گفتگوی بنیاد خانواده سحر با برادران احمدی

بنیاد خانواده سحر در چهار جوب کار اصلی خود یعنی اقدامات حقوقی گسترده ای که در حال حاضر در عراق به پیش میبرد گفتگوهای مبسوط و متعددی با جداشدگان سازمان مجاهدین خلق انجام داده و میدهد. درج این گفتگو ها بطور کامل آنطور که عینا در پرونده های حقوقی منعکس میشوند حجم فوق العاده زیادی را در برگرفته و از حوصله خوانندگان این سایت خارج است بعلاوه اینکه بسیاری از مطالب آن نیز تکراری می باشد که توسط افراد بسیاری عنوان شده اند. این موارد باید بصورت تک به تک در پرونده ها منعکس گردند ولی لزومی به درج همه آنها در سایت سحر نیست. بنابراین تعدادی از موارد بصورت خلاصه شده جهت اطلاع هموطنان و خصوصا خانواده ها آورده میشوند.

محمد علی و علی احمدی در بروم. بعد از اشغال عراق فضای درون تشکیلات قدری بازتر شده بود و افراد علنا اعتراض کرده و حرف خودشان را میزدند. قبل از آمدن آمریکایی ها برای ثبت نام ما را توجیه کرده و حسابی از آمریکایی ها ترسانده بودند. میگفتند که اگر با آنها بروید شما را شکنجه کرده و مجددا به خودمان تحویل خواهند داد. تصویری داده بودند که گویی دستشان با آمریکایی ها در یک کاسه است و آنها هرچه سازمان بخواهد انجام خواهند داد. از تصاویر گوانتانامو و ابوغریب نشان میدادند و میگفتند که هر کس با آمریکایی ها رفته به چنین سرنوشتی دچار شده است.

در فضای بعد از اشغال آمریکا به من اجازه ملاقات با علی را دادند که معلوم شد علی را هم فریب داده بودند و هر دو معتقد بودیم که سازمان کلاهبردار و شیاد است. با هم طرح یک فرار را ریختیم ولی قرار گذاشتیم که عادی سازی کنیم و حرفی نزنیم چون بلافاصله ما را به نشست های مربوطه و زیر فشار و شکنجه روحی میبردند. یک بار موقع ورزش خواستم فرار کنم که حسین ابریشم چی جلویم را گرفت و نتوانستم. مرا نزد مهناز گرامی بردند که برای اولین بار جرأت کردم در مقابل یک مسئول وقتی صدایش را بالا برد و تهدید کرد بایستم و بگویم که از او نمیترسم. میگفتند تو نفوذی رژیم و پاسدار هستی و خیانت کرده ای که میگفتم هر چه هستم از شما خیلی بهترم. علی به بودم که مدام پیغام میدادند که برگردم. در دی ماه 86 که مصادف با عید قربان بود از اربیل خارج شدیم و به زاخو رفتیم و وارد ترکیه شدیم که دستگیر شده و به عراق بازگردانده شدیم و به اربیل بازگشتیم. بعد توانستیم با بنیاد خانواده سحر ارتباط برقرار کرده و تا حدودی مشکلات خود را حل کنیم و الان در تلاش هستیم تا هر طور شده خود را به اروپا برسانیم و زندگی جدیدی را شروع کنیم.

(علی احمدی در اربیل)

من علی احمدی (برادر کوچکتر محمد علی احمدی) متولد شهریور 59 هستم. پدرم در بمباران ارومیه در سال 1359 کشته شد که من آنزمان 45 روزه بودم. من در تهران کار میکردم که تماس گرفتند و گفتند که از طرف محمد علی زنگ میزنند و خواستند که به ترکیه برای کار بروم و گفتند که برادرت منتظرت است. من به جلفا و بعد به ترکیه رفتم تا به اصطلاح نزد برادرم کار کنم. آنقدر هوای دیدن برادرم را داشتم که سر از پا نمیشناختم و وقت را از دست ندادم و خودم را به ترکیه رساندم. دلم خیلی شور میزد و احساس میکردم که حتما اتفاقی برایش افتاده است که خودش تماس نگرفته است.

در ترکیه خانمی با من تماس می گرفت و تصویری میداد که فکر کردم همسر محمد علی است چون تمامی جزئیات مربوط به برادرم را میدانست و خیلی از او تعریف میکرد و به او ابراز علاقه مینمود. او گفت که برادرم در آلمان منتظر من است. به مادرم در ایران که خیلی نگران حال برادرم بود به دروغ گفتم که محمد علی را دیده ام و حالش خوب است ولی خیلی سرش شلوغ است. از ترکیه بدون دیدن برادرم به ایران باز گشتم ولی باز زنگ میزدند و مرا به ترکیه دعوت میکردند. من به برادرم سپرده بودم که اگر کار خوبی گیر آورد مرا هم خبر کند که آنها به این صحبت ما اشاره کردند که اعتماد مرا جلب نمودند. چند بار تصمیم گرفتم بروم ولی بعد منصرف شدم. یک بار گفتند چرا میترسی که چون جوان و جاهل بودم به من برخورد و دوباره به ترکیه رفتم. صحبت رفتن به آلمان شد. 10 روز یا دو هفته در آنکارا نزد فردی معروف به علی آنکارایی بودم. آن زن هم مدام زنگ میزد و ترکی صحبت میکرد و از احوال برادرم میگفت و طوری صحبت میکرد که انگار داتما با او زندگی میکند. پاسپورت و مدارک ایرانی مرا گرفتند و با اتوبوس وارد خاک سوریه شدیم و از آنجا با قطار به بغداد رفتیم. بعد مرا به ورودی در قرارگاه اشرف بردند. خواستم تلفنی با مادرم صحبت کنم که گفتند اجازه تلفن نداریم. از همان روز اول میخواستم برگردم ولی راهی به بیرون نداشتم. فهمیدم که کلاه گشادی سرم رفته است ولی دیگر چاره ای نداشتم. از آن زمان صرفا با تهدید و فشار روانی و کار توضیحی های بغایت خسته کننده و اعصاب خورد کن مرا نگاه داشتند. بعد مرا به پذیرش بردند که در آنجا برادرم را دیدم و به او گفتم که چگونه مرا گول زدند و به اینجا آوردند. من به برادرم گفتم که در اولین فرصت فرار خواهم کرد و اگر نتوانم فرار کنم تلافی این نامردی را سرش در خواهم آورد. برادرم نصیحت میکرد که اقدامی نکن چون اینها آدم های خطرناکی هستند و یک بلایی سرت می آورند. هر وقت صحبت رفتن میکردم میگفتند که باید دو سال در خروجی باشی و 8 سال هم به جرم ورود غیر مجاز در ابوغریب بمانی و بعد به ایران بروی.

در تشکیلات یک سره اذیت و خرابکاری میکردم. یک بار از طرف اطلاعات سازمان سراغم آمدند و گفتند که اقرار کنم که نفوذی وزارت اطلاعات هستم. حتی تهدید کردند که مرا خواهند کشت و جسدم را تکه تکه خواهند کرد و همینجا چال خواهند نمود و هیچ کس خبردار نخواهد شد. بهرحال هرچه تهدید کردند زیر بار امضای هیچ متنی نرفتم. صرفا مترصد فرار بودم و اینرا میدانستند و به همین دلیل دائما تحت کنترل بودم.

وقتی حمله آمریکایی ها شروع شد ما را به قرارگاه انزلی در مجاورت شهر جلولا بردند. سپس به مقر فیلق (سپاه) دوم عراق در نزدیکی شهر مقدادیه منتقل شدیم. در آنجا با برادرم قرار فرار گذاشتیم که عملی نشد. بعد باز به قرارگاه اشرف بازگشته و مرا در قلعه زندانی کردند. بعد آمریکایی ها آمدند که در اولین برخورد گفتم که یک لحظه هم نمیخواهم اینجا بمانم. قبل از آن با من خیلی صحبت کرده بودند که بمانم و میخواستند به هر ترتیبی شده مرا نگاه دارند. حتی از خودشان انتقاد میکردند که بد برخورد کرده اند و دیگر تکرار نخواهد شد و حتی گفتند که حاضرند فرماندهان بالا از من در مقابل همه عذرخواهی کنند ولی من مصر بودم که میخواهم بروم.

کلا یکسال در سازمان و سه سال و نیم در Print Friendly, PDF & Email نسخه چاپی

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.