاد و خرم و سلامت باشی. برادرم، تاکنون چندین نامه از طرف مادر و سایر اعضای خانواده برای شما نوشته شده و جهت اطلاع شما در سایت انجمن نجات منتشر شده است اما متاسفانه تا کنون هیچ پاسخ یا تماسی از سوی شما نداشته ایم.

من شرایط شما در اسارتگاه فرقه را درک می کنم و می دانم که در محدودیت به سر می برید ولی می خواهم بدانم کسانی که به شما در اسارتگاه اجازه تماس تلفنی یا نوشتن نامه و امکان دادن پاسخ نامه های اعضای خانواده از جمله مادر چشم انتظار و زجر کشیده و نیز پدر نابینایت را نمی دهند، چه حس و حالی دارند؟ و چگونه طرز تفکری؟

اکبر جان اگر این نامه به دست شما برسد و احتمال کمی می دهم چون وقتی پاسخ نامه های مادر و سایر اعضای خانواده را ندادی، بر ما معلوم شد که نامه ها به دستت نمی رسد و نامه اولی را نیز به طور کامل نشانت نداده بودند و صرفاً برای اینکه رهبران مجاهدین خلق تو را سوژه تبلیغاتی کنند و به جای اجازه دادن به شما برای تماس تلفنی با خانواده که سال هاست از شنیدن صدایت محروم بوده ایم متاسفانه شما را در برنامه تلویزیونی وادار نمودند تا مسائلی را مطرح کنی که هیچ گونه واقعیتی نداشت و ما می دانستیم شما تحت فشار مجبور بودی حرف هایی بزنی که از صمیم قلب نگفتی.

اکبر جان، از همین فرصت استفاده می کنم و خطاب به رهبران سازمان مجاهدین خلق می گویم واقعاً اگر شما به خانواده ما و پدر و مادر پیر و چشم انتظار که سال هاست در حسرت دیدار و شنیدن صدای فرزندشان اکبر به سر می برند و چه شب ها صدای گریه شان همه ما را از خواب بیدار کرده است، ارزشی قائل بودید، به خواسته آن ها تن داده و اجازه می دادید تا برادرم اکبر حداقل پس از شانزده سال یک بار هم که شده برای چند دقیقه با پدر و مادر درد کشیده اش تلفنی تماس می گرفت و با هم حرف می زدند. چه شده است شما را که به عواطف انسانی و احساسات خانوادگی هیچ بهایی نمی دهید؟

آیا این رسم مروت و مردانگی است!

من به نوبه خودم از این که شما برای عاطفه انسان ها ارزشی قائل نیستید به شدت متاسفم. معتقدم با این نوع طرز رفتار و تفکر و به هیچ گرفتن عواطف خانوادگی، در میان خانواده های اعضای فرقه، هیچگونه جایگاهی نخواهید داشت. پس به خود آیید و بیش از این به رفتارهای زشت و نادرست خویش ادامه ندهید.

خواسته و انتظار مشروع و به حق خانواده ما این است هر چه زودتر شما رهبران سازمان مجاهدین خلق امکان تماس تلفنی برادرم اکبر خسروی را با خانواده مهیا سازید و اگر به مفهوم آزادی فردی و انتخاب انسان ها پایبندید به او فرصت دهید تا با تماس و گفتگو و تبادل نظر با اعضای خانواده و به خصوص پدر و مادر چشم انتظار و زجر کشیده اش، سرنوشت و آینده ی خویش را خود رقم زند.

در پایان دوست دارم به برادرم اکبر بگویم:

برادر عزیزم اکبرجان، همه اعضای خانواده پدر و مادر و خواهران و برادرانت برای در آغوش کشیدن تو لحظه شماری می کنند و از خداوند برای رهایی شما برادر نازنینم یاری می طلبند.

قربانت برادر کوچکت جعفر خسروی    

 

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.