ترجمه نامه آقای کیوان رادبین به بنیاد خانواده سحر

بنیاد خانواده سحرآقای رادبین عضو جداشده سازمان مجاهدین خلق میباشد که توانست بعد از اشغال عراق از قرارگاه اشرف خارج شده و خود را نهایتا به کانادا برساند، (اصل این نامه به زبان انگلیسی از کانادا ارسال شده که توسط بنیاد ترجمه گردیده است.

من کیوان رادبین هستم. در 22 سپتامبر 1971 در تهران به دنیا آمدم. با سازمان مجاهدین خلق از طریق برنامه های تلویزیونی و رادیویی آشنا شدم. از سال 1999 تا سال 2001 هوادار تمام وقت آنان در تهران بودم و فعالیت های من شامل تبلیغات اجتماعی برای سازمان بود. من از طریق ترکیه برای پیوستن به سازمان در 18 ژوئیه 2001 به عراق رفتم. حدود یک ماه در ترکیه بودم و سپس بعد از پروسه های توجیهی توسط مسئولین سازمان، به عراق و ابتدا به بندر بصره و سپس به بغداد برده شدم و بعد از نصف روز توقف در بغداد به قرارگاه اشرف رفتم.

من در سال 2003 بعد از جنگ با مشکلات فراوان سازمان را ترک کردم. تقریبا یکی از اولین نفراتی بودم که توانست بعد از جنگ سازمان را ترک کند. در واقع، اولین روزی که من با مسئولین در بغداد روبرو شدم احساس کردم که این ها افراد درستی نیستند. من حرف آنها را خوب نمیفهمیدم ولی این را فهمیدم که در دردسر بزرگی افتاده ام زیرا رفتار آنان کاملا با آنچه که من در برنامه های تلویزیونی آنها دیده بودم و آنچه تا آنزمان به من گفته شده بود متفاوت بود. ولی من فکر کردم که بعد از گذشت زمان همه چیز خوب خواهد شد و من با محیط جدید منطبق خواهم گردید بنابراین مسائل را ساده گرفتم. ولی از زمان ورود به پذیرش در قرارگاه اشرف فهمیدم که همه چیز طی 13 روز اقامت من در آنجا بدتر و بدتر میشوند. من فهمیدم که آنها سعی دارند چیزی را به من القا کنند که قبلا در خصوص آن صحبت نکرده بودند. ابتدا انقلاب ایدئولوژیک بود و سپس طلاق (علیرغم اینکه من مجرد بودم) ولی آنها هرگز بصورت واضح و باز در این خصوص صحبت نکرده بودند. هر زمان از آنها می پرسیدم به من جواب میدادند که وقتی جلوتر بروم عمق موضوع را بیشتر خواهم فهمید. بهرحال، موضوع را در خصوص رنج هایی که آنجا کشیده ام طولانی نمیکنم. فقط در یک جمله باید بگویم که تماما مانند یک کابوس وحشتناک بود که کسی که آنجا نبوده است هرگز نمیتواند تصور کند. من نمیخواهم آن خاطرات را مجددا برای خودم زنده کنم. در پذیرش من دیدم که چگونه آنها یک جوان را به لحاظ روحی شکنجه میکردند بطوری که صورتش ظرف دو ماه به یک پیرمرد تبدیل شده بود. او صرفا بخاطر اینکه نمیخواست عقاید دیکته شده آنان را بپذیرد و در آنجا بماند رنج میکشید. (بهرحال، من تمامی این موارد را مفصلا در مصاحبه های خودم بیان کرده ام)

سپس بعد از تمامی ناراحتی هایی که در دوره قبل در پذیرش داشتم مجددا به این محل منتقل گردیدم. بعد از کمتر از یک ماه خود را در جنگلی بدون قانون یافتم، جنگلی که همه چیز معنی داشت به غیر از انسان. سپس فیلم های سینمایی در خصوص بردگان را بخاطر آوردم. طی یک ماه بخاطر استرس دچار کمردرد شدم که هنوز هم دارم. سپس با عملیات جاری روبرو شدم که جلسات روزانه انتقاد از خود بود. مانند قواعد روم باستان بود که حاکمان افراد بی گناه را در مقابل شیر ها می انداختند تا آنها را حیوانات وحشی پاره کنند. سپس غسل هفتگی و بسیاری چیز های غیر انسانی دیگر را تجربه کردم.

من شروع به انتقاد از سازمان بخاطر دروغ هایی که گفته بودند و رفتار بدشان کردم. ولی هر بار با سرکوب خشن روبرو میشدم که هرگز حتی توسط رژیم ایران هم ندیده بودم. سپس به یاد حرف یکی از دوستانم افتادم که به من قبل از پیوستن به سازمان گفت که آنها بدترین دیکتاتورها هستند. همه چیز دستگیرم شده بود، بله او درست میگفت. من چند بار درخواست کردم تا سازمان را ترک کنم ولی هر بار با فشارهای روانی و جسمی روبرو شدم که مرا وادار میکرد در آنجا بمانم. عاقبت آنها به من گفتند که هیچ دنیای دیگری خارج از قرارگاه اشرف وجود ندارد و من مجبور هستم که باقی عمرم را در آنجا سپری کنم. آنها بارها مرا به دادگاه خودشان بردند. بارها توسط حسن نورعلی و علی اوسط که افراد مسئول بودند کتک خوردم. من توسط فهیمه اروانی، فرشته شجاعی، احمد ابراهیم، عبدی، نادر رفیعی و سایرین بارها تهدید شدم که اگر در برابر آنها بایستم مرا به زندان ابوغریب خواهند فرستاد. من زمان زیادی را در زندان سرویس اطلاعاتی سازمان در قرارگاه اشرف در دفعات مختلف سپری کردم. آنها چند اقرار نادرست بوسیله تحت فشار قرار دادن من از من گرفتند. من همیشه تحت نظر و کنترل افراد مسئول بودم. من حتی برای رفتن به دستشویی و سایر موارد هم آزادی نداشتم.

چند بار تلاش کردم خودم را بکشم ولی قدرتی مانع من شد. سعی کردم از آنجا فرار کنم ولی غیر ممکن بود زیرا دیدم که چند نفری که سعی کردند فرار کنند توسط نیروهای صدام دستگیر شده و به شدت شکنجه شدند.

در خلال جنگ ما به جلولا در شمال حرکت کردیم. از آنجا که من دروغ های آنان را میدانستم سعی کردند مرا بکشند و به سر من شلیک کردند ولی خوش شانس بودم که کلاهخود به سر داشتم و خدا کمک کرد و گلوله بعد از اصابت به کلاهخود من کمانه کرد و نفوذ نکرد.

وقتی به پایگاه ارتش عراق به نام فیلق برگشتیم آنها مرا توسط احمد حنیف نژاد، وحید باطبی و سعید جمالی محاکمه کردند. آنها مرا جاسوس خواندند که برای رژیم ایران کار میکنم. مجددا آنها سعی کردند مرا با دردسر روبرو کنند ولی باز خدا مانند همیشه با من بود و آنها نتوانستند کاری انجام دهند. بهرحال زمانی که به قرارگاه اشرف بازگشتیم من دوباره درخواست کردم که میخواهم بروم و عاقبت بخاطر حضور نیروهای آمریکایی این بار نتوانستند مرا زندانی کنند. سپس مرا در خروجی قرار دادند و حتی در آنجا نیز سعی کردند برایم دردسر درست کنند. ولی وقتی افسران ارتش آمریکا به محل جداشدگان آمدند سایرین و من همه چیز را برایشان توضیح دادیم. آنها ابتدا مرا به >TIFPrint Friendly, PDF & Email نسخه چاپی

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.