فروغ جاویدان یا افول انسانیت فرقه رجوی – قسمت دوم

همانطور که در قسمت قبل از خاطرات تلخ آقای رئوفیان (از رهایی یافتگان فرقه رجوی) درباره عملیات مرصاد میخواندیم در زیر نیز بدون هیچ مقدمه ای به ادامه این روایت شوم و اما واقعی می پردازیم:

همانطور که در قسمت اول درج شده بود اکثر ادوات جنگی اهدایی صدام ملعون به سازمان ضد بشری مجاهدین از گردونه لجستیکی خارج شده بودند و در مسیر یکی پس از دیگری مستهلک می شدند که به هر ترتیبی که بود سران فرقه رجوی خود را به مرز کشورمان رساندند و از قبل نیز مثلا تیپ ها تقسیم شده بود و قرار بود یک تیپ به کرمانشاه و یکی دیگر به اسلام آباد و کرند و غیره برود و هر تیپ که جایی را تصرف می کرد همانجا می ماند و تیپ بعدی که جایگزین میشد دوباره آن تیپ قبلی به راه خود ادامه می داد که ما در مسیر کرمانشاه که به اسلام آباد رسیدیم و از آنجا گذشتیم که بقول خودشان جلودار بودیم تا کرمانشاه را بگیریم.

در ادامه مسیر که از اسلام آباد گذشتیم سلاح دوشکایی که من راننده بودم خراب شد و نتوانستیم آن را درست کنیم و من خودم عمدا به ان دست نزدم و به این ترتیب در همانجا تو مسیر ماندیم که کمک برسد و تجهیزات ما را تعمیر کند که یک دفعه هواپیماهای ایرانی بالا سر ما امدند که من خودم را به زیر پلی که در آن نزدیکی بود انداختم که نیم ساعتی طول کشید تا بمباران آنها ادامه یابد که من از جای خودم تکان نخوردم و بعد از تمام شدن بمباران از مکان امنی که داشتم بیرون آمدم و صحنه ایی که میدیدم با چیزی که نیم ساعت پیش ناظر آن بودم کلا عوض شده بود و همه ادوات و نفرات تار و مار شده بودند و عملا چیزی از ماشینها باقی نمانده بود و همانجا دیدم که چطور وقتی نفرات از یکی از فرماندهان میدانی بنام محمود قائمشهر طلب نیرو میکردند او در جوابشان در بیسیم میگفت که هیچ نیرویی نیست و باید خودشان هر کاری که توانستند انجام دهند و ما نمیتوانیم کمکی به شما برسانیم.

سران فرقه رجوی و عناصر کوردل در مقاطع گوناگون تاریخ همواره اسیر تحلیل و درک غلط رهبران خود بوده اند و همین غفلت آنان را می توان علت شکست آنها در عملیات مرصاد دانست که ادامه صحبتهای آقای رئوفیان گویای همین مطلب میباشد.

وی در ادامه میگوید که در ادامه مسیر که با باقی مانده نیروها انجام میشد و به سمت کرمانشاه بود، تمامی ماشینها در یک ستون و آنهم با چراغهای روشن به راه خود ادامه می دادند و اصلا چیزی بنام تاکتیک وجود نداشت که با تیررس قرار گرفتن نیروی ارتش و سپاه تازه یادشان آمد که باید چراغها خاموش شود و داد میزدند چراغهای ماشینها را خاموش کنند که دیگر دیر شده بود و همه چیز بهم خورده بود و چون سران فرقه رجوی فکر میکردند که براحتی میتوانند شهر به شهر با استقبال مردم به تصرف خودشان ادامه داده و تا پایتخت بروند و برای چنین زمانهایی اصلا هیچ برنامه ای نداشتند و از طرفی همه چیز برعکس شد و همه نیروها از هم پاشیدند و هر کی به هر کی شد که سران فرقه تمام سعی خودشان را انجام دادند که بتوانند نیروها را جمع کرده و از یال بگذرند که در چارزبر گردنه حسن آباد گیر کردند و نتوانستند قدم از قدم بردارند و حتی یکی از ستونها که خواست از یال عبور کند ضربه ای مهلک به آن وارد شد و تلفات خیلی سنگینی دادند و من خودم چون عقب بودم به من دستور دادند که بعضی از زخمیها را به قرارگاه پ پ ببرم که وقتی آنجا رسیدم با منظره دلخراشی روبرو شدم و انجا زخمیهای فراوانی بود که در قرارگاه افتاده بودند و در آنجا به من که مجروح ها را تحویل دادم گفتند که یک ساعت دیگر به سمت جلو حرکت میکنیم که بلافاصله اعلام کردن که حرکت بجلو منتفی شد و همه دارند بر میگردند و این یعنی شکست نیروها، که با بازگشت نفرات از جلو این نظریه من کاملا مشخص شد و وقتی با تعدادی از نفرات صحبت کردم گفتند که شکست سختی خوردیم و بیشتر از ان موقعی بود که داشتیم عقب نشینی میکردیم که نیروهای ایرانی برای ما کمین گذاشته بودند و ما را غافلگیر نموده و تلفات سختی به ما وارد کردند.

وی ادامه میدهد که تمامی این شکستها و تلفات دادنها فقط برخواسته از یک موضوع میباشد و آن نداشتن نقشه مشخص جنگی که تماما متوجه سرکرده سازمان رجویسم یعنی مسعود رجوی خائن میباشد…

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.