نقض حقوق بشر

هراس مریم رجوی از افشای ظلم به کودکان و نوجوانان در سازمان مجاهدین

نوجوانان میلیشیا

استفاده ابزاری از نوجوانان و به کشتن دادن آنها چیز تازه ای در سازمان مجاهدین نیست، تصور نمی کنم کسی در این مسئله ابهامی داشته باشد چرا که از همان اوایل انقلاب، ده ها هزار نوجوان 12 تا 18 سال در قامت «میلیشیای مجاهد» در مدارس کشور فعالیت داشتند که به مرور از آنها در زد و خوردهای خیابانی استفاده شد و در نهایت به اقدامات تروریستی خیابانی کشیده شدند که نتیجه آن 17000 ترور و بمب گذاری، و از آن سو کشته شدن تأسف بار صدها نوجوان دانش آموز و بازداشت هزاران نفر دیگر بود. در یک آمار سرانگشتی می توان گفت 17 هزار خانواده از یکسو و هزاران خانواده از سوی دیگر به طور مستقیم عزادار شدند و از هم پاشیدند. با همین حساب می توان آمار چند صد هزار خانواده را برشمرد که غیرمستقیم درگیر این اندوه شدند تا حس قدرت طلبی مسعود رجوی ارضاء گردد.
هیچیک از دانش آموزانی که طی سال های 58 تا 60 در مدارس مختلف راهنمایی و دبیرستان تحصیل می کردند از یاد نخواهند برد روزهایی که به دلایل مختلف مدرسه هایشان دچار آشوب و درگیری هایی می شد که گروه های مختلف و به طور خاص مجاهدین بدان دامن می زدند. کمتر روزی بود چندین نوجوان به خاطر درگیری مجروح نشوند و سازمان از آن بهره برداری سیاسی نداشته باشد. در واقع میلیشیا ابزاری برای پیشبرد اهداف سیاسی مسعود رجوی بود تا با ایجاد بحران اجتماعی و سیاسی، خود را مطرح نماید و باج خواهی کند. هیچ آماری ازهزاران میلیشیای نوجوان مجاهد در دسترس نیست که نشان دهد چه تعداد از آنان به خاطر زیاده خواهی مسعود از تحصیل بازماندند و قربانی شدند. چرا که متأسفانه نه در آن زمان شبکه های حقوق بشری مثل قارچ درهمه جا روییده بودند که به این مسائل بپردازند و نه امروز که مثل مور و ملخ همه جا سبز شده اند در این زمینه ورود می کنند. علت هم مشخص است، این نهادها عمدتاً با هدف ایران هراسی تولید شده اند و هرگز نگران حقوق بشر و کودکان قربانی شده نیستند تا سران سازمان را مورد بازخواست قرار دهند!.

میلیشیا مجاهدین

بکارگیری نوجوانان در ترورهای خیابانی!

پس از 1.5 سال درگیری های خیابانی و مدرسه ای، مسعود رجوی در تابستان 60 هزاران دانش آموز میلیشیا را بدون اینکه از قبل مطلع باشند، در یک تصمیم مخرب و ضداخلاقی، وارد کارزار مسلحانه کرد و آنان را بدون هیچ آموزشی با انواع جنگ افزارهای سبک مسلح نمود و وارد اقدامات تروریستی کرد. رادیو «صدای مجاهد» در آن سالیان مدام مشغول ارسال پیام به نوجوانانی بود که به خاطر ورود سازمان به فاز کشتار، از خانه و مدرسه فرار کرده بودند تا دستگیر نشوند و عمدتاً در خانه دوست وآشنا و یا در خیابان و خانه های تیمی سرگردان بودند. من بیشتر اوقات رادیو را گوش می دادم و به یاد دارم که دائم آموزش ساخت بمب های دستساز و خطرناک می داد. «فانوس» یک نمونه از بمب هایی بود سازمان از طریق رادیو نحوه ساخت آن را به نوجوانان میلیشیا آموزش می داد. بمبی به شدت حساس و غیر حرفه ای که با شیشه فانوس ساخته می شد و در مواردی باعث کشته و زخمی شدن استفاده کننده ها گردید. مین «بالو» نمونه دیگری است که به یاد دارم دست یکی از مجاهدین را قطع کرده بود. همزمان به برخی از نوجوانان مجاهد نارنجک و کلت تحویل داده بودند بدون اینکه حتی باز و بسته کردن آن را بلد باشند. برای نمونه، یک نفر کلت را باز کرده بود و دیگر نمی توانست آن را ببندد. مسئولین پس از اطلاع، از طریق رادیو مجاهد اورا مورد نقد قراردادند که چرا بدون دستورآن را دستکاری کرده و باید منتظر بماند تا سرپل سازمان به وی مراجعه کند!. تصور کنید در این سالیان چه حوادثی برای نوجوانان مخفی شده میلیشیا رخ می داد که هیچکس باخبر نشد.

استفاده از کودکان در عملیات های نظامی

در نیمه دوم دهه 60 که تشکیلات مجاهدین در عراق پا گرفت، انبوه زن و شوهر به عراق منتقل شدند که صدها کودک با آنان همراه بودند. تصور بر این بود که با کمک ارتش صدام می توان مسعود رجوی را به تهران منتقل کرد. این کودکان که در سنین مختلف بودند، ناخواسته عمر خود را در یک پایگاه شهری و یا در یک پادگان طی می کردند. ابتدا یک مدرسه در پایگاه عراقچیان کرکوک و آنگاه در قرارگاه اشرف برایشان برپا شد و در آنجا «پانسیون» شدند و فقط در آخر هفته والدین خود را می دیدند. چند سال از عمر آنها بدین سان طی شد بدون اینکه چیزی جز اخبار جنگی به آنان برسد. اما کار به اینجا ختم نشد، عملیات جنون آمیز «فروغ جاویدان» همین حداقل را هم از بسیاری گرفت و مدرسه اشرف تعطیل شد و نوجوانان برای پشتیبانی عملیات بکار گرفته شدند.

کودکان مجاهدین

بسیاری از این کودکان والدین خود را از دست دادند و به خانواده های دیگر سپرده شدند که عاقبت چندان خوبی نصیب شان نشد. اما این هم آغاز ماجرا بود. یک سال پس از آن، مابقی خانواده ها نیز تحت تأثیر طلاق های ایدئولوژیک ازهم جدا گشتند و فرزندان شان در بین آن زوج درمانده سرگردان ماندند. آنها حق نداشتند والدین خود را در یک جا کنار هم مشاهده، و با آنان زندگی را حس کنند. یک بار مسئولم دختر کوچکش را به من داد تا به نزد پدرش که در جایی دیگر کار می کرد ببرم. پدرش دکتر بود و مادرش حق نداشت خودش دختر را به نزد او ببرد چون طلاق ایدئولوژیک گرفته بودند و دختر هم اطلاع نداشت. با دیدن پدری که از این طریق دختر خود را می دید و به شدت درهم شکسته بود، اندوهگین شده بودم… در گام بعد که جنگ کویت آغاز شد، تمامی کودکان به اجبار از خانواده ها جدا شدند و به دستور مریم رجوی به اروپا منتقل گردیدند. وی بر سر مادران آنها منّت می گذاشت که 15 میلیون دلار برای انتقال آنها به «نقطه امن» هزینه کرده است!.

سرنوشت این کودکان به حدی رقّت انگیز بود که هر انسان شریفی را دچار افسوس می کرد. بجز بچه های مسعود و مریم (مصطفی – اشرف) و سران سازمان، بقیه کودکان به شکل فلّه ای در اختیار برخی خانواده های سودجو قرار داده شدند. برخی از این خانواده ها ما به ازای نگهداری از کودکان، بودجه های کلان دریافت می کردند. برخی دیگر نیز کودکان را به حال خود رها کرده بودند تا به انواع مفاسد گرفتار شوند. شرح حال این کودکان طولانی و تراژیک است که تنها در کتاب ها می توان داستان آن را به قلم آورد. تنها یک نمونه آن، گذاشتن 5 کودک تحت سرپرستی یکی از اعضای شورای ملی مقاومت (نادر اسماعیل زاده و همسرش آذر) بود. وی که خود یک دختر و پسر به نام «مونا و سعید» داشت، با پذیرش 5 کودک دیگر، بودجه های کلانی از مجاهدین و سازمان های خیریه دریافت می کرد که بیشتر آن را برای بیزینس خانوادگی و بخصوص برای مونا و سعید هزینه کرده بود. نهایتاً در حالی که فرزندان خودش در اروپا مشغول کسب و کار اقتصادی و هنری بودند، کودکان دیگر را به عراق فرستاد. یکی از کودکان تحت سرپرستی او «سیاوش نظام» فرزند نسرین پارسیان عضو شورای رهبری مجاهدین بود که در آبان 1372 طی یک تصادف جاده ای کشته شد. سیاوش پس از سقوط صدام، به فرمان تشکیلات به جنگ با پلیس عراق اعزام شد و جان باخت.

کودکان مجاهدین

سیاوش تنها قربانی زوج رجوی در مرداد 1388 نبود، در همان زمان نوجوان دیگری هم قربانی شد تا مسعود در سنگر ضد بمب اتمی خود در امان باشد و مریم هم در اروپا از خون او استفاده تبلیغی کند. «حنیف امامی» نوجوان دیگری بود که از اروپا بازگردانیده شده بود تا ضحّاک زمانه مغز او را نثار مارهای قدرت طلبی اش نماید. پدر و مادر حنیف نیز از بازی های تبلیغی سازمان در امان نماندند، آنها را بر سر جنازه فرزندشان آوردند تا از اشک و اسف آنان، چند کلیپ تبلیغی برای نمایش های مریم رجوی تهیه کنند.
برخی از نوجوانان اعزام شده به عراق، بدلیل فشارهای روحی دست به خودکشی زدند. از میان آنها می توان به آلان محمدی و مرجان اکبریان پیش از سقوط صدام و یا خودسوزی یاسر اکبری نسب پس از سقوط صدام اشاره نمود. مریم هیچگاه به علت خودکشی آنها (که سرکوب و فشار روحی غیرقابل تحمل بود) اشاره نکرد و تنها به خودسوزی یاسر اشاره داشت آنهم به این خاطر که می خواست از نیروهای آمریکایی حاضر در قرارگاه اشرف امتیاز بیشتری بگیرد.

کودکان مجاهدین

افشاگری فرزندان مجاهدین و جیغ بنفش مریم!

چند هفته قبل «امین گل مریمی» یکی از قربانیان قدیمی «کودک آزاری مریم رجوی» با یک خبرنگار آلمانی مصاحبه کرد و اندکی از جنایات سازمان را برملا کرد و این موضوع جیغ مریم رجوی را به آسمان برد. پیش از آن نیز کتابی توسط «حنیف عزیزی» یکی دیگر از همان قربانیان منتشر شده بود. این افشاگری ها به مذاق سران سازمان خوش نیامد و به هر ترفندی دست زدند تا اصل قضیه که همانا سرنوشت غم بار کودکان مجاهدین بود به انحراف کشیده شود. در این میان سرنوشت فرزند مسعود رجوی نیز درس عبرتی برای همگان شد. کودکی که از بدو تولد، رنج کشته شدن مادر را بردوش حمل کرد و عاقبت هم با یک پدر و نامادری جنایتکار مواجه گردید که جداشدن او را هم تحمل نکردند و علیه وی دست به دسیسه زدند که حکایت مجزایی است!.

کودکان مجاهدین

حمله و هجوم به منتقدان و خبرنگاران مستقل!

پس از رسوایی پیرامون کودک آزاری و نوجوان کشی در فرقه رجوی، هجمه مواجب بگیران به منتقدان کلید خورد. خیل چماقداران مجازی، به نوشتن مطالبی برای سفید سازی سازمان مشغول شدند. همان ها که عمری حقوق می گرفتند تا هرزمان مریم نیاز داشت به منتقدان حمله ور شوند. از یکسو حملات گسترده به خبرنگار آلمانی خانم «لوئیزا هومریش» و از سوی دیگر جمع آوری امضا از برخی قربانیان برای تکذیب واقعیت های تلخی که بر سرشان آمده بود… مهارگسیختگی علیه خانواده ها در داخل و جداشدگان در سایر کشورها نیز بخشی از این نمایش رسواست. از دیگر کسانی که زیر ضرب رفتند عاطفه اقبال، ایرج مصداقی، قهرمان حیدری می باشند که به خاطر موضع گیری حول آسیب زدن سازمان مجاهدین به کودکان در وبلاگ و سایت خود، بیشترین هجمه را متحمل شدند.

در این میان، محمد اقبال (لمپن پاریس نشین مریم رجوی) نیز مثل همیشه به میدان آمد تا با بددهانی منتقدان را از میدان بدر کند. وی مثل گذشته، خواهر خود را «حیوان آشویتس» و ایرج مصداقی را «بچه وزارتی» خواند و به تمسخر خبرنگار آلمانی پرداخت و به او لقب «همریش آلمانی» داد. کمتر کسی است که محمد اقبال را به خاطر صفت چاله میدانی اش نشناسد. او در قرارگاه مجاهدین نقش چماقدارِ نشست های سرکوب را ایفا می کرد. دو فرزند وی احسان و طاهر نیز از خصلت پدر بی نصیب نماندند و بارها به عمه خود اهانت کردند. محمد که همیشه خود را مدافع سرسخت «انقلاب ایدئولوژیک مریم» نشان می داد و با همین بهانه به منتقدان حمله می کرد، در زمان انتقال مجاهدین به آلبانی، با یک سناریو، خود را به بیماری زد تا زودتر به فرانسه اعزام شود (البته این نقشه مریم برای درگیر کردن وی با خواهرانش بود). در اروپا نیز تلاش می کرد خود را تمام عیار پیرو انقلاب مریم نشان دهد. در شبکه های اجتماعی مدعی بود به خاطر آزادی کشورش نه زن دارد و نه فرزند! اما بناگاه سر و کله اش با یک زن پیدا شد و نشان داد که از انقلاب ایدئولوژیک مریم تنها چیزی که برایش مانده بد دهانی است. محمد اقبال که اکنون مبدل به یک پیرمرد عصا به دست شده، همچنان در میان عیش و عشرت خود، مدافع مریم است و در برخی اکسیون ها شرکت می کند تا خود را انقلابی جلوه دهد و کماکان از کمک های مالی سازمان در ایام بازنشستگی بهره ببرد.

محمد اقبال

به میدان آوردن یک مادر اسیر!

مریم برای فرار از رسوایی، به یک مادر غمدیده و اسیر هم رحم نکرد و خانم «زهره صمدی» را وادار نمود تا نوشته های فرزندش «حنیف عزیزی» را تکذیب کند و آن را به وزارت اطلاعات نسبت دهد!. البته هرکس از قبل خانم صمدی را بشناسد متوجه می شود که بجز چند جمله، بقیه مطالب از خودش نیست و بخش امنیت سازمان آنرا نوشته و به نام وی منتشر کرده است. در ابتدای این متن آمده که «من زهره صمدی یکی از مجاهدین مستقر در اشرف۳ در آلبانی و مادر حنیف عزیزی هستم. مطلبی از یک سایت دانمارکی خواندم که توسط یک مأمور اطلاعات رژیم به اسم حنیف حیدرنژاد ترجمه و تنظیم و بازنشر شده است».

مادر حنیف عزیزی

در ادامه نوشته شده:
“اتهاماتی که علیه مجاهدین ردیف شده به قدری مبتذل است که قطعاً نمی‌تواند حرفهای فرزندی باشد که از ۹سالگی با بقیه کودکان مجاهدین، به‌خاطر امنیت جانی خود آنها، از عراق به اروپا فرستاده شده است… مزدوران از یک طرف مدعی هستند که ما عاطفه مادری نداشتیم و فرستادن بچه‌ها از عراق تحت بمبارانهای ۲۴ساعته، پوششی برای خلاص شدن از آنها بوده است! از طرف دیگر این بچه‌ها را از۶ سالگی با سلاح سنگین آموزش می‌دادیم!… وقتی حنیف در سال۲۰۰۰ (۱۳۷۹) برای دیدن من به عراق آمد، اصلاً به اشرف نیآمد و نزد من و مهمان من در بغداد بود. در مدت یک هفته‌یی که با هم بودیم، او سؤالاتی از من داشت درباره خودم و گذشته‌ام و مسیری که انتخاب کرده‌ام، که من هم مفصل برایش توضیح دادم… حنیف از بچگی به کارهای فنی وحرفه ای علاقمند بود و کاری به کتاب و نویسندگی نداشت. در ۱۹سالگی هم که برای دیدار من یک هفته به بغداد آمد، هیچ علاقه‌ای به ورود به مسائل سیاسی نداشت. از وضعیت و اخبار مجاهدین هم خبری نداشت. از این رو وقتی دیدم کتابی به اسم او علیه سازمان نوشته شده، بسیار متعجب شدم که او چگونه به نویسندگی علاقه پیدا کرده است!”.

متن بالا ابهامات زیادی را برای خواننده ایجاد می کند و این پرسش ها را بوجود می آورد که مگر حنیف (مثل صدها اسیر محبوس در قرارگاه اشرف 3) غیر قابل دسترس است که مادرش از وی نمی پرسد این کتاب را چه کسی نوشته است؟ آیا حنیف یک شهروند آزاد در کشورهای اروپایی است و یا در یک پایگاه محبوس است و حق صحبت با کسی را ندارد؟ چرا خانم زهره صمدی را از پادگان اشرف آزاد نمی کنند که خودش برود با پسرش که اکنون بالغ و عاقل است گفتگو کند و واقعیت را جویا شود؟ آیا یک مادر نمی تواند از داخل مقر مجاهدین با فرزند خود تماس بگیرد و مجبور است با یک مقاله در سایت های سازمان، نوشته های او را زیر سوآل ببرد؟ آیا همین نکته ساده نشانگر اسارت مجاهدین در قرارگاه نیست؟ آیا آنچه در کتاب حنیف نوشته شده اتهام است یا واقعیتی ملموس و دردناک که هزاران نفر به آن شهادت داده اند و می دهند؟ آیا واقعاً مادران با میل و رغبت از کودکان خود جدا شدند؟ من که خود شاهد بودم بسیاری از مادران آرام و قرار نداشتند و گاه برخی از آنان مدام به نقطه ای خیره می شدند و به فرزند خود فکر می کردند. راستی اگر مادران با رغبت از کودکان جدا شده بودند، پس چرا سالها بعد، رجوی نامه نگاری به آنها را ممنوع کرد و آن را «نخ وصل» نامید؟
در بخش دیگر به نقل از خانم صمدی گفته شده: «من به‌عنوان یک مادر گواهی می‌دهم که تا قبل از جنگ کویت که تهدیدی برای حضور کودکان در قرارگاه اشرف نبود آنها از بالاترین استانداردهای زندگی وامکانات رفاهی درحد مقدورات در کشورعراق برخورداربودند و چیزی نبود که برای آنها فراهم نشود. این را هم هرانسان با شرفی می‌فهمد که در آن بمبارانهای شبانه‌روزی و وحشتناک در زمستان سال۱۳۶۹ و در شرایطی که عراق تحت شدیدترین تحریم‌ها قرار داشت، بمبارانهای سنگین و مهیب، به جان و سلامت روحی و روانی کودکان شدیداً لطمه می‌زد و من خود شاهد صحنه‌های بسیاری از ترس و اضطراب کودکان بوده‌ام.»

با شناختی که از خانم صمدی دارم، یقیناً ایشان اگر روزی از زندان مریم رجوی آزاد شود، خواهد گفت که این نوشته ها از خودش نبوده و ناخواسته به اسم وی چاپ کرده اند. اما می خواهم به یک نکته اشاره کنم هرچند می دانم به ایشان اجازه خواندن خیلی نوشته ها را نمی دهند. اگر واقعاً خانم صمدی عین این پارگراف را نوشته باشد من هم حرف ایشان را تأکید می کنم و می گویم شما راست می گویید! با استانداردهای سازمان مجاهدین، تمام کودکان از بالاترین استانداردهای زندگی و امکانات رفاهی برخوردار بودند و به خاطر بمباران لازم بود به محیط امن منتقل شوند. اما:

مگر پیش از جنگ کویت، ایران و عراق با هم در جنگ نبودند و مدام به سمت یکدیگر موشک پرتاب نمی کردند؟ مگر در تابستان و پاییز 1365 مدام آژیر کشیده نمی شد و افراد در پایگاه های شهری به داخل زیرزمین نمی رفتند؟ پس چرا درست در چنین ایامی دهها کودک به قرارگاه های مجاهدین در عراق منتقل شدند؟ اگر نگرانی از بابت بمباران باعث انتقال کودکان شد، چرا پیش از آن این نگرانی برای مریم رجوی وجود نداشت که از اساس اجازه ندهد آنها به عراق برده شوند؟

آیا اینکه مدام خبر کشته شدن پدر یا مادر در عملیات ها به گوش کودکان می رسید و متوجه می شدند که یتیم شده اند، ایرادی نداشت؟ آیا «حسین» 8 ساله پس از کشته شدن والدین خود (مرتضی و مریم) در این تصور نبود که آنها به تهران رفته اند؟ آیا «زهره» مادر سه فرزند 5 و 12 و 15 ساله کشته نشد؟ آیا «عبدالفتاح» پدر نسرین 8 ساله کشته نشد؟ آیا اخبار کشته شدن والدین که به کودکان می رسید بسیار سهمگین تر از بمباران نبود؟ پس چرا مریم رجوی آن زمان نگران رنج کودکان نبود؟ آیا امکانات رفاهی فقط شامل خورد و خوراک و تار و تنبور است یا نیازهای عاطفی کودکان اهمیت بیشتری دارد؟ پس چطور می توان گفت بچه ها از بالاترین استاندارد زندگی برخوردار بودند؟ این دروغی است که زوج رجوی به ما تلقین می کردند. بزرگترین نیاز بچه ها داشتن یک خانواده بود که از آن جز یک روز در هفته محروم بودند و بعد از جنگ کویت هم به کلی محروم شدند.

بله، این وضعیت اسفبار ده ها هزار کودک و نوجوان در مناسبات مجاهدین طی 40 سال گذشته است. واقعیتی تلخ که هرگز قابل کتمان نیست. اگر خانم رجوی این نکته را فراموش کرده باشد، به او یادآوری می کنم که من در سن 14 سالگی جذب سازمان شدم و تحت آموزش های مستمر تشکیلاتی، ایدئولوژیک و سیاسی قرار گرفتم البته آن گونه که مسعود رجوی می خواست نه واقعیتی که باید نسبت به آن آگاه می شدیم… از همان زمان به خواست سازمان وارد تنش آفرینی های غیرضروری در مدرسه و خیابان شدم و در چند درگیری دچار آسیب شدم. از جمله گوش چپم در 15 سالگی برای همیشه آسیب دید. هنوز یادم هست وقتی که هم تیمی من (محمد که 15 ساله) در خیابان زیر ضرب پنجه بوکس و مشت و لگد بیهوش شده بود و هیچ کاری از من ساخته نبود چون خودم نیز لحظاتی بعد زیر مشت و لگد بودم و شب را هم در شهربانی گذراندم. البته بچه هایی کم سن تر از من نیز وجود داشتند مگر فاطمه مصباح در 13 سالگی کشته نشد؟ آیا بکارگیری امثال من در جنگ و جدال های خونین خیابانی بخشی از جنایت شما علیه کودکان و نوجوانان نبود؟ من یک شاهد زنده هستم و 25 سال با تشکیلات بوده ام و نمی توانید واقعیات زندگی مرا انکار کنید و به این و آن نهاد امنیتی نسبت دهید.

از خانم رجوی می پرسم: چه تفاوتی است بین هزاران مثل من که پیش از دهه 60 تحت عنوان میلیشیا وارد جنگ هایی خونین کردید با دهها نفر مثل امیر وفایغمایی ها که در دهه 70 به بخش نظامی منتقل شدند؟ آیا فراموشتان شده که نوجوانان را با بمب وارد عملیات انتحاری می کردید تا در محیط عمومی خود را در میان مردم نمازگزار یا رهگذر منفجر کنند و خود نیز کشته شوند؟ آن اقدامات چه تفاوتی با عملکرد داعش در این سالیان داشت؟ حالا خوب به تصویر زیر بنگر! تصویری است که در زمان پیوستن به سازمان گرفته بودم. همان زمان که صادقانه زیر مشت و لگد و ضربات چاقو خط شما را پیش می بردیم بدون اینکه ذره ای به صداقت مسعود رجوی شک داشته باشیم. همان زمان که از طرف مسعود و سایر مسئولین به ما گفته شد در جدل های خیابانی آماده شهادت باشیم و گفته شد به زودی وارد یک جنگ بزرگ با خمینی می شویم. همه اینها قبل از دهه 60 است. عکس دیگر را هم بخوبی می شناسی چون خودت به همراه امیر یغمایی برای یادگاری گرفته ای، همان زمانی که تصمیم داشتید او را مسلح کنید تا خطی را پیش ببرد که برای ما هم سال ها پیش تر رقم زده بودید. آیا هر دوی ما در دو برهه زمانی نوجوان و کم سن و سال نبودیم که قربانی سیاست های شما شدیم؟ از کدام واقعیت در هراس افتاده اید که به خبرنگار آلمانی به خاطر انتشار خاطرات همان کودکان سابق حمله می کنید؟ گیریم چند صباحی مواجب بگیران خود را فریب بدهید، به قول مسعود با رویش جوانه ها چه خواهید کرد؟ با آنچه بر سر چند نسل آمد چه می کنید؟

امیر یغمایی

خانم رجوی، مگر مرا در نوجوانی به جنگ های خیابانی نکشاندی؟ مگر نزدیک ترین دوستان من «حمید نقی زاده، محسن قناعت پیشه، ساسان و سوسن خوشبویی و…» همگی در سنین نوجوانی کشته نشدند؟ پس چرا امروز یک مادر را به میدان کشیده ای تا نوشته های خودتان را به اسم او در تکذیب گفته های فرزندش منتشر کنید؟ چرا یک مادر را که سال هاست فرزندش را ندیده و حق تماس تلفنی هم ندارد وادار می کنید سخنان برحق فرزندش را انکار کند و آن را به وزارت اطلاعات منتسب کند؟
اینک من هم گواه ظلم شما علیه کودکان و نوجوانان هستم، آیا کسی که خود سندی بر جنایت شماست نیاز دارد از وزارت اطلاعات آموزش ببیند که چه بنویسد؟ الان من آماده ام تا درهر دادگاهی بخواهید حاضر شوم و علیه ظلمی که در حق چندین نسل از کودکان و نوجوانان کردید شهادت بدهم، چون به جز آنچه دیده ام، خود نیز سندی بر این واقعیت تلخ هستم.

حامد صرافپور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا