نقض حقوق بشر

رجوی: آنقدر باید کار کنید تا بیهوش شوید

در روز جهانی کارگر، نباید شعار رجوی: آنقدر باید کار کنید تا بیهوش شوید! را فراموش کرد!

آیا اشک تمساح رهبران فرقه ی رجوی را برای کارگران ایرانی ، باور کنیم؟

آیا سختی ها و مشکلات کارگران ایران برای رجوی ها مهم است ؟

تشکیلاتی که دهه ها تیغ خونین ترور و خشونت را بر مردم ایران تحمیل و تعداد زیادی را به خاک و خون کشیده است، خیانتکارانی که به آغوش صدام پناه برده و همپای سربازان عراقی در جبهه های جنگ مرزداران و حافظان این مرز و بوم را به شهادت رسانده و پیشنهاد موشک باران شهرهای ایران را به صدام حسین داده اند، کسانی که بدون هیچگونه شرم و خجالتی به نفع دشمن جاسوسی کرده و در همکاری با اسرائیل دانشمندان هسته ای ایران را ترور کرده اند، حال چگونه باور کنیم که آنان دلسوز این مردم و کشور بویژه کارگران ایرانی شده اند؟

رهبران مجاهدین، از همان ابتدا با این تحلیل اساسا مادی که «کارگران فقط به دنبال خواب و خوراک‌اند» شروع به کار کردند و با این بینش بیان می کردند که باید از طریق صنفی کارگران را تحریک کنند و علیه حکومت به کار گیرند. تصور آن ها این بود که می‌توانند خیل عظیم کارگران را در برابر نظام قرار داده و از آن بهره ببرند غافل از اینکه از اساس این سازمان در میان کارگران پایگاهی نداشت و به همین دلیل به خشونت بسیار در برابر آن‌ها روی آوردند.

مجاهدین کارگر در آلبانی

اگر کسی حمایت ها و شعارهای پرطمطراق رهبران فرقه ی رجوی از کارگران را بشنود و ببیند، شاید این تصور برایش بوجود آید که رجوی ها طرفدار قشر کارگر هستند، اما با نگاهی به وضعیت بیگاری های طاقت فرسا در درون مناسبات زور و اجبار رجوی، همه چیز روشن می شود:

زمانی که به گروه پیوسته و به یگان های رزمی منتقل شدم، مسئولین صراحتا می گفتند : مجاهد خلق باید آنقدر کار کند تا از شدت کار بیهوش شود!

از 30/5 صبح که بیدارباش زده می شد، تا 11 شب باید در گرمای بالای 50 درجه ی عراق جان می کندیم ، تازه شب هم باید به یک نگهبانی دو ساعته می رفتیم، گاه آنقدر فشار کار بالا بود که تا سه بار در روز مجبور می شدم دوش بگیرم! آنهم بصورت قاچاقی ، یعنی به بهانه نماز یا کار ضروری به محل اسکان می رفتم و یک دوش سرپائی می گرفتم تا فقط بتوانم نفس بکشم! در ساخت و ساز یکی از قرارگاهها(قرارگاه همایون در نزدیکی شهر بصره) یک روز از شدت گرما، به سختی سرکار سرپا بودم. ضعف شدید جسمانی وجودم را فراگرفته بود، سردرد شدیدی داشتم، از شدت گرما گاه تا 4 لیوان پشت سرهم آب می خوردم! خودم می دیدم که گرما زده شدم، به مسئولم گفتم من حالم خوب نیست و می خواهم به آسایشگاه برای استراحت بروم! گفت : نه ! همین جا باش ، اشکالی ندارد در سایه کارکن! بالاخره از شدت گرما بیهوش شدم و مرا به امداد (درمانگاه) بردند! آنجا هم محلول آب و نمک دادند و گفتند اشکال ندارد برود سر کار، اما کمی رعایت کند! باز هم اجازه ی استراحت ندادند! روز بعد دوباره همین وضعیت اتفاق افتاد اما دیگر کارم به شوک کم حجمی آب و بیهوشی و استخر یخ کشید و بعد هم که دیدند درحال مرگ هستم ، همزمان دو سرم را از دو بازویم تزریق کردند!
در این فرقه ی جهنمی ، مسئولین و رهبران هرگز کار نمی کردند و بیشتر اوقات زیر کولر برای خود جلسه می گذاشتند و اعضای عادی مجبور بودند در کارهای ساختمانی ، نانوائی ، آشپزخانه، کارهای سخت زرهی و خودروئی و… جان بکنند تا مسئولین راحت باشند!!!
یکی از جداشده ها خاطره ای از تنظیم رابطه ی مسئولین سازمان با کارگران عراقی (کودکان کار) در عراق را چنین نوشته است :

” در اینجا فقط به یک مورد که خودم شخصا اطلاع دارم اشاره می‌کنم: بعد از سقوط صدام حسین و تسلیم مجاهدین و استقرار ارتش آمریکا در اشرف و بعد از مراحل تحویل سلاح دو شرکت استرالیایی آمریکایی برای تخریب مهمات در اشرف مستقر شدند.

سازمان در آن زمان با انواع و اقسام شرکت‌ها با مدارک جعلی و با تاریخ‌هایی که نشان می‌داد که مثلا 10 سال قبل یعنی زمان صدام ثبت شده برای تخریب مهمات قرارداد می‌بست و البته تمامی این شرکت‌ها با اسامی عراقی بود. یکی از این شرکت‌ها کارگران عراقی را برای خارج کردن مهمات از سوله‌ها و گذاشتن در جعبه‌های چوبی استخدام کرده بود و طرف حساب مالی با یک شرکت استرالیایی بود.

من در آن زمان در سیستم مالی بودم. کار من به عنوان یک عراقی! و نماینده شرکت این بود که هر روز کارگران را از درب اصلی اشرف تحویل می‌گرفتم و با یک خودرو زیل به محل سوله‌ها که تحت حفاظت ارتش آمریکا بود می‌بردم. همه این کارگران کودکان کم سن و زیر 16 سال بودند. حدود 25 نفر از این کودکان را که پسر 14 ساله ابوفوزی هم جزو آنها بود من هر روز رفته و از دم در ابوفوزی تحویل گرفته و به داخل اشرف می‌آوردم و عصر هم ساعت 5 به آنجا برمی‌گرداندم. ناهارشان یک نان و 2 خیار بود.

من در ابتدا از میزان دستمزد این کودکان اطلاع نداشتم و مسئولین سازمان به من دستور داده بودند که مراقب باشم این کودکان هیچ رابطه‌ای با آمریکایی‌ها نداشته باشند.

روزی یکی از کارکنان آمریکایی شرکت استرالیایی- آمریکایی به من گفت؛ به این بچه‌ها بگو امروز تندتر کار کنند چون من امروز می‌خواهم زودتر بروم و صد دلار می‌دهم بین آنها تقسیم کن و گفت: 20 دلار در روز برایشان کم است ولی خوب با این وضعیت عراق این بچه‌ها حتما بیشتر از پدرانشان درمی‌آورند.

بعد از ظهر که برگشتیم کنجکاو شدم که چقدر به این کودکان حقوق می‌دهند چون روزهای قبل دیده بودم که بهروز به آنها دینار عراقی می‌دهد و نه دلار. با پرس و جو از کودکان با کمال تعجب و شگفتی فهمیدم که هر یک از آن کودکان شانزده سال به پایین روزانه 1200 دینار و آن 2 نفر که هیجده ساله بودند 1800 دینار می‌گیرند.

یک دلار در آن زمان حدود 1800 دینار عراقی بود یعنی این رجوی نامرد برای هر یک از این بچه‌های مظلوم عراقی که از 9 صبح تا 5 بعدازظهر کار می‌کردند روزی 20 دلار از شرکت استرالیایی آمریکایی می‌گرفت ولی به 2 نفرشان که هیجده ساله بودند روزی 1 دلار و به بقیه که زیر هیجده سال (بلکه زیر شانزده سال) بودند 80 سنت در روز می‌داد!!

از آنجایی که خیلی بهم ریخته بودم قبل از رفتن به قرارگاه به بهروز گفتم حقوق یا دستمزد روزانه هر بچه مگر روزی 20 دلار نیست؟ گفت: تو از کجا می‌دانی؟ چه جوری تو خبر داری! بهروز گفت: من خبر ندارم؟ این حقوقی است که به من گفته شده بدهم. شب در نشست که فاکتش را خواندم، خواهر زهره گفت: تو نگران آنها نباش ، اگر ما نبودیم این کارگران این را هم نداشتند و از گرسنگی می مردند! تو بهتر است نگران برادر مسعود باشی در این وضعیت نابسامان عراق!!

حال می‌گویم؛ آیا واقعا این بود سازمان حنیف و جامعه بی‌طبقه توحیدی که هر بار در نشست‌ها برایمان ساعت‌ها صحبت می‌کردند؟ مسعود رجوی که نان و نفت مردم عراق را می خورد ، بعد از سرنگونی صدام از دستمزد بچه‌های فقیر آن کشور هم نگذشت؛ آیا کم از قاچاق نفت عراق و دلارهای نفتی اهدایی صدام بدست می آورد؟ واقعا ننگ بر رجوی و ایدئولوژی ضد بشری اش که به هیچ بنی بشری رحم نکرده و نمی‌کند.”

امروز در آلبانی هم ، پشت حصارهای زندان مانز ، اعضای سازمان مجبور به بیگاری هستند و با اینکه اکثرا در سنین بازنشستگی هستند ، اما هیچ حق و حقوقی ندارند و باید کار کنند!

اگر مسعود رجوی و مریم! دلشان برای کارگران می سوزد، علی الحساب اجازه بدهند یک سازمان حقوق بشری اجازه پیدا کند و به داخل این زندان وارد شده و وضعیت کار در این اردوگاه کار اجباری بدون دستمزد را بررسی کند!

اول ماه می هر سال برای من یادآور استثمار و بیگاری مفرط رجوی ها ، از اعضای نگون بخت است و آرزو می کنم ، این اعضاء، امسال این فرصت را پیدا کنند که انتخاب جدیدی کرده وخود را از دست این برده داران بی رحم نجات بدهند . . .
فرید

همایش انجمن نجات مرداد 1400

مطالب مرتبط

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا