دیکتاتور کوتوله – قسمت اول

فروردین یا اردیبهشت هزار و سیصد هشتاد و یک بود که در اخبار، خبر احتمالی حمله آمریکا به عراق را شنیدیم.

طبق معمول خبر را از طریق تلویزیون واقع در سالن غذاخوری گرفتیم. درست با شنیدن این خبر، یکی از هم یگانی هایم بنام صالح که اهل شمال (مازندران) بود گفت: اینطور که بوش میاد، بوش میاد.

و ما چند نفری که به وی نزدیک بودیم شروع به خندیدن کردیدم FD ما نیز حاضر بود و خندید.

یادم می آد در اونزمان، این گفته امریکا را، بصورت موردی طنز، نگاه میکردیم. یعنی سازمان درست نقطه نظری به غیر از حمله امریکا داشت. در تابلوهای بریف سیاسی آخر هفته، همیشه نوشته می شد که آمریکا به خاطر فلان چیز و فلان چیز، امکان ندارد حمله کند. این یک بلوف است شخصیت بوش را یک فرد تماماً لمپن می پنداشتند و می گفتند او اهل لاف زدن است یک یانکی تمام عیاراست، کابوی است. و ما که غلامان حلقه به گوش رجوی شده بودیم جرأت نمیکردیم فکری بغیر از این بکنیم. اصلاً همه از ته دل ایمان داشتیم که امریکا حمله نمی کند.

چندین نشست رهبری در سال 80 و 81 داشتیم که در همگی شان رجوی قرص و محکم می گفت: " آمریکا به عراق حمله نمی کند و امکان دارد به رژیم حمله کند این احتمال قوی تر از گزینه حمله به عراق است. ما باید کاری کنیم تا دوربین ها و پروژکتورها بیشتر بروی رژیم متمرکز شود. "

آری و این تمام حرفهای برادر بود. تمام سعی سازمان این بود که چیزهایی علم کند تا آمریکا بجای عراق به رژیم ایران بیاندیشد و هر بار که فاکتی علیه رژیم پیدا می شد در سازمان جشن می گرفتند که بله باز نوک قله رفتیم.

از اواسط سال هشتاد و یک اخبارها آتش خود را تندتر کردند و بوش هیزمهای بیشتری در آن آتش می سوزاند در واقع هیزم کش جهنم بوش بود. حمال الحطب بروی موشکهای کشتار جمعی عراق، سوار شده بود واقعیتی که جهان را براحتی تحت الشعاع قرار می داد. مردم دنیا دوست نداشتند دیکتارتوری مانند صدام (که نام بدش در دنیا پخش شده بود) از چنین سلاحی برخوردار باشد.

در جنگ بر علیه ایران، عراق، بارها از سلاح های میکروبی استفاده کرده بود. موشکهایی با کلاهک های شیمیایی – میکروبی. و اینبار می ترسیدند که نکند عراق از نوع کامل تری برخوردار باشد؟! همین فاکت مشخص کافی بود تا جهان همسوی بوش و گفته هایش شود.

در زمستان هشتاد و یک آخرین نشست رهبری تشکیل شد. بعد از آن نشست دیگر رهبری هرگز نتوانست با ارتش خود بصورت جمعی صحبت کند. اکنون چهار سال است که از آن نشست می گذرد از آنزمان تاکنون خبری از مسعود نیست. بگذریم…

یازده روز قبل از عاشورای هشتاد و یک یعنی در تاریخ 12/12/81 به فاصله 17 روز قبل از حمله آمریکا نشستی عمومی با نام نشست عاشورا در قرارگاه اشرف برگزار شد. در آن زمان کسی فکر نمی کرد که رهبری قصد فرار از عراق را دارد و بهمین دلیل است که نشست 11 روز زودتر از عاشورا تشکیل شده است.

اینطور که پیدا بود هر سال در عاشورا رجوی سعی می کرد میان رزمندگانش قرار گیرد تا از حال و هوای میان نفرات سوء استفاده کند و تجدید پیمان گیرد. شوری که در تاسوعا و عاشورا میان مسلمانان شعیه جاریست، آنان را از نظر عاطفی بسیار حساس تر از معمول می کند. خلائی احساس می شد و رجوی دوست داشت با وجودش میان مجاهدان این خلاء را پر کند. اما این بار که قصد فرار داشت تنها چیزی که برایش مهم بود حفظ جانش بود، حال آخرین نشست هر زمان که بیفتد مهم نیست.

نفرات که به هیچ عنوان چنین چیزی را گمان نمیکردند، با اشتیاق تابلوهایی که برادر می کشید را نظاره گر بودند. رجوی پرسید: " آیا کسی هست که فکر کند جنگ می شود؟ " چند نفری از جای جای سالن اجتماعات دستشان را بلند کرده و سپس ایستادند. بقیه هاج و واج به آنها می نگریستند چون همه فکر می کردند جنگ امکان ناپذیر است این چیزی بود که بارها رجوی بیان کرده بود. بعد از آن رجوی رو به نفرات ایستاده کرد و گفت: " نکند شما هم مثل من و ضعتان خراب است؟ "

همه خندیدیم و با حالت تمسخر نگاه نفرات ایستاده کردیم. اما در کمال تعجب دیدیم که رجوی خود را به تابلوهای کشیده شده نزدیک کرد و ادامه داد: " جنگ می شه. این جنگ صـد در صـد مـی شه. امـا چـون مـا بـی طرفیم و این را به گوش سازمانهای بین المللـی رسـانیـده ام، اگـر عمداً یا سهواً آمـریکا مـا را بـزنـد مـا بـه طرف ایران حمله می کنیم. "

ناگهان همه در سالن یکپارچه دست زدند و هورا کشیدند. سپس شعار دادند: " ایران رجوی، رجوی ایران."

او مراحل جنگ را برایمان تشریح کرد و گفت: " با 3 سوت کار را یکسره می کنیم. سوت اول پراکندگی، که باید بحالت استتار در کوههای اطراف پراکنده شوید و با سوت دوم در محل حـاضـر مـی شـویـد، همه در محل هـای رزمـی خـود در مـرز ایران موضع می گیرید و منتظر سوت شوم می شوید. سوت سوم با تمام قوا یورش می برید مانند پرش ببر و غرش شیر…

که بـاز همه دسـت زدیـم و شعار دادیـم. ایـن بـار شـعارهای بسیاری دادیـم همه می خندیدند و راضی به نظر می رسیدند. ته دل همه می گفت: " اینبار کار تمام است. " همینقدر که از اشرف خلاص می شوند برایشان کافی بود. کسی بدرستی آمار و ارقام سربازان ایرانی در جبهه را نمی دانست. اینقدر گوشمان از عظمت ارتش آزادیبخش پر بود که دیگر همه را مورچه می دیدیم.

 سایت ذره بین، سیزدهم مارس 2007

برچسب ها
سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن