مادام رجوی! وارث زهرا خانم

رجوی ها زشتی های خود را دوره می کنند، نه « باد»! همان « طوفان » می کارند تا بدتر از طوفان، درو کنند و در این تکرار نفرینی، ناخواسته نقطه ی تایید بر اتهاماتی می گذارند که رژیم ایران از نخستین دوران پیروزی انقلاب مدعی آنها شدند. باورکردن جنونی چنان، عمل حیرت انگیز« خودزنی»، وحشیانه ترین نوع مظلوم نمایی، طبیعتا آسان نمی نماید. اما رازهای خوفناک نیز، تا ابد نهفته نمی مانند!

آری، رجوی ها روز یکشنبه 17 ژوئن 2007، درمانده و اخراج شده از ایران و عراق، عمل نکبت بار خویش را به مثابه سوقاتی مشئوم به جامعه فرانسه بخشیدند که در آخرین حمله یی رسوا، رجاله های کریه و چاقو کشان و قمه دارهای حرفه ایش که ساعاتی قبل از حمله توسط مادام رجوی در قلعه ی رسوایش واقع در دهکده یی حومه ی پاریس، تهییج گشتند.(وارث زبون زهرا خانمی که گویا اوایل انقلاب به سرکردگی دسته های حمله می رفته است. هرچند حال، با کارنامه ی سیاه رجوی ها و آنچه با افراد خودشان کردند، معلوم نیست که حمله گر کدام و مدافع کدامین بوده است) حمله ناجوانمردانه برعلیه یک گروه ایرانی مشتمل برچند نفر گسسته گان از رجوی، با قمه وچاقو و بطری شکسته. هر چند بدنبال 17 ژوئنی، پیش ازاین ها هم، طی صحنه هایی هولناک و مشمئز کننده تر به آتش زدن آدم ها در میدان های اروپایی برآمدند.زشت تر آن که کشته شد گان نه مقربان درگاه رجوی، بلکه بی خبرانی بودند که بدون تردید مرگی چنان در ذهن شان نمی گنجید. چه بیهوده فکر می کردند همرهان غیور حلقه زده بدور معرکه، آنان را نجات خواهند داد. همانگونه که محمد ثانی و معصومه باباخانی در نظر رجوی ها مستحق مرگ نبوده و نجات یافتند.

صحنه ی غریب باباخانی، زن مسلمانی که با لباس زیر و حجاب سوخته، با لبخندی رعشه آور و چهره یی ترسناک، انگشتان گنهکارش را به علامت پیروزی نشان می داد وبه همت معرکه گردان، صحنه یی می ساخت که کمتر بازیگر و کارگردان فیلم های وحشتناک از عهده اش برمی آیند. همان انگشتی که به اشاره های حرام، دو زن بینوا را بی گناه، در آتش جهنمی بر روی زمین افکند.

پیش تر از این ها هم در ضدیت هیستریک با اندیشمند و ادیب ایرانی دکترنوری زاده که به احتمال زیاد دعوت نامه رجوی ها را پس زده بود، مریم رجوی اوباش جنایتکار خود را به قصد قتل ایشان فرستاد و رسوایی فراموشی ناپذیری برای خود خرید.

باری، رجوی ها چند سالی ملت بزگ ایران را گریبانگیر بحران های مخوف ساختند و چشمان گریان و دلهای داغدار پشت سر گذاشته و گریختند.

شیوه های پلید و غیرانسانی این فرقه خبیث، جهت به چنگ آوردن قدرت، مرزهای « باور » را می شکافد و شنونده و حتی بیننده نیازمند کوته زمانی برای درک و قبول می ماند. دروغگویی های کور و بهتان زنی بی شرمانه شان که ددرون متعفن دستگاه، به یک نوع زرنگی رهبری تعبیر می شود. « مصالح انقلاب»، « منافع سازمان » لجن نجس و آلوده یی است که رجوی ها به خیال خودشان از آن برای « کُر دادن » و توجیه جنایات هاشان میان خودشان، سوء استفاده می جویند.

درجه و میزان انحطاط اخلاقی و دو رویی منزجر کننده این فرقه، هنوز برای بسیاری ناپیدا و در پشت پرده های آهنین بود که حال در لحظه های واپسین، آشکار می شود.

این مدعیان رسوای آزادی عقیده و بیان در ایران، سالهاست، هنوز قدرت نیافته، در فرصت های مناسب، خاصیت چماقداری خویش را جهت زهر چشم گرفتن از مخالفان و قربانیان که آنان را اضداد و مزدوران می نامند، رو کرده اند. با روحیه ی پرخاشجو و جنگ طلب ذاتی و یا اکتسابی از فرط تکرار، هر اعتراضی را « کارزار » تلفظ می کنند. حتی مسابقات ورزشی المپیکی که اساسا به منزله ی رقابت های صلح آمیز است، و یا انتخابات رئیس جمهوری فرانسه که در عالم هپروت خود را شریک و صاحب سفره تلقی کرده اند را هم، « کارزار » خوانده اند.

مظلوم نمایی روبه صفتانه مجاهدین در اوایل انقلاب و زمان شیطنت های برون مرزی شان، بدون تردید بخشی از طعمه یی در دام بود تا ساده دل و نحیف، آدم هایی چون ما را بفریبند. قلب هایی که با اندیشه ی ضد ظلم، در ره مظلومان طپش بالا و کنترول ناشدنی می گرفت و قربانی ها داد که ایرانیان خارج از کشور را بهتر از هموطنان درون مرزی می فریفت و فریفت. اتهام حقیقی و روای « خودزنی » از جانب رژیم برعلیه آنان را همراه داشت که به جهت سنگینی، از قبول آن روی بر می تافتیم تا آن که خود حرارت این شرارت سوزان را احساس کنیم و دریابیم.

این ها، آنقدر از انسانیت فاصله گرفته اند که دیگر آدم نیستند. شیطان مجسم! یادآور آل و اجنه! که طبق احادیث به دست رهبران دینی زنجیر شده اند تا از آزار آدمیان بازمانند و حال گویی، زنجیر پاره کرده و چند سالی است بجان ملت ایران افتاده اند. همین ها هستند مسبب اصلی مسخ آزادی و خزان بهار آزادی در عنفوان انقلاب.

با نگاهی به حمله وحشیانه و بدتر از آن مظلوم نمایی شریرانه ی پس از آن و شایعه سازی های به حد بی شرمانه برعکس، در فرانسه، به سادگی روشن می شود که رجوی ها، نه تنها باوری به دموکراسی و روش های صلح آمیز و تبادل نظر، لیاقت زندگی در جامعه های دموکرات هم ندارند زیرا که به بدترین وضعیت قوانین را نسخ و جامعه را مسخ می کنند.

رجوی ها به شرارت و ایلغار بدتر از مغول خو کرده اند و به طعنه یی تلخ، رجوی نه آن چنان که وقیحانه به افرادش، البته کت بسته و اسیر در قرارگاه بدنام اشرف، می گفت که می خواهد پل های پشت سرشان را خراب کند(در حقیقت پس از خراب کردن پل ها!) با اعمال و رفتار این چنینی، چماقداری نفرت انگیز، یورش های دسته جمعی به هرکسی که جرات اعتراض در سر بگیرد، پل ها را پشت سر خودش خراب کرده و دورترین دورنمایی از آینده روبرو ندارد و به این جهت تا اوج خطرناکی برای خودش و دیگران جهیده است.

بدنبال افتضاح اخیر که همرهان دلاورم تحت حمله ی خطرناک دسته جمعی قرارگرفتند و قاتلین و ضاربین برای رستن از مجازات ومکافات به « خودزنی » و چاقوکشی برعلیه یکدیگر دست یازیدند و گزارش قلابی به حُقه های فیلمبرداری ساختند و در سایت های سخیف شان پخش کردند، شکایت به فرزانه یی بردم. حقیقت این که انتظار نداشتم به آسانی حرفم را باورکند و به مقدمه چینی رفتم. چه ساده بودم من که انسانی چنان را بی خبر از خصلت های فرقه خبیث و ناآگاه به حیله ی پلید، گمان می بردم. هنوز حرف بر زبان من جاری نشده، به اشاره یی، متاثر و به تلخی خندید و گفت این کار لات هاست. کار لات های قدیمی است که برای رهایی از محکومیت و انداختن گناه به گردن قربانی تیغ بر یکدیگر می کشیدند و عمل هم به « تیغه کشی » معروف است. از ناحیه ی پوست یکدیگر را مجروح می کنند تا شکل قربانی بگیرند! اگرچه برای خلق چنین صحنه هایی، رجوی ها از قتل ایادی شان هم ابایی ندارند.

میترا یوسفی، بیست و سوم ژوئن 2007

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.