نقض حقوق بشر

سازمان مجاهدین خلق و کودکان – هما خدابنده

هما خدابنده درست هم زمان با انقلاب اسلامی ایران در سال 1357 در شهر نیوکاسل کشور انگلستان به دنیا آمد. آن زمان پدرش ابراهیم خدابنده در انجمن اسلامی خارج از کشور فعالیت می نمود.

ابراهیم خدابنده در تابستان سال 1359 به صورت تمام وقت به فرقه تروریستی رجوی که آن را اسلامی و میهن دوست و ضد امپریالیست می پنداشت پیوست و به دستور سازمان، همسر انگلیسی و فرزندش – که آن زمان یک سال و نیم داشت، را ترک کرد.

هما خدابنده
هما خدابنده

هما یازده ساله بود که از وجود پدر مطلع شد و برای اولین بار شناسنامه اصلی خود را مشاهده کرد. او با نام دیگری به مدرسه می رفت. در مدرسه در انشای خود نوشت که از نام و نشان پدر خود بی خبر بود، ولی اکنون که برایش معلوم شده که پدرش کیست نمی داند او کجاست.

بعد از آن یک بار مادربزرگ هما او را به بغداد برد و در یک هتل اقامت گزید تا بلکه هما بتواند پدرش را ببیند. چند دیدار کوتاه با حضور مسئولین بین پدر و دختر صورت گرفت. هما با چشمانی اشکبار در حالی که پدر حتی امکان رفتن تا فرودگاه برای مشایعت را نداشت، بغداد را ترک کرد.

سال های بعد سازمان مجاهدین خلق مدام از ابراهیم خدابنده می خواست تا دخترش هما را به داخل تشکیلات جذب نماید و به همین دلیل اجازه ارتباطات بسیار محدودی را به وی می داد تا او هما را به تظاهرات و جلسات سازمان دعوت کند اما پدر و دختر هرگز تمایلی به این کار نداشتند.

زمانی که ابراهیم خدابنده در سوئد بود، هما که 16 سال داشت از طریق عمه اش مرحومه سودابه خدابنده از مکان پدر اطلاع پیدا کرد. سودابه که برای معالجه به لندن رفته بود به دنبال برادرانش ابراهیم و مسعود می گشت که متوجه شد آن ها به مجاهدین خلق پیوسته اند. با سرپل سازمان تماس گرفت و رد ابراهیم را در سوئد یافت. هما همراه با مادرش به سوئد رفت و در یک هتل اقامت نمود تا شاید بتواند پدر را ملاقات کند. ملاقات بسیار کوتاهی صرفاً توسط پدر با خود هما در مقر سازمان انجام شد.

زمانی که ابراهیم خدابنده در عراق بود مطلع شد که دفتر صلیب سرخ جهانی در بغداد نامه ای برای او دارد. او بعد از انجام توجیهات لازم همراه با مسئولین سازمان به دفتر صلیب مراجعه کرد و نامه را دریافت کرد. هما در نامه خود به پدر نوشته بود که قصد دارد ازدواج کند و مایل است که پدر با وی تماس بگیرد و شماره تلفن داده بود. وقتی خدابنده تماس گرفت متوجه شد که هما صاحب دو فرزند است. صلیب سرخ طی این مدت طولانی مدام روی سازمان فشار می گذاشت تا نامه را رأسا به دست پدر برساند و مسئولین سازمان امتناع می کردند تا بالأخره مجبور به پذیرش این موضوع شدند.

زمانی که ابراهیم خدابنده در مأموریت سوریه دستگیر و به ایران مسترد شد، مسئولین فرقه رجوی به سراغ هما که فرزند سومش به تازگی به دنیا آمده بود رفتند و به او گفتند که پدرش در ایران زیر شکنجه بوده و قرار است به زودی اعدام شود، و از او خواستند تا برای شرکت در تظاهرات اعتراضی به لندن برود و حتی او را تشویق به خودسوزی در مقابل سفارت ایران کردند.

آنان مدام مراجعه کرده و تماس می گرفتند و به اعتراضات هما و مشکلات و مسائل او توجهی نداشتند، هما در تماس با عمویش مسعود خدابنده می گفت که فرستادگان مجاهدین بسیار گستاخ و وقیح هستند و جواب نه سرشان نمی شود. بالأخره هما مجبور شد با تهدید به این که به پلیس اطلاع خواهد داد تا حدی از شر آنان خلاص شود. آنان هیچ توجهی به این که او کودک شیرخوار دارد و همسرش از صبح تا شب سرکار است نداشتند.

هما که فقط چند بار به مدت هایی کوتاه پدر را دیده یا با او صحبت کرده بود اقدامات خود را شروع کرد. او به سفارت جمهوری اسلامی مراجعه کرد و جویای حال پدر در زندان اوین شد و بعد از یک سال همراه با شوهر و سه فرزندش عازم ایران شد. مسئولین سازمان که همچنان به او زنگ می زدند وقتی متوجه شدند که او عازم ایران است تلاش کردند تا او را بترسانند و از این کار منع نمایند.

هما علاوه بر دیدار با پدر در زندان اوین، با قاضی پرونده او نیز ملاقات کرد و تلاش نمود تا به هر نحوی که می تواند به پرونده قضایی پدر کمک کند.

در بازگشت به انگلستان هما خود با مسئولین سازمان تماس گرفت تا وضعیت پدر و شرایط ایران را برایشان بازگو نماید اما آنان دیگر هرگز به تماس ها و مکاتبات او پاسخ ندادند.

هما خدابنده هم سن انقلاب اسلامی است. او اکنون دارای پنج فرزند است. او در حال حاضر زندگی خوبی دارد اما خاطرات کودکی برایش خوشایند نیست. او همیشه می گوید برای یک دختر این که نداند پدرش کجاست و چه می کند و هیچ تماس و نامه ای در کار نباشد خیلی سخت است. اما سخت تر از آن برخوردی بود که سازمان مجاهدین خلق با او داشت که فقط می خواست با قربانی کردن او مسأله خودش را حل کند.

هما خوش شانس بود که مادربزرگش حامی او بود و او را مستقل و هوشیار بار آورده بود. او یک مسلمان معتقد و مقید است و در انگلستان صاحب یک مؤسسه آموزشی است که خود تأسیس کرده و اداره می نماید. پسر بزرگش سلیمان سال چهارم پزشکی و حافظ قرآن است. پسر دوم صلاح الدین سال دوم مهندسی مکانیک است. دخترش صالحه پیش دانشگاهی است. ابراهیم و محمد پسرهای بعدی هستند که به دبیرستان و دبستان می روند.

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا