اعضاء جداشده از فرقه رجوی

هفت سال تجربه، برای سالها زندگی – قسمت هفتم

پیام یک چوپان ما را جابجا کرد و همچنان از پیام رهبری خبری نبود ...

در قسمت ششم نوشتم که حمله نیروهای ائتلاف به رهبری آمریکا به عراق آغاز شد و ما در کوههای جلولا در استتار بودیم تا ببینیم دست تقدیر و سرنوشت که با این حمله، به عراق رسیده بود ما را به کجا خواهد برد؟

و اما ادامه :

من به یگان بهزاد شهریاری که سه تانک T.55 کهنه و فرسوده داشت، منتقل شدم. داستان جابجایی ما به یگان های مختلف شبیه جوک شده بود و خودشان هم نمی دانستند دارند چه کار می کنند؟ کاملا واضح و آشکار بود سیستم تشکیلات رجوی طی 13 سالی که جنگ ایران و عراق تمام شده بود،چه بلایی سر نفرات قدیمی آورده بود. آنها قدرت هیچ تصمیم گیری را نداشتند و کاملا شبیه ربات یا آدم ماشینی شده بودند که اصلا نمی دانستند در هر زمان باید چه کاری را انجام بدهند.

ما مرتبا سئوال می کردیم که چی شد قرار بود بعد از شروع حمله آمریکا به عراق، ما راهی ایران شویم؟ آنها هم در جواب می گفتند: برادر منتظر فرصت مناسب است!

بالاخره روزی از روزها، یک یدک کش ما مورد هدف قرار گرفت و کاملا نابود شد (توسط هواپیماهای آمریکایی)، ما هر روز مجبور می شدیم به محض شنیدن صدای هواپیما به داخل شیارهای کوه پناه ببریم واین داستان تا روزی که یک چوپان خبر آورد که کردها مشغول پیشروی از سمت شمال به جنوب هستند ادامه داشت و چون از مسعود رجوی خبری نشد، خبر این چوپان ما را تکان داد!
فرماندهان ما وقتی متوجه این قضیه شدند دستور دادند باید منطقه را به سمت دره کوشکه، که نزدیکی بعقوبه بود یا یکی از شهرهای اطراف ترک کنیم. حمله کردها به قدری سریع بود که قرارگاه 15 بسیاری از ادوات خود را جا گذاشت و ما قهرمانانه و در اوج نقطه مبارزاتی خود پا به فرار گذاشتیم. شب هنگام به آن منطقه رسیدیم که نزدیک جاده بود و در قسمتهای مختلف جاگیر و مستقر شدیم، تنها یکی از آموزشهای قبلی بدردمان می خورد و آن درست کردن سرویس بهداشتی بود.

بعد از یک هفته، سادات همه را صدا زد و خبر از سقوط بغداد و تصرف عراق توسط ارتش آمریکا را داد، قدیمی های سازمان طبق معمول شروع به گریه و زاری نمودند که ما باید با دست خالی هم به ایران می رفتیم و شعر و شعارهای اینچنینی! فردای همان روز به یمن رهبری با صلاحیتمان که معلوم نبود در کدام سوراخ موش است، پرچم های سفید بر فراز تانک ها برافراشته شد. اما می گفتند این فقط یک علامت شناسایی است و به معنای تسلیم و… نیست! ما چیزی نپرسیدیم، چون به خوبی می دانستیم قضیه از چه قرار است، بعد از آن ما به یکی از پادگان های صدام حسین که فیلق نام داشت و آنها اسم آنجا را ذاکری می نامیدند، منتقل شدیم، ستونهای آمریکا و همچنین انگلیس ما را تا آنجا اسکورت کردند. به غیر از ما چند قرارگاه دیگر که محترمانه اسیر شده بودند، نیز به آنجا هدایت شدند.

در زمان حضور ما در آن فیلق، دو اتفاق افتاد. یکی زخمی شدن دو سه نفر از نفرات سازمان، توسط یکی از بچه های پذیرش. گویا این شخص از ابتدای ورودش به سازمان درخواست جدایی داده بود و با سازمان مشکل داشت. متاسفانه اجازه ندادند که او را بشناسیم و اسمش را بدانیم اما بعدها از بچه های دیگر شنیدم که این شخص به طرز فجیعی توسط مزدوران سازمان به قتل رسیده است. اتفاق دیگر بحث خلع سلاح سازمان مجاهدین خلق بود که پیش آمد.

لازم به ذکر است که حمله کردها از شمال به جنوب، باعث شد که ما از تصمیم فرار منصرف شویم، چون بعدها نیز خبر رسید که کردها تعدادی از نفرات سازمان را کشته اند، اسم یکی از آن نفرات کشته شده جاوید بود که درهمان حوالی کشته شده بود. زهره قائمی روزی همه را جمع کرد و پیامی منتسب به مسعود رجوی را خواند که محتوای آن پیام توجیه خلع سلاح و اینکه اگر لازم باشد ما باید بخاطر سرنگونی ایران، دامن زنانه هم بپوشیم . . .

ادامه دارد . . .

جواد اسدی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا