فرقه گرایی مجاهدین

فرازهایی از کتاب”فرقه های تروریستی و مخرب – نوعی برده داری نوین”

نوشته دکتر مسعود بنی صدر – قسمت سوم
آزادی، دموکراسی، حقوق بشر و یا ریا و نیرنگ؟

در دنیای سیاه و سفید فرقه‏ های مخرب، ارزش‏ هایی چون آزادی، دموکراسی، حقوق بشر، برابری، همه بی ‌معنی هستند؛ چرا که پایه و اساس آن ها که احترام به شخصیت فردی افراد و حقوق فردی آن هاست از اعضا و حتی حامیان فرقه دریغ شده است. برابری در یک فرقه‏ ی مخرب چه معنایی می ‏تواند داشته باشد، وقتی که رهبران فرقه در آسمان هستند و اعضا‏ در زمین؟ و گاهی گفته می‌ شود که رهبران از جوهره‏ دیگری هستند و اعضا از جوهری دیگر و حتی همان ‌طور که بعداً خواهیم دید، اعضا به لحاظ اجتماعی مرده محسوب می‏ شوند؟
حق و حقوق بشر در تشکلی که اعضا در آن از حقوقی محروم گشته ‏اند که حتی بردگان عصر باستان از آن ها برخوردار بودند، چه معنایی می ‏تواند داشته باشد؟ وقتی که معیار برتری یک نفر بر دیگری میزان تسلیم وی به رهبری است، برابری بین افراد، بین زن و مرد چه مفهومی می‏ تواند داشته باشد. در فرقه‏ های مخرب، اعضا نه تنها در عمل تسلیم فرقه هستند، بلکه در فکر و اعتقادات، در قلب و احساسات خود نیز اسیرند و باید نابودی شخصیت فردی خود را برای به دست آوردن شخصیت فرقه ‏ای پذیرا شوند.
دموکراسی در یک فرقه‏ مخرب چه معنایی می ‏تواند داشته باشد، زمانی که اطاعت مطلق و وفاداری مطلق بدون هیچ سؤال و شک و تردید از رهبری، قانون جاری در تشکیلات است؟ پاسخ به تمام این سؤالات تنها یک چیز است و آن هیچ است، چرا که تمامی این ارزش ‏ها در یک فرقه‏ی مخرب نه تنها وجود ندارند بلکه حتی معنی لغوی آن ها واژگون شده و عکس خود را معنی می ‏دهند، جایی که جورج اورول در کتاب 1984 می ‏گوید “آزادی بردگی است” و “بلاهت توانمندی است”.
البته طبیعی است که مجاهدین امروز که در غرب به دنبال جذب حمایت سازمان ‏های حقوق بشری و حمایت سیاسی هستند، شعارهای گذشته ضد امپریالیستی، ضد آمریکایی و ضد اسرائیلی خود را فراموش کرده و شعارهای غرب پسند را تکیه کلام خود کنند، اما وقتی اعضا تحت شستشوی مغزی فرقه، به خاطر چند روز دستگیری مریم رجوی توسط پلیس فرانسه، دسته دسته وادار به خود سوزی شده و چند نفر خود را در ملأعام به آتش می‏ کشند، این شعارها هیچ معنی و مفهومی نمی‏ تواند داشته باشد، مگر حیله و نیرنگ، خدعه و فریب.
در فرقه‏ های افراطی، یک عضو “خوب” کسی است که همه چیز خود از جمله تمام حقوق فردی خود، هویت فردی، احترام و اعتماد به نفس و حتی احساسات و عواطف خود را به فرقه و رهبر فرقه داده باشد. در فرقه‏ های مخرب کسانی که هنوز بخش ‏هایی از شخصیت خود را حفظ کرده‏اند به القابی چون “خودخواه”، “خود محور بین”، “بورژوا” و… ملقب می ‏شوند و اگر سؤال و شکی کنند، اگر قدری از حقوق اولیه خود را طالب شوند، به سرعت به القاب دیگری همچون “مزدور و جاسوس دشمن”، “سرباز شیطان”، و “خائن” ملقب می‏ شوند. کسانی که عضو فرقه نیستند مادون اعضای فرقه و شاید قدری بالاتر از حیوانات باشند، کسانی هستند که هنوز اسیر غرائز حیوانی خویشند و تازه وقتی که اعضا که به مراتب در مراحل تکاملی بالاتر از آنان محسوب می ‏شوند، نمی ‏توانند هیچ حقی را دارا باشند، بیچاره مردم عادی چه حقی را می توانند طلب کنند؟
بعد از تمام این حرف‏ ها، این به آن معنی نیست که فرقه‏ های مخرب در ادبیات خود در خصوص این لغات و ارزش‏ ها صحبتی نمی ‌کنند. به عکس آنان بیش از هر گروه دیگر از این ارزش ها دم می ‏زنند و از هر کمبودی در جامعه در خصوص آزادی‏ ها، برابری و دموکراسی استفاده می‌ کنند که عضو جدید بگیرند. آن ها ضعف ‏های موجود در جامعه در این موارد و به خصوص در مورد هر نوع استثماری را تا آنجا که بتوانند بزرگ کرده و آن ها را شعار و پرچم تبلیغاتی خود جهت عضو‏گیری و جلب کمک مالی و سیاسی قرار می ‏دهند…
آزادی
جنگ صلح است، آزادی بردگی است، جهل قدرت است (جورج اورول).
مجاهدین همچون دیگر فرقه‏ های مخرب، بسیار در ادبیات و شعر و شعارهای خود از “آزادی” دم می‏ زنند، اما آیا “آزادی” که آن ها از آن صحبت می‌ کنند همان تعریفی را دارد که در ادبیات معمول در هر کشور و فرهنگ و جمع دیگری دارد؟… در اینجا بحث براین است که آزادی در فرقه‏ های مخرب و به خصوص مجاهدین چه معنی و مفهومی دارد؟ از نظر آنان آزادی، یعنی رهایی از غرائز و خواست‏ های درونی و به عبارتی، آزادی یعنی نخواستن برای خود و حتی محروم کردن کامل خود از مواهبی که خدا و یا طبیعت آن ها را برای انسان و یا هر موجود زنده دیگری حلال و حتی واجب کرده‏اند. طبعاً این مفهوم، نه به شکل مطلق آن، بلکه به طور نسبی، شاید نه تحت عنوان آزادی، بلکه نوعی از تطهیر، خودسازی و عبادت برای جلوگیری از زیاده ‌خواهی انسان و تسلیم نشدن وی به غرائز و هوس ‏های آنی توسط بسیاری از ادیان و معلمین اخلاق مطرح و تجویز شده است. اما در تعالیم آنان آنچه بشر از خود دریغ می‌ کند، اولاً محدود است و ثانیاً آن را باید در راه خدا و یا عموم مردم و یا حفظ طبیعت صرف نماید و نه این که خود را از خواست‏ های درونی به طور کل رها کرده و در عوض خواست‏ های رهبری فرقه را خواست خود نماید. به عبارتی در فرقه‏ های مخرب، خواست فردی و آزادی جهت رسیدن به آن خواست از اعضا و حتی در مواردی از هواداران گرفته می‌ شود و به جای تخصیص آن جهت بهبود وضع کلی جامعه که می‏ تواند نهایتاً خود فرد را هم ذینفع نماید، آن را هزینه‏ ی رسیدن رهبر فرقه به خواست‏ ها و هوس‏ های خود (البته به “نمایندگی از خدا و یا مردم و یا طبقه کارگر”) می ‌کند.
مسعود رجوی در سخنرانی خود تحت عنوان تبیین جهان، آزادی را به این صورت تعریف می ‌کند: “در زمینه‏ ی انسانی، هر فرد بسته به این که چقدر اجبارات و جبرهای غریزی درونی خودش را مهار کرده باشد – یعنی آزادتر شده باشد، که مسلماً در متنی از رهایی اجتماعی امکان ‌پذیر است – متکامل ‏تر است. “… او در ادامه می‌ گوید: “انسان با رستن از قید تمام عوامل محدود کننده – چه در خودش، چه در طبیعت و چه در جامعه – به مرزهای نامحدود، به اوج آزادی و رهایی، آن رهایی که سرنوشت محتوم نوع بشر است، خواهد رسید.”  در جایی دیگر آن ها به طور صریح اعلام می‌ کنند که آزادی آن ها آن آزادی نیست که در لیبرالیسم تعریف می ‌شود.
رجوی و بن لادن با سوءاستفاده از مفهوم “جهاد اکبر” در اسلام پیروان خود را وادار می ‌کنند که خود را از تمام خواست‏ های غریزی و طبیعی، مانند میل به تولید مثل و یا میل به حیات، محروم نمایند. در حالی که جهاد اکبر و تقوای اسلامی به معنی مبارزه انسان بر علیه زیاده ‌خواهی، شهوترانی و تسلیم وی به شهوت و هوس است و نه محروم کردن خود از مواهب طبیعی که خداوند آن ها را برای انسان حلال نموده است…
برابری
«تمام چهار پایان برابر هستند، اما بعضی از آنان برابرتر از دیگرانند.» (جورج اورول – مزرعه حیوانات)
همان‌طور که «شخصیت فردی»، «آزادی» و «دموکراسی» در دیدگاه فرقه‏ های مخرب معنی واژگونه و متفاوتی از فهم معمول آن ها دارد؛ «برابری» و «برتری» هم در میان این جماعت معنی متفاوتی دارند. از آنجا که در فرقه‏ های مخرب همه چیز از جمله دکترین فرقه حول محور رهبر فرقه چیده شده‏اند، معنی این لغات را هم باید حول همین محور (رهبری) فهم نمود. برای مثال در ادبیات و تبلیغات مجاهدین بسیار درباره‏ ی برابری زن و مرد و بعضاً حتی برتری زنان بر مردان مجاهد می‏ شنویم، اما این برابری با آنچه زنان در یک جامعه مدرن به دنبال آن هستند، و این برتری با آنچه فمنیسم مدعی آن است زمین تا آسمان متفاوت می ‏باشد. چرا که برابری زن و مرد در یک جامعه‏ ی مدرن و یا برتری آنان در یک دیدگاه فمنیستی، حاصل مبارزه‏ ی فردی زنان، نشان داده شدن شخصیت و توانمندی‏ های شخصی آن ها است. در حالی که برابری و برتری در درون فرقه‏ های مخرب حاصل میزان از خود تهی شدن افراد و برده بودن تمام عیار برای رهبری فرقه، از خود گذشتگی و آمادگی بیشتر آنان برای مرگ است.
… در مجاهدین مریم رجوی، خودش و همسرش را قهرمانان مبارزه برای کسب حقوق زنان می ‏داند. اما به طور واقع این برابری و یا حتی برتری یعنی چه؟ این برابری و یا برتری حاصل مبارزات زنان در داخل سازمان و یا نشانگر توانمندی و تخصص برابر و یا برتر آنان از مردان نیست، بلکه خواست رهبری سازمان و بنا به دلایل تشکیلاتی است. در واقع همان‌ طور که در گذشته هم به آن اشاره شد، این برابری و برتری نشانگر هیچ چیز نیست مگر درجه‏ ی از خود تهی شدن افراد و خدمت برده گونه و یا به قول مریم رجوی «موریانه مانند» آنان به رهبری است. در مجاهدین زنان از مردان به لحاظ رده برتر هستند، چرا که مطیع‏ ترند، از خود تهی ‏ترند، و راحت ‏تر به بردگی کشیده می ‏شوند. اگر مریم در مجاهدین توانست از همه به غیر از همسرش برتر شود، این به دلیل توان او در حل مسائل روزمره‏ ی سازمان و یا نشان دادن دارا بودن تخصص خاصی و یا توانمندی خاص سیاسی و یا ایدئولوژیکی نبود؛ بلکه بنا به گفته و اقرار خود سازمان این تنها و تنها به دلیل این بود که وی اولین کسی بود که توانست مسعود رجوی را به عنوان رهبر عقیدتی خود پذیرفته و خود را به طور مطلق (اسم و جسم و روح) تسلیم او کند. فهم این که چگونه مریم در جایگاهی قرار گرفت که اکنون آن را اشغال کرده است، به ما کمک می ‌کند که معیار رده بندی و یا برابری و برتری در سازمان را فهم کنیم.
… ارتقا هر فرد و یا گروه، از جمله زنان، به این شکل، که ظرف مدت کوتاهی با نشان دادن میزان اطاعت و وفاداری ‏شان بتوانند چندین مدار ارتقا یابند، تنها در فرقه‏ ها و جوامع دیکتاتوری مطلق ممکن است. مریم رجوی در یکی از مصاحبه‏ هایش به این نوع از ارتقا مفتخر است و مدعی است که این تنها در مجاهدین ممکن شده و در هیچ کجای دیگر دنیا، حتی در جوامع غربی دیده نشده است. اگر چه این برابری و حتی برتری، به قول مریم رجوی در هیچ کشور غربی دیده نشده است اما منحصر به مجاهدین نیست، چرا که در فرقه‏ های دیگر هم دیده شده که زنان در رشته‏ هایی مثل عملیات بمب‌ گذاری انتحاری از مردان پیشی گرفته ‏اند. در کتاب “مردن به خاطر کشتن” می ‏خوانیم: “زنان در کشورهای در حال توسعه به نظر می ‏رسد که در رقابت با مردان به خصوص در تروریسم انتحاری، خود را نشان داده ‏اند… اولین زن شرکت کننده در این نوع از عملیات یک دختر 17 ساله لبنانی به نام سنا بود که از جانب حزب سوسیالیست ملی سوریه که یک حزب غیر مذهبی است فرستاده شد که خود را نزدیک یک کاروان نظامی اسرائیلی نزدیک مرز لبنان در سال 1364 منفجر کند… در بین تامیل‏ ها که مانند چچنیا و فلسطین، سُنتی هستند به زنان اجازه داده می‌ شود که با خودکشی انتحاری برابری خود با مردان را به دست آورند. یکی از زنان تامیل داوطلب این گونه از عملیات می ‏گوید: «رهبر ما، پرابهاکاران، ما را حمایت معنوی کرده و تنها تحت رهبری او ما توانسته ‏ایم به این موقعیت دست یابیم.»”
در کتاب “مردن به خاطر کشتن” آمده است: “زنان در جنگ به دنیایی جدید و کاملاً متفاوت با دنیای قدیم تعلق دارند. دنیایی خارج از زندگی عادی روزمره زنان… آن ها نوعی از زندگی را برای خود اختیار کرده ا‏ند که کمترین شباهتی به زندگی روزمره‏ ی زنان عادی دارد. تمرین و حمل سلاح، روبه ‌رو شدن با شرایط جنگی، تحمل فشار دایمی روحی، از دست دادن نزدیکان خود، روبه‌ رو شدن تقریباً روزانه با مرگ، شرایطی که نه تنها بیشتر زنان خواهان اجتناب از آن هستند، بلکه از آن احساس ناراحتی می‌ کنند. اما نه زنان جنگنده تامیل. آن ها تحت چنین شرایطی کاملاً شکوفا شده و نه تنها یک ساختار نظامی جدید زنان را به وجود آورده ‏اند، بلکه خود را به عنوان اسطوره‏های مبارزاتی و شجاعت معرفی کرده‏ اند.
در فرقه‌ ی مونیز نیز همسر رهبر فرقه، به بالاترین مقام رسیده و او نیز همانند همسر مائو خواهان بالا آمدن این چنینی زنان در فرقه شده است. در مورد همسر مائو گفته می ‌شود که او “اصرار داشت که زنان همان کارهایی را بکنند که مردان می ‏کردند و یکی از شعارهای آن زمان، یک گفته مائو بود که:«زنان می ‏توانند نگهدارنده نصف آسمان باشند.» اما زنان می ‏دانستند که وقتی به آنان این افتخار برابری داده شده است، آنان باید خود را برای کارهای سخت فیزیکی آماده سازند.”  آری، این برابری و حتی برتری در بیگاری است. برابری و برتری در هیچ‌ کس بودن، از خود تهی بودن، غرق شدن در رهبری، موریانه شدن به جای انسان ماندن است و من مطمئن هستم که با خیلی از برابری‏ ها که زنان در یک جامعه‏ ی آزاد از جمله در جوامع غربی به دنبال آن هستند، فاصله دارد و حدس می ‏زنم که زنان آزاده ‏ی دنیا هیچ‏ گاه خواهان چنین برابری و برتری که در مجاهدین و یا در میان تامیل‏ ها تبلیغ می ‌شود، نباشند.
اصل بقا
اگر دکترین فرقه روی خدعه و نیرنگ سوار شده است، پس واقعیت آن چیست و اصول خدشه ‌ناپذیر و پا برجای آن ها کدام هستند؟ جواب من به این سؤال، ساده و کوتاه است: هیچ فرقه‏ ی مخربی پای ‏بند به هیچ اصلی نیست مگر دو اصل نانوشته که فکر می ‏کنم تمام فرقه‏ های مخرب تا آخرین لحظه‏ ی حیات خود به آن ها پای ‏بند باقی خواهند ماند. حداقل طبق آموزش‏ های آنان تا آخرین نفر و تا آخرین قطره‏ ی خون، اعضای فرقه باید به این دو اصل وفادار باقی بمانند. این دو اصل عبارتند از:
1-    حفظ فرقه و رهبر فرقه به هر قیمت
2-    اطاعت مطلق و بدون شک و سؤال از رهبری و محقق کردن خواسته و آرزوهای او.
فکر نکنم که نیازی به توضیح این دو اصل باشد، چرا که هر کس با فهم فرقه ‏ها می‏ تواند به روشنی و وضوح این دو اصل را در گفتار و کارکردهای اعضای آن ها ببیند. با نگاهی به داستان فرقه‌ های مخرب و رهبرانی با کیش شخصیت نیز می‌ شود به روشنی این دو اصل را در کارکردهای اعضای وفادار آن ها دید. در آلمان نازی نزدیکان به هیتلر، پیروان واقعی او تا آخرین لحظه و آخرین دم هیتلر قبل از خودکشی او حافظ این دو اصل بودند. رجوی زمانی به ما گفت که مبارزه ‏ی ما تمامی ندارد و تا آخرین نفر ما و آخرین نفر دشمن ادامه خواهد داشت، آنچه مهم است این است که آخرین نفر ما آخرین نفر دشمن را بکشد، بعد از آن او می ‏تواند همه چیز را از نو بسازد. در ادامه رجوی گفت: بنابراین، اصل اساسی، اصل بقاست.
طبعاً در یک فرقه‏ ی مخرب بقا بدون رهبری بی ‌معنی و غیرممکن است و داشتن رهبری بدون اطاعت و وفاداری مطلق به او نیز گروه را تبدیل به هر چیزی می ‌کند مگر یک فرقه‏ ی مخرب.
تنظیم از عاطفه نادعلیان

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا