خاطرات شهرام بهادری – قسمت دوم

آشنایی اولیه با سازمان
در قطار بعد از ما هم نفرات دیگری بودند که حرکت کردیم و در بغداد از قطار پیاده شدیم که دیدیم دو تا ماشین لندکروز آمدند دنبالمون که ما را سوار کردند و در تاریکی شب به محلی رفتیم که بعدا گفتند اینجا اشرف است. ما 4 نفر بودیم و یک یک ما را به یک اتاق برده و تمامی لباسها و ساعت و سایر وسایلمون را گرفتند و به جای آن لباس ارتش را به ما دادند که من گفتم من تازه خدمت سربازی را تمام کرده ام و نیاز نیست بپوشم که گفتند این با آن لباس شما فرق می کند و باید بپوشید. بجز من و اکبر یک نفر به اسم شهروز که بچه شیراز بود و یک نفر به اسم حبیب که بچه مشهد بود این لباسها را پوشیدیم. بعد از پوشیدن لباسها ما را به یک مجموعه دیگر بردند. در همان محل عکس مریم و مسعود را روی دیوار که نصب بود دیدیم. برای اولین بار که یک نفر در همان مجموعه بود به اسم موسی که بچه تهران بود که عکس مریم را بوسید و گفت خیلی خوشگل است.
محلی که در آنجا بودیم یک محوطه تقریبا 1000 متری بود که اتاقهایی در آن وجود داشت و حدود 100 نفر در آن مجموعه وجود داشت و کارهای توضیحی با ما در مورد مسعود و مریم و تاریخچه سازمان شروع شد.
من اولین بار بود که نام سازمان مجاهدین خلق ایران را می شنیدم و می گفتند مسعود رجوی رهبر آن است و مریم رجوی رئیس جمهور است. فضای اعتراض از طرف اکثر بچه ها شروع شده بود. مثلا به یکی از بچه ها گفته بودند که روزانه 350000 تومان آن هم در سال 1381 حقوق خواهند داد و روزانه با هر دختری که بپسندد خواهد بود. ما هم یک معترض بودیم که چرا ما را به آلمان نبردند؟ هوا خیلی گرم بود. مهر ماه بود ولی مثل ایران نبود. گرمای هوا نزدیک 40 درجه می شد. دعواهای زیادی اتفاق می افتاد که می گفتند اگر ادامه دهید شما را به زندان ابوغریب که شرایط بدی دارد خواهیم فرستاد. کل مدتی که در ورودی اشرف بودیم 10 روز شد و بعد ما را به پذیرش ارتش بردند. آنجا بود که گفتند برادرت هم آمده است و من برای اولین بار در آنجا شهرود را دیدم. شب ها ما را در یک اتاق جمع کرده و می گفتند باید صحبت کنید. یعنی هر کسی هر مشکلی دارد در آن جمع مطرح کند که در هر جمعی حدود 15 الی 20 نفر می شدیم.
خیلی از ماها می گفتیم برای چی ما اینجا هستیم؟ چرا ما را به اینجا آوردید و به فکر خانواده افتادیم که از ما خبر ندارند و آنها چه می کنند الان؟ وقتی ما این لحظاتمان را بازگو میکردیم، سر ما داد می کشیدند و می گفتند که خانواده دیگر وجود ندارد و باید آنها را فراموش کنید و هر چی فحش و ناسزا بلد بودند، مسئولین نشست به ما می گفتند و همه در یک حالتی قرار گرفته بودیم که نمی دانستیم چکار کنیم. و خیلی افسرده به فکر خانواده بودیم و می گفتیم چطور از اینجا باید خارج بشیم.
مسئولین نشست چنان به ما فحش می دادند که همه را مجبور به قطع امید از خانواده بکنند و می گفتند خانواده دشمن شماست. و همه بچه ها در فکر و خیال بودند. در این مرحله بود که کلاسهای انقلاب ایدئولوژیک برای ما شروع شد. قضیه به این ترتیب بود که یک سری نوار در ویدیو می گذاشتند که مربوط به بحث های انقلاب بود. موضوع نوارها نشست های پنج روزه رهبری و ده روزه رهبری بود. می گفتند برای اینکه بتوانیم بهتر بجنگیم باید زن و زندگی را طلاق بدهیم.
موضوع نشست های دیگر بحث های سیاسی و ایدئولوژیک بود و تاریخچه سازمان را هم از ابتدای تشکیل سازمان توضیح می داد و ما که هیچ کدام را نشنیده بودیم درگیر این بحث ها می شدیم. اما باز هم حرف اصلی ما این بود که چرا ما را به آلمان نمی فرستند. که این درخواست ما دیگر به دست فراموشی سپرده شد و می گفتند اینجا جای این بحث ها نیست. همه برای جنگ آمده ایم و یک فضای فشار و …. و سرکوب بود. به این معنی که کسی جرات نمی کرد بحث های دیگری مطرح کند.

شنیدن نام ارتش آزادیبخش و گرفتن مدارک
در ترکیه به ما گفته شد که باید کاغذی را امضا کنید. بعد مقدمات کار رفتن به آلمان انجام خواهد شد. اما ما هرگز تصوری از ارتش آنها نداشتیم. در ورودی و پذیرش بودیم که معنای اصلی آنرا فهمیدیم. ما همه عضو این ارتش بوددیم و خودمان هم خبر نداشتیم که چه ضوابطی دارد. یکی از این ضوابط طلاق زن و زندگی بود. هیچ کدام از ما حق نداشتیم به زن فکر کنیم. می گفتند در این ارتش همه مجرد هستند. رزم انفرادی و رژه جلوی عکس مریم و مسعود هر روز صبح اجرا می شد. و می گفتند ما جمهوری اسلامی را با این ارتش سرنگون خواهیم کرد. ما که برای کار آمده بودیم مشکل سیاسی یا نظامی با دولت ایران نداشتیم. اما آنها می گفتند اینجا همه برای مبارزه با رژیم آمدیم. بجز زمانی که خواب بودیم باید فرم ارتش آزادی بخش را که پوشش و لباس نظامی بود بر تن می کردیم. و این یک اجبار بود. همچنین مدارک شخصی من را در ترکیه گرفته بودند و مابقی را مثل پول و لوازم شخصی در اشرف گرفتند. هیچ کس حق نگه داشتن چیزی را نداشت و همه را می گرفتند. آموزش سلاحهای انفرادی و رزم انفرادی و سلاحهای سبک را در پذیرش دیدیم. هرگز فکر نمی کردیم که ما را برای آموزش نظامی به عراق برای جنگ با ایران می برند. زمانی متوجه شدیم که دیگر دیر شده بود و ما را ول نمی کنند. وارد یک جنگ اجباری و ناخواسته شده بودیم. راه خروجی هم وجود نداشت و ما را با زندان ابوغریب و شکنجه تهدید می کردند. من و برادرم شهرود دیگر اجازه نداشتیم مثل قبل با هم صحبت کنیم. اسم آن را گذاشته بودند محفل.
در پذیرش ما را به نشست هایی در یک سالن بزرگ می بردند که فهیمه اروانی برای ما نشست می گذاشت که همه بچه ها برای رفتن به این نشست مخوف می ترسیدند. در آنجا کار فقط فحش کاری و خرد کردن نفرات با حرفهای رکیک و پرتاب کردن صندلی بود.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.