مجاهدین خلق

شکایت نامه ای علیه سازمان و رهبری سازمان مجاهدین خلق ایران

شکایت نامه ای علیه سازمان و رهبری سازمان مجاهدین خلق ایران
من در اردیبهشت ماه سال 80 برای کار به ترکیه رفتم. توسط چند مرد و چند زن که رابط سازمان بودند به همراه یکی از دوستانم جذب سازمان شدیم. با توجه به این که نقطه ضعف ما گرفتن پناهندگی سیاسی بود، سازمان ما را با وعده ی پناهندگی ملزم به کار در کشورهای اروپایی و دادن حقوق 12 تا 24 ما همان به آن ها کرد. که مدت آن بسته به نوع کار، کشور انتخابی و زبان آن کشور متفاوت بود. و همین طور وعده های دیگری نیز به ما می داد، از جمله امکان تحصیل در دانشگاه های اروپایی، اخذ مدرک دیپلم و لیسانس و.. ،کار در کارخانه های بزرگ و معتبر ،گرفتن اقامت و پاسپورت که توانایی رفت و آمد به ایران را از طریق قانونی فراهم میکرد. که شرط انجام دادن ان ها حضور در راهپیمایی ها و تجمع های انتقادی در کشورهای اروپایی بود و البته ما را مجبور کردند که برای طی مراحل اداری، ابتدا به عراق رفته تا از ان جا به کشورهایی اروپایی اعزام شویم. و در آخر هم اشاره ای کردند به ارتشی که در عراق دارند و گفتند ما ان جا به نفرات داوطلب آموزش نظامی می دهیم و اگر هم کسی بخواهد می تواند همان جا بماند و کار کند و راحت به ایران رفت و آمد کند. ما را با این تبلیغات پوشالی و غیرواقعی به آنکارا و از آن جا به یکی از شهرهای مرزی ترکیه به نام شهر قاضی انتب منتقل کردند. در آن جا با چهار پسر و یک دختر آشنا شدیم که هر کدام می خواستند به کشوری بروند. آن ها هم مثل ما هیچ شناختی از سازمان ،اهداف ، استراتژی و رهبری اش نداشتند. وقتی در یکی از هتل های شهر مستقر بودیم، پاسپورت های ما بدون اطلاع خودمان توسط فرد رابط گرفته شده و به گفته ی خودش به عراق پست شده بود که با اعتراض ما روبه رو شد. اما بعد از چندین ساعت بحث و جدل و مکالمه ی تلفنی از طریق آلمان رضایت ما را جلب کردند. نکته ی قابل توجه این که همه رابط ها در استانبول و آنکارا و… یادآور می شدند که با خرج سازمان به آن جا بروید و اگر از شرایط سازمان برای جا به جایی و انتقال به اروپا و… راضی نبودید می توانید به ترکیه برگردید. ضمناً در آن جا هم با خرج سازمان به زیارت امکان متبرکه ی عراق می روید. ما بیخبر از همه جا فریب آن ها را خوردیم و با پاسپورت جعلی عراقی و اسم و فامیل عربی با قطار به عراق رفتیم. ما را به قلعه ی اشرف منتقل کردند و با ورود به ان جا تمام تبلیغ ها و تعارفات به پایان رسید. و ما با توجه به حرف های نفراتی که آن جا بودند و آن چه که خود می دیدیم شروع به اعتراض کردیم و با سرکوب فرماندهان و مسئولین سازمان رو به رو شدیم. حرف آخر آن ها این بود که باید دو سال در زندان ما و هشت سال هم به جرم ورود غیرقانونی به عراق در زندان ابوغریب باشید خلاصه ما را به پذیرش فرستادند ، در پذیرش هم چندین بار درخواست رفتن به خروجی دادم که جواب دادند پرونده و مشخصات شما را به ایران فرستاده اند تا تحقیق کنند و هویت شمارا مشخص بکنند و بعد از آن اجازه ی ورود به خروجی داده می شود. با حلقه ای که رهبری و عناصر سازمان درعراق برپا کرده بودند افراد ساده و نیازمند کار را با وعده و وعید به عراق می کشاندند و در آن جا با شست و شوی مغزی روزانه و ساعتی افراد، آن ها را به زیر سلطه ی خود می کشاندند، بگذریم، من نزدیک به بیست سال اعتصاب غذا کردم و فقط آب می خوردم ولی هیچ جوابی به من داده نمی شد و هیچ کدام از بچه ها هم اجازه ی صحبت و گفت و گو با من را نداشتند و اگر چنین اتفاقی می افتاد با ما به شدت برخورد می کردند. روز بیستم اعتصاب مرا به نزد فرماندهی پذیرش بردند و با تهدید به مرگ و کشیدن اسلحه و زیر فشار گذاشتن مرا وادار کردند که تعهدنامه ای با بندهای زیر را امضا کنم :
1- شکستن اعتصاب
2- حضور در آموزش ها
3- رعایت تشکیلات و مناسبات و ضوابط
4- نگفتن ماجرای گرفتن تعهد و اعتصاب به سایر بچه ها تا بررسی پرونده و سابقه ی من در ایران و صادر شدن حکمی از طرف آن ها
خلاصه من را به تشکیلات پوشالی ودروغین و مناسبات ضد انسانی اشان وارد کردند، بیش تر بچه ها به وضع موجود اعتراض داشتند و اعتراض شان را به شکل های متفاوت نشان می دادند. اما همه ی آن ها با سرکوب و تهدید از طرف مسئولین و شکنجه گران سازمان رو به رو می شدند. چند نفر با خوردن قرص اقدام به خودکشی کردند ، چند نفر رگ دست خود را در حمام و توالت زدند، یک نفر خودسوزی کرد ، یکی لب هایش را با سوزن و نخ به هم دوخت ،دیگری همه ی موهای سر و صورتش را با تیغ زد اما هر اعتراضی از سوی نفرات با رفتن به زندان ، شکنجه های روحی و جسمی جواب داده می شد و افراد بعد از بازگشت از شکنجه خانه ها و زندان ها چنان در خودشان فرو می رفتند که تا هفته ها حتی با یک نفر هم صحبت نمی کردند. با فشارهای عصبی و روانی که از طرف آن ها بر روی خود من انجام گرفت به مدت دو ماه نتوانستم با هیچ کس مکالمه و رابطه ای داشته باشم. چرا که نه من و نه بقیه جرأت مکالمه را نداشتند. با فضا و جوی که در رابطه های بچه ها تزریق شده بود، بعد از 4 یا 5 ماه، همه در افسردگی غرق شده بودند و همه ی نیازهای طبیعی اعضا با شگردهای رهبری سرکوب شده و به هم ریخته بود. خود رهبری سازمان همه نوع رابطه باهمسر و بقیه داشت و هیچ محدودیتی برای وی متصور نبود
همه نوع رابطه و اخبار و گشت و گذار برای او وشورای رهبری آزد بود ولی برای ما حتی یک رادیو تک موج حرام بود و مجبور بودیم به اخبار و بولتن های خبری که همه سانسور شده و تغییر یافته بود گوش دهیم. وقتی از اروپا و کار و تحصیل در میان فرماندهان حرف به میان می آوردم با بی اعتنایی جواب می دادند که رابط ها نامرد بودند و دروغ گفتند آن ها فقط پول می گیرند و نفر به عراق می فرستند، این جاهم عراق است و اشرف، فقط بوی خون و بوی باروت می شناسد نه تنها هیچ اروپایی متصور نیست بلکه سالم و بدون دردسر در بیرون اشرف هم متصور نیست، یا می گفتند یک طرفه است فقط ورود دست خودت است. ( منظور پادگان اشرف).
در شستشوی مغزی زیر آب همه ی انقلابیون بزرگ را می زدند و فقط خودشان را قبول داشتند. جو و فضا و شرایط موجود که دستور فرد رهبری بود به قدری تاریک و سیاه بود که افراد اسم و فامیل و حتی شهر محل سکونتشان را هم به یک دیگر نمی گفتند و همه از اسم مستعار استفاده می کردند، هیچ کس حق صحبت از اعضای خانواده ی خود را نداشت و فقط موظف بودیم که از سازمان و رهبری که ان هم کنترل شده بود و فقط با حضور یک فرمانده صحبت بکنیم با چنین ضوابطی یک دیگر را نمی شناختیم و به هم دیگر اعتماد نداشتیم و همه از هم دیگر می ترسیدیم. با رد کردن یک گزارش از یک نفر ، فرد را چنان زیر فشار می گذاشتند که تا هفته های متوالی اصلاً حرف نمی زد و سکوت می کرد.
هیچ رابطه ای با بیرون از اشرف متصور نبود هیچ ارتباط تلفنی و پستی نمی توانستیم با بیرون از اشرف داشته باشیم. تنها یک بار موفق به مکالمه ی تلفنی شدم که آن هم نه تنها برای مکالمه با خانواده نبود، بلکه برای آوردن نفر از ایران به عراق بود که با کنترل بسیار شدید و استراق سمع صورت می گرفت.
هر روز با کارهای مسخره و پوشالی سر من را گرم می کردند با شروع حمله ی امریکا به عراق بچه ها را به داخل ارتش انتقال دادند ، که دز آن جا نیز افراد ارتش ورودی های جدید را می پاییدند و در همه جا برایشان نگهبان تعیین شده بود حتی در سرویس های توالت و حمام. سخت ترین و سنگین ترین کارهای ارتش توسط فرماندهان به ما محول می شد که سخت باعث خشم و آزردگی بچه ها می شد. همه ی افراد سازمان به جز کادرهای مرکزی و رهبری از شدت سختی کار و فشار اعمال شده در مناسبات و جنگ روانی آرزوی مرگ داشتند. چون فقط مرگ می توانست ما را از رهبری و مناسبات و اشرف نجات دهد با شکنجه ی روحی و جسمی و اختناقی که رهبری و دست نشانده هایش در مناسبات تزریق می کردند هیچ کس قدرت اعتراض و کشیدن نطق و حتی قدرت انتخاب نداشت. در نشست هایی که هر شب بر پا می کردند همه مثل سگ و گربه به جان هم می افتادند و کل شخصیت و غرور افراد را زیر سئوال می بردند و این دستور خود فرد رهبری بود که باید در روز انجام می گرفت، و یا این که فرد اعتراض کننده را در جمع بزرگ مخاطب قرار می دادند و بدترین و زشت ترین حرف ها و مارک ها را می گفتند و می زدند که فرد مخاطب به قدری سرشکسته و عصبی می شد که از شدت ناراحتی یا در میان جمع گریه می کرد و ادعای بخشش می کرد و یا دست به خودکشی می زد ، که اثرات نامطلوب روانی و عصبی روی فرد به جای می گذاشت و فرد دچار افسردگی شدیدی می شد که من نمونه ای از این افراد بودم حتی یک نفر هم پیدا نمی شد که بتوانی درد دل را با او گفته و تخلیه بشوی. یک لحظه در خود فرورفتن برابر بود با دو یا سه ساعت و حتی یک روز توهین و حرف زشت شنیدن.
با نزدیک شدن ارتش امریکا به بغداد همه به زمین های بیرون اشرف یا نزدیک مرز ایران پراکنده شدیم که در ان جا نیز سخت ترین کارها را بچه ها ی جدید و ما می کردیم کارهایی از قبیل خالی کردن آذوقه و مهمات و جیره و یا کندن سنگرهای متوالی ، همه مسلح و دارای مهمات و جیره جنگی بودند به جز من و چند نفر دیگر در حالی که هواپیمای امریکایی هر لحظه بالای سر ما می چرخیدند. موقع بازگشت به طرف اشرف با اصابت یک راکت نزدیک ماشین ما و انداختن موج راکت به بیرون، من را با همان حالت زخمی و بیهوش و موج زدگی در وسط بیابان رها کرده و فرار می کند که بعد از پنج ساعت بی هوش در حالی که لحظه لحظه از ان جا تانک و زرهی رد می شد توسط یک قرارگاه دیگر به اشرف آورده شدم. و در آن حالت زخمی و موج زدگی از من توسط بازجو و شکنجه گران معروف سازمان بازجویی به عمل می آمد، در موقع بستری بودن در بیمارستان با احتمال حمله به اشرف از طرف امریکایی ها دکترهای سازمان فقط خودشان و کادرهای بالا که برای بازجویی از زخمی ها حضور داشتند به سنگرها فرار می کردند و مریض ها و زخمی ها را در آن جا تنها می گذاشتند، با فرار مسعود و مریم و تعدادی از کادرهای شورای رهبری و رها کردن سازمان، نفرات فرمانده و مسئولین باقی مانده در قرارگاه روز ما را سیاه کردند نه تنها منت و حرف و پستی فرار آن ها را برگردن ما می انداختند بلکه باید برای میهمانی و مماشات با امریکایی ها در خدمت آن ها بودیم و باید غذا و دسر میهمانی ها را فراهم و ظرف و ظروف و مکان میهمانی ها را تمیز می کردیم. با آمدن خانواده ام برای ملاقات به عراق با وجود کنترل کنند ه های فراوان و کار گذاشتن دستگاه های استراق سمع بدترین مارک ها و انگ ها را به من و خانواده ام زدند. با نزدیک شدن به مرحله ی مصاحبه با FBI و وزارت امور خارجه به ما تذکر و آموزش می دادند در رابطه بااین که هیچ صحبت و حرفی در مورد چگونگی مناسبات و تشکیلات و سیستم حاکم و چگونگی رسیدن به عراق نباید ذکر شود بلکه باید تلاش شود تا سازمان از لیست تروریستی خارج شود، که این هم خط و خطوط رهبری بود که از فرانسه به ارتش ابلاغ می شد. ولی دیگر سازمان بیرونی شده بود به طوری که خود ارتش امریکا از نحوه ی عمل کرد سازمان با اعضایش مطلع شده بود و آن ها هم در فکر راه علاج برای پایان دادن به آن سازمان قرون وسطایی و ارتجاعی و دایناسورهای تاریخ بودند.
با معرفی کردن خودم به ارتش امریکا مشکلات صد چندان شد. در کمپی که امریکایی ها به راه انداخته بودند حتی امکانات اولیه ی زندان های جهان سوم هم نبود نه یخچال ، نه کولر و نه هیچ چیز دیگر در بیایان با گرمایی که گاهی دمای هوا به هفتاد درجه می رسید بچه ها بدون امکانات؛ آب خنک و برق بدترین روزها را سپری کردیم. ولی آن شرایط را به آسایشگاه و کولرهای سازمان ترجیح می دادیم چون حداقل راحت بودیم و کسی نبود که از ما تفتیش عقاید کند و بدتر از آن ها شستشوی مغزی روی ما انجام دهد. در انتها با متوجه شدن این که ما در کمپ و زندان امریکایی ها به عنوان مهره ای برای بازی سر کرده های سازمان و ارتش امریکا هستیم. فرار کردیم که تا چندین ساعت تحت تعقیب نیروهای امریکایی و سازمان بودیم، با کمک و استعانت از خدا و ذکر نام ائمه اطهار توانستیم از دست آن ها در امان بمانیم وبا تحمل و کشیدن زجر و مشقت بسیار بعد از چند روز خودمان را به ایران برسانیم و پوز سازمان مجاهدین و ارتش ائتلاف را به زمین بمالیم. و از جهنم درست شده توسط آن دو برهیم.
بنابراین با توجه به دور افتادن به مدت سه سال از کار و زندگی عادی و با دیدن جراحت ها و اثرات موج زدگی جسمی و مریضی روانی و افسردگی از شدت فشارها و سختی های اعتصاب متحمل شده در سازمان و سختی ها و نگرانی های خانواده ام، منشاء و سرچشمه ی اصلی این همه در به دری و بدبختی را سازمان مجاهدین خلق و رهبری سازمان می دانم که بدین گونه از ایشان شکایت و ادعای غرامت سه سال عمر رفته برای منافع خودشان را می خواهم در ضمن امیدوارم چاره ای اندیشیده شود تا بقیه نفرات به اصطلاح رزمنده های راه آزادی از توهمات ذهنی و جسمی که توسط رجوی صفتان بر مردم بی گناه اعمال می شود رها بشوند.


اسماعیل آقاپور – بیست و هفت ساله – از شهر تبریز
با تشکر

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا