نقض حقوق بشر

شاهد بودم که فرهاد و کامران را سر به نیست کردند

رجوی و سرانش افراد ناراضی را به راحتی سر به نیست می کردند

در سایت نجات مطلبی خواندم که فرهاد طهماسبی و کامران بیاتی در فرقه رجوی سر به نیست شدند.

من سربه نیست شدن این دو فرد را تایید می کنم .

فرهاد طهماسبی سال 69 در مقر ما بود . فرهاد در یگان رزمی بود. مسئول مقر فردی بود بنام احمد چکشی. فرهاد فردی شوخ طبع و تا حدودی محفلی بود. در مقر کارش را انجام می داد و مشکلی نداشت. برخوردهای سران فرقه رجوی را می دید و با آنها چپ افتاده بود. اکثر مواقع در آسایشگاه می ماند و کتاب می خواند و دست به هیچ کاری نمی زد. برای وعده های غذایی کمتر به سالن مراجعه می کرد اگر هم مراجعه می کرد زمانی مراجعه می کرد که کسی در سالن نبود. یک بار در سالن غذا خوری نشسته بودم فرهاد به سالن آمد و به او گفتم کم پیدایی در جواب گفت: همان بهتر که کم پیدام نمی خواهم ریخت این ها را ببینم. درخواست کردم که از اینجا بروم. مرا صدا کردند جواب منفی به من دادند و به من گفتند فعلا کاری برای تو نمی توانیم انجام دهیم. اینجا را اشتباهی گرفتی.

بعد از جوابی که به فرهاد داده بودند روحیه فرهاد بدتر شد و دست به اعتصاب غذا زده بود به طوری که بر روحیه دیگران تاثیر گذاشته بود.

یک روز فرهاد را بردند در اتاق کار مسئول مقر و با آن برخورد فیزیکی کردند و او را از مقر جابجا کردند. کسی خبر نداشت که فرهاد را کجا بردند تا سال 1383 که در فرقه بودم هیچ وقت فرهاد را ندیدم . او را سر به نیست کردند .

شکنجه در فرقه

و اما کامران بیاتی

کامران بیاتی در مقر ما بود. مسئولیت مقر با زنی بود بنام شهلا کریمی. کامران متاهل بود و همسرش را خیلی دوست داشت. در داستان طلاق ها او را مجبور کردند که همسرش را طلاق دهد و از آن به بعد کامران با رجوی و سرانش زاویه داشت. حرف آنها را گوش نمی کرد. حرفش این بود من همسرم را دوست دارم. من و همسرم نمی خواهیم در مناسبات شما باشیم!

یادم می آید سران فرقه در هفته دو الی سه بار نشست انتقادی برای کامران برگزار می کردند و او را می کوبیدند. کامران از مناسبات بریده بود می خواست قلعه الموت رجوی را ترک کند اما به او اجازه نمی دادند.

یک روز متوجه شدم که از کامران خبری نیست! کجا می تواند رفته باشد؟ با یکی از هم محفلیهایم موضوع را مطرح کردم. گفت به ما ربطی ندارد فقط می دانم که او را دیشب سوار ماشین کردند و بردند. کجا نمی دانم ؟! یک هفته ای گذشت به ما ابلاغ کردند که در سالن غذا خوری نشست است فلان ساعت در سالن حاضر باشید. ما هم به موقع در سالن حاضر شدیم چند دقیقه ای گذشت مهوش سپهری ( نسرین ) وارد سالن شد و پشت میز بالای سن نشست. طبق معمول اول کمی مزخرف گویی کرد و گفت چه کسی می داند کامران کجاست؟ هیچ کس دست بالا نکرد فقط یکی از کادرها دست بلند کرد و گفت رفته ماموریت. در جواب او مهوش سپهری گفت خیر الان که ماموریتی نداریم و در ادامه گفت من و ستاد خیلی با کامران صحبت کردیم کامران مریض بود و ما او را به بغداد پیش دکتر متخصص بردیم دکتر به او گفته بود که نباید سیگار بکشی از بین می روی ما هم خیلی به او تذکر دادیم ولی گوش نکرد و الان می دانید کجاست در سرد خانه و می خواهیم او را دفن کنیم. مراسم برای او نمی گیریم. همه ما خشکمان زد کامران سیگاری نبود اگر هم سیگار می کشید روزی یکی دو نخ … مهوش سپهری جنایتکار و رجوی ملعون کامران را کشتند و مخفیانه او را دفن کردند .

مرگ بر رجوی و مرگ بر سران شکنجه گرش
فواد بصری

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا