اعضاء جداشده از فرقه رجوی

طلوع و غروب یک زندگی – قسمت هفتم

"انقلاب ایدئولوژیک" – جلسات توجیهی و اعزام نیرو به خاک عراق

انقلاب ایدئولوژیک ضمن اینکه یک عمل نامتعارف در درون سازمانی محسوب می شد، اقدامی لازم در راستای قبضه کردن قدرت توسط شخص رجوی هم بود.
رجوی که تا همین جا با مشکلات تشکیلاتی زیادی هم در راس و هم در بدنه تشکیلات بدلیل طولانی شدن «مبارزه» باهاش مواجه بود.

باید گفت رجوی چیزی را می دانست و برنامه ای را پیش می برد که بقیه از آن بی خبر بودند.

تا اینجای قضیه که قرار بود جمهوری اسلامی در عرض ۶ ماه سرنگون شود، فعلا منتفی بود. حال این خود مجاهدین بودند که با نابودی تشکیلات داخل کشورشان، در پاریس به دنبال راه حلی برای توجیه و ادامه طرح های حماقت آمیز خود برای آنچه که تحت عنوان «مبارزه» نام برده می شد، می گشتند.
ارتقای رجوی به مقامی پیامبرگونه و لازم‌الاطاعه و فوق‌العاده، رسمیت بخشیدن به تغییر شیوهٔ هدایت سازمان از رهبری شورایی به رهبری تمامیت‌خواهانه و خودکامه، سرپوش گذاشتن بر ناکامی‌های سازمان از طریق مرتبط دانستن آن با فقدان رهبری مشخص و فردی در سازمان و … از جمله اهداف به اصطلاح انقلاب ایدئولوژیک به شمار می آمد.
علاوه بر این موارد، شاید رجوی با انقلاب ایدئولوژیک اهداف نهان مهم‌تری را نیز دنبال می‌کرد. در یک نگاه به گذشته و بازنگری در این رویداد و تحولات پس از آن، شاید بتوان آن را نوعی زمینه‌سازی برای سلطهٔ مطلق و به ویژه استیلای فکری و ایدئولوژیک مسعود رجوی بر تمامیت سازمان مجاهدین دانست. تا مسیر اجرای تصمیم وی برای انتقال مرکزیت سازمان به داخل کشور عراق را هموار ساخته و کسی جرات مخالفت نداشته باشد.
بدین ترتیب رهبریت جدید سازمان با ترکیب جدید «مسعود و مریم» رخ نمود. و شعار ایران رجوی – رجوی ایران سر داده شد.
حال وظیفه اعضاء، کادرهای تشکیلاتی و هواداران سازمان بود که در تمامی لایه ها در مقابل رهبریت جدید سازمان سرتعظیم فرود آورده و از او بطور همه جانبه تمکین کنند.
از آغاز این ماجرا تا تشکیل جلسات توجیهی حدود چند ماهی گذشت. یک روز مسئولم گفت پایگاه را آماده کنید چند روز دیگر یکی از مسئولین سازمان از پاریس به اینجا (استانبول) خواهد آمد تا یکسری جلسات پرسش و پاسخ را برگزار کند.
از زمان شروع معرفی مریم عضدانلو بعنوان همردیف مسعود رجوی و سپس ازدواج آنها باعث می شد سوالات زیادی در ذهنم شکل بگیرد ولی هرگز تا ته تناقضاتم نمی رفتم و باز برحسب اصل اعتماد سازمانی شخص رجوی را همچنان بعنوان یک رهبر «انقلابی» می شناختم.
با خود می گفتم؛ ضرورت این ازدواج چیست و چرا باید ازدواجی آنهم به این شکل نامتعارف در راس سازمان شکل بگیرد؟
چه ویژگی هایی چه از لحاظ روشنفکری و چه از لحاظ سازمانی و سابقه، مریم عضدانلو را شایسته ی «همردیفی» مسئول اولی سازمان ساخته است؟ و سوالات دیگری که شاید هیچوقت پاسخی مناسب و منطقی دریافت نکردم.
روز موعود فرا رسید. در یکی از روزهای بهار سال ۱۳۶۴ محسن سیاه کلاه با نام مستعار صمد از مسئولین سازمان وارد پایگاهی در یکی از محلات استانبول شد که تعدادی از اعضای سازمان برای حضور وی در آن جلسه منتظر بودند.
ایشان آمده بودند تا همانند کاری که سازمان در دیگر کشورها می کرد، موضوع انقلاب ایدئولوژیک و ضرورت های آنرا برای اعضای حاضر در این جلسه تشریح کند.
همه حاضرین، در انتظار ورود یکی از مسئولین سازمان بودند که بدلایل امنیتی تا آن لحظه کسی نمی دانست که نام این مسئول کیست، تا اینکه بالاخره زنگ پایگاه به صدا درآمد و ایشان همراه با مسئول پایگاه وارد شدند و جلسه پس از احوالپرسی های اولیه شروع شد تا به سوالات حاضرین در مورد انقلاب ایدئولوژیک پاسخ دهد.
البته صحبت های اولیه را ایشان کرد و توضیحاتی حول ضرورت این اقدام به حاضرین داد و سپس پرسش و پاسخ ها شروع شد. ایشان تلاش می کرد همان درک و فهم کلیشه ای از انقلاب ایدئولوژیک خود را بعنوان یکی از مسئولین بالای سازمان به بقیه منقل کند.
اگر اکنون بخواهم بعد از 35 سالی که از آن تاریخ می گذرد آنچه که در آن جلسه گذشت را مرور کنم باید بگویم پاسخ های ایشان به سوالات اعضای حاضر در آن جلسه هرگز از روی عقل و منطق نبود بلکه بطور نامحسوس تحمیل تصمیمات سازمانی بود که بهر طریق ممکن باید صورت می گرفت.

طرح هرگونه سوالی آزاد بود به شرطی که باید بعد از توضیحات مسئول مربوطه حتی اگر غیر منطقی هم می بود قانع می شدی.

در تمامی جلسات در هر سطحی الگوهایی بودند که باید بقیه نیز همان راه و روش را چه با فهم موضوع و یا ابهام طی طریق می کردند در غیر این صورت جای این افراد در آن شرایط خاص در بیرون از حصارهای سازمانی بود.
قبول انقلاب ایدئولوژیک یک شاخص بیشتر نداشت. اینکه اعضاء چقدر خودشان را تحقیر کرده و رجوی را ستایش می کنند.
«ذهن لیبرالی»، «روشنفکری » و . . . از جمله اتهام افرادی بود که هنوز بر سر قبول انقلاب ایدئولوژیک تردید داشتند.
ضمن اینکه در آن جلسه یک هدف دیگر نیز توسط مسئول مربوطه پی گرفته می شد که کسی از آن خبر نداشت. آن اینکه بعد از مرحله تحقیر خود و ستایش رجوی ، وی چه تعداد افراد را می توانست مجاب کند تا به آنچه که توسط سازمان «منطقه مرزی» و نه عراق نامیده می شد، اعزام کند.
در آن جلسه و مقطع تاریخی خاص من نیز از جمله کسانی بودم که برای انجام آنچه که «وظایف انقلابی» خوانده می شد ، داوطلب اعزام به «منطقه» (عراق) شدم.
آن جلسه سرفصل مهمی در زندگی من بود. خیلی ها در آن جلسه نتوانستند ابهامات خود را از زبان مسئول مربوطه پاسخ بگیرند و سازمان را ترک کردند.
در لحظه نگارش این سطور آنچه که از ذهنم گذشت این بود که هرگز در آن جلسه تحت تاثیر حرفهای مسئول جلسه قرار نمی گرفتم و هرگز داوطلب رفتن به عراق نمی شدم. و به سازمان اعتماد نمی کردم.
از فردای آن روز دیگر درس و مشق و دانشگاه در ذهنم رنگ باخته بود. احساس عجیبی داشتم. فکر می کردم من باید برای ادای وظیفه «انقلابی» ام عازم منطقه مرزی شوم.
چند روزی به همین منوال گذشت تا اینکه یک روز مسئولم آمد و گفت تو باید به یک پایگاه دیگر بروی. آماده باش تا یکی دو روز دیگر بیایم سراغت.
طی این مدت هیچ تصویر درستی از منطقه مرزی در ذهنم نداشتم. هنوز کشور عراق و شخص صدام حسین همچنان بعنوان یک دشمن در ذهنم پر رنگ بود.
براساس تصویری که مسئولم در ماههای گذشته از منطقه مرزی در ذهنم ساخته بود یک زمین بی آب و علف در حد فاصل مرز ایران و عراق بود که افراد در چادرها و لای تخته سنگ ها و . . . زندگی کرده و باصطلاح مبارزه می کردند و نه چیزی بیشتر.
در روزهای باقیمانده تا اعزام به منطقه، به سختی ها و مشکلاتی که ممکن بود در چنین شرایطی برایم پیش بیاید فکر می کردم.

من قبل از اینکه به کشور عراق اعزام شوم، هر چند هوادار سازمان بودم و برای سازمان کار می کردم ولی زندگی شخصی خود را نیز داشتم.
در یکی از دانشگاه های شهر استانبول در حال تحصیل در رشته مورد علاقه ام بودم. ارزی داشتم که به صورت سپرده در بانک بود و می توانستم از آن بعنوان پشتوانه مالی ام استفاده کنم. دارای پاسپورت و اقامت قانونی بودم و می توانستم در آن کشور زندگی و حتی کار کنم. ارتباطم با خانواده ام برقرار بود و می توانستم با آنها تماس گرفته و صحبت کنم. برای خودم دوستانی داشتم که با آنها رفت و آمد می کردم.

در چنین شرایطی بود که لحظه موعود فرا رسید و مسئولم به سراغم آمد. تا با او به پایگاه دیگری بروم. ولی قبل از رفتن من باید هر آنچه بعنوان سپرده ارزی در یکی از بانک های استانبول داشتم را تحویل گرفته و به ایشان می دادم تا سازمان هر تصمیمی در رابطه با آن خواست بگیرد. چرا که از نظر سازمان من دیگر به آن پول نیاز نداشتم.
اتفاق دیگری هم که افتاد این بود که از آن تاریخ به بعد من دیگر حق تماس با خانواده ام در ایران را نیز نداشتم. و آنها هرگز نباید می فهمیدند که من کجا رفته ام.

همان روز مسئولم مرا به یک پایگاه دیگر برد. پایگاهی که تعداد دیگری از افراد نیز در آنجا بودند. در واقع اینها کسانی بودند که سازمان آنها را برای اعزام به منطقه در آن پایگاه جمع کرده بود.
زمان خیلی سریع پیش می رفت و هر روزی که می گذشت من یک مرحله از محیط زندگی شخصی، درس و تحصیل و دانشگاه و ارتباط با خانواده قطع و به همان میزان به سازمان وابستگی پیدا می کردم.
ادامه دارد…

طلوع و غروب یک زندگی – قسمت ششم

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا