فرقه گرایی مجاهدین

چی می خواستم و چی شد – قسمت اول

روایتی از دو دهه حضورم در مناسبات سازمان مجاهدین تا چراغ راهی باشد برای دیگران

با هزاران آرزو در سال 64 وارد عراق شدم و در رابطه تنگاتنگ با تشکیلات سازمان قرار گرفتم و بعد از دیدن آموزش های اولیه وارد یکانها شدم. چون در قسمت دانشگاه چریک شهری بودم از بقیه افراد سازمان جدا بودیم و بعد از مدتی در پایگاه های مختلف در رابطه نزدیک با اعضای سازمان قرار گرفتم. در ابتدا همه چیز خوب بود از برخورد مسئولین گرفته تا نشست های انتقادی که هر هفته یک بار برگزار می شد. این دوستی به حدی بود که حتی در کنار زنان به خوردن غذا مشغول بودیم و بسیار راحت بودیم و تنها چیزی که در ذهن مان وجود داشت امر مبارزه بود ولی خودمان نمی دانستیم که در چه چاهی گیر کردیم و راه بازگشتی متصور نیست. از آنجایی که اعتقاد به امر به اصطلاح مبارزه داشتیم حتی در ذهنمان نمی گنجید که حضور در عراق آن هم در زمان جنگ خیانتی است علیه مردم کشورمان و به خاطر سیستم مغزشویی مستمری که در تشکیلات برقرار بود به خودمان اجازه فکر کردن در این باره را نمی دادیم.

هادی شبانی پادگان اشرف

روزها از پس ماهها می گذشت و تمام تحلیل سازمان روی جنگ بنا نهاده شده بود و عنوان می داشت که حکومت ایران حاضر به پذیرش صلح نیست و اگر تن به این کار بدهد راه سرنگونی خود را در پیش گرفته و سرنگون خواهد شد. با وجود این تحلیل رجوی، تمام حرکات سازمان روی این مسئله سوار شده و مانور می دادند تا اینکه رجوی برای سرسپردگی کامل و تمام عیار وارد عراق شد و رجوی برای اینکه ذهن افراد را در مورد همکاری با دشمن مردم ایران در زمان جنگ ببندد عنوان داشت که کشور عراق هم مرز ایران بوده و باید برای سرنگونی از مرزهای آن کشور استفاده کنیم و ما سازمان مستقلی هستیم و کاری به سیاست های دولت عراق نداریم و اینگونه برای اعضای خود جا انداخت که آمدن رجوی به عراق کار درستی است و نیروها نیز با این تحلیل حضور در عراق را قبول کردند. این البته ظاهر قضیه بود و نیروها نمی دانستند که در پشت صحنه چه توافقاتی انجام گرفته است. و بالاخره کشور ایران حاضر به پذیرش صلح در تیر 67 شد. بعد از این برنامه عملا رجوی خودش را گرفتار تحلیلی که خودش کرده بود، دید و به جای اینکه قبول کند استراتژی و تاکتیک وی در مورد سرنگونی حکومت ایران اشتباه بوده و شکست خورده است بیشتر در منجلابی فرو رفت که خودش باعث و بانی آن بود .

رجوی برای اینکه شکست را قبول کند و اعلام کند که ورود به عراق اشتباه بوده و بهترین کار بازگشت به اروپا و انجام کار سیاسی می باشد به تحلیل اشتباه خود ادامه داد یعنی می توان گفت که تحلیل صلح مبنی بر اینکه طناب دار حکومت ایران خواهد شد بر عکس شده و به طناب دار رجوی تبدیل شد و عملاٌ دو راه پیش روی رجوی گذاشت یا بازگشت و یا وارد شدن به جنگی که عواقب آن از قبل مشخص بود. اما رجوی راه دوم را انتخاب نمود و آن دستور حمله به ایران بود. او بهتر از هر کسی می دانست حمله به ایران منجر به شکست خواهد شد ولی تن به این جنایت بزرگ داد تا بتواند از خونهایی که ریخته می شود برای ماندن و سفید سازی امر به اصطلاح مبارزه و سرنگونی خیالی خود در عراق استفاده نماید و بتواند هر چه بیشتر در عراق ماندگار شود. او می دانست نیرویی که از همه چیز قطع بوده و اخباری به دستش نمی رسد اگر پایش به اروپا باز شود دیگر نیروی او نخواهد ماند و به همین دلیل اقدام به حمله نمود و در نهایت شاهد بودیم که تعداد زیادی از اعضای سازمان کشته شدند.

رجوی در یک اقدام مسخره اعلام کرد ما در عملیات دروغ جاویدان پیروزی بزرگی بدست آوردیم و این تهاجم بیمه نامه ما برای ماندن درعراق بوده است! رجوی این گونه سر نفراتش کلاه گذاشت و آنان را مجبور کرد دوباره در تشکیلات باقی بمانند. بعد از مدتی رجوی با جمع بندی عملیات به جای اینکه عامل شکست را خودش معرفی کند نیروها را مقصر جلوه داده تا اینگونه افراد به خودشان اجازه ندهند از مسئولین سئوال نمایند که آیا به واقع پیروزی بدست آوردیم یا شکست ؟ آیا تعداد زیادی که کشته شدند نشانه پیروزی بود؟ آیا نرفتن به تهران و بازگشت به عراق نشانه پیروزی بود؟ و هزاران سئوال دیگر …. اما دیگر قدرت در دستان رجوی بود و اینگونه همه نفرات مقصر جلوه داده شدند و او این بار به جایگاهی رسید که دیگر کسی جرات نداشت به وی حرفی و یا انتقادی کند. یعنی برای حضور و ماندن در عراق و برای سرپوش گذاشتن روی شکست و بستن دهان نیروها عملاٌ سازمان و مناسباتش را به سمت فرقه ای شدن برد تا دیگر در مناسبات فرقه ای کسی جرات اعتراض و یا حرف زدن نداشته باشد و همه به اجبار باید گوش کنند و دور تا دور تشکیلاتش را حصاری کشید تا همه مجری دستورات رجوی باشند .

پس از آن سلسله بحث های بیهوده انقلاب طلاق را در مناسبات جاری کردند و همه افراد برای رسیدن به جایگاه رجوی به اجبار باید طلاق می دادند. همه افراد، متاهل و مجرد و عملا تشکیلات را وارد بحث های مسخره ای کردند که معلوم نبود تا کجا باید ادامه داشته باشد و هر بار با معرفی بندی جدید عنوان می شد که این آخرین بند از انقلاب طلاق است و انرژی های شما را برای رسیدن به رهبری افزایش خواهد داد! هر روز می دیدیم افراد تهی و تهی تر می شدند و مریم قجر باز بند دیگری به گذشته اضافه می کرد تا بتواند افراد را بیشتر در محاق قرار داده و از آنان سوء استفاده کند .

از آن مقطع دیگر خبری از برخوردهای خوب مسئولین نبود و هر چه که بود تیغ کشی در نشست ها و بدهکار بودن افراد بود و هیچ چیزی سر جای خودش نبود. دیگر نمی توانستی مانند قبل با مسئولین زنی غذا بخوری و حرف بزنی. این کار جرم بود! همه چیز خط کشی شده بود و زنان و مردان باید مجزا می بودند و حتی پمپ بنزین هم جدا شده بود. رجوی کاری کرد که ذهن افراد به روی زنان و مسائل دیگر باز شود و چیزهایی که برای ما شرم و حیا بود دیگر برای افراد تشکیلات این گونه نبود و خیلی از مسائل را در مناسبات شاهد بودیم و می توان گفت که حاصل انقلاب طلاقی بود که مریم قجر به ارمغان آورده بود و باعث بهم ریختن تشکیلات شد که در قسمت های بعدی به آن خواهیم پرداخت.
ادامه دارد

هادی شبانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا