هفت سال تجربه، برای سالها زندگی – قسمت هشتم

خلع سلاح شدیم و سرفصل های مبارکی پی در پی از راه می رسید

در قسمت هفتم نوشتم که پیامچه ای منسوب به رهبر فراری ما، قرائت شد که به ما تکلیف کرد که حرکت سازمان در شرایط جدید موازی کاری با آمریکا خواهد بود و اگر لازم باشد در ملاقات با آنها دامن هم بپوشید!

و اما ادامه ماجرا:
تمامی سلاح ها و مهمات و زرهی ها تحویل آمریکایی ها شد، تا دیروز همین سلاح ها ناموس هر مجاهد خلق نامیده می شد و امروز دیگر رسما ناموسی برای مجاهدین باقی نمانده بود. بعد از تحویل تمامی سلاحها و ادوات جنگی، ما راهی اشرف شدیم که به نظرم اردیبهشت 1382 بود. بعد از برگشت به اشرف پوشال کاری ها زیاد شد و بازسازی ها شروع شد، همه این کارها جزو مسائلی بود که ما همیشه با آن مشکل داشتیم، چرا که کاملا مشهود بود که همه چیز سرکاری است و وقت کشی و سیاست چاله بکن و پرکن رجوی دوباره شروع شده بود. هیچ روحیه و حوصله ای در هیچ کس نبود، همه سر مسائل خطی و مهم و بخصوص نقطه رهبری مسئله دار شده بودند. برای روحیه بخشیدن به نفرات و سر پا نگه داشتن آنها، زنان فرقه هر روز نشست های مختلفی می گذاشتند تا بقول خودشان کج فهمی های ما را اصلاح کنند. این زنان قضیه خلع سلاح را یک پیروزی بزرگ قلمداد می کردند و عنوان می کردند که ما پیروز شدیم! ما بالاخره نفهمیدیم سازمان شکستی هم داشته است؟! همه چیز را پیروزی عنوان می کردند، استدلال هایشان هم بقدری مسخره بود که خودشان نیز به حرفهای خودشان اعتقاد و ایمان نداشتند. اما وقیحانه همیشه همه چیز را پیروزی می نامیدند و این فرار از واقعیت آنها، جمع ما را بیشتر اذیت می کرد، گویی همه چیز در سازمان مجازی و غیر واقعی است.

من به یگان صمد امیری که ترک زبان بود منتقل شدم، مدت زیادی هم آنجا ماندگار شدم، کارهایی که در این مدت انجام می دادم بیشتر حالت سرگرمی داشت که شامل ورزش کردن، یادگیری زبان انگلیسی که خیلی هم با آن مخالف بودند، همچنین شنا و کارهای متفرقه بود، کار دیگر اجرای نمایشات مربوط به عملکردهای نفرات مختلف در قرارگاهها بود و برای تلطیف فضا و افسردگی زدایی صورت می گرفت.

موج اعتراضات و تقابل های نفرات در سازمان از وضعیت یکنواخت موجود به اوج رسیده بود که سازمان دوباره موجی از سازماندهی های جدید را براه انداخت با این فرضیه که فضای جدید، مسائل افراد را با کارهای فیزیکی جدید کم رنگ تر کند. برخی از ما را در یک جا و در یک جی اف جمع کردند، ما درخواست خروج و جدایی دادیم، برخلاف قبل دیگر شدت عملی با کسانی که درخواست خروج می دادند وجود نداشت، آنها گفتند ارتش آمریکا هنوز حاضر به قبول نفرات جداشده نیست، عدم پافشاری من برای خروج هم یک علت اصلی داشت، من بیشتر به خاطر دو تن از وابستگانم که من باعث شده بودم به عراق و این ارتش کذایی بیایند، نگران بودم و هیچ خبری از آنها به من داده نمی شد و درخواست های مکرر من برای ملاقات با آنها به جایی نمی رسید، فقط اظهار می کردند نگران نباش حال آنها خوب است، آنها وضعشان خوب است و جای نگرانی نیست، به همین دلیل من نتوانستم در اولین گروهی که بچه ها در شهریور 1382 از سازمان جدا شدند و به نزد آمریکایی ها رفتند، بروم. من منتظر اخبار موثق و دقیقی از دو نفر اعضای خانواده ام بودم.
یک ماه مانده به عید 1383 قرارگاه ما باید به یک جای دیگر منتقل می شد، همیشه قبل از به قول سازمانی ها “سرفصل”، تمامی قرارگاهها را جابجا می کردند و همه را دچار یک سردرگمی می کردند که گویا همه چیز دست سازمان است و با حساب و کتاب حرکت می کند! معلوم بود اخبار مهمی در راه است، سرفصل مصاحبه با وزارت خارجه آمریکا شروع شده بود، آنهم در نزدیکی محلی به نام تیف که جداشده های از سازمان در آنجا نگهداری می شدند.

لازم به توضیح است که طی مدتی که من تا قبل از مصاحبه با وزارت خارجه آمریکا در قرارگاه 15 بودم، به دلیل روابط محفلی که بابچه های خودی داشتم، شدیدا زیر ضرب و فشار بودم و می گفتند تو در مناسبات گراز وار همه چیز را شخم می زنی و به من لقب پر افتخار گراز را داده بودند که جای خوشوقتی داشت، این محفل های درونی ما زمانی به اوج خود رسیده بود که ما متوجه شدیم . . .

ادامه دارد . . .

جواد اسدی

منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا