تذکر: در قسمت هائی از متن زیر، ممکن است در بیان، نکاتی حاوی صحنه های دلخراش باشد، از کسانی که با این گونه موارد مشکل دارند، خواهشمندم از خواندن این نوشتار خودداری کنند. *** در قسمت قبل گفتم که تمام کادر پزشکی در سازمان، از زیر تا بم، به هیچ تعهد پزشکی پایبند نبوده و […]
تذکر: در قسمت هائی از متن زیر، ممکن است در بیان، نکاتی حاوی صحنه های دلخراش باشد، از کسانی که با این گونه موارد مشکل دارند، خواهشمندم از خواندن این نوشتار خودداری کنند.
***
در قسمت قبل گفتم که تمام کادر پزشکی در سازمان، از زیر تا بم، به هیچ تعهد پزشکی پایبند نبوده و کر و کور و لال در خدمت شخص مسعود رجوی و تشکیلات جهنمی وی ، بودند. حوالی زمستان سال 1378 بود که من مربی برجک تانک چیفتن بودم، پس از اتمام کلاس توپچی گری تانک ، قرار شد در یک مانور سراسری ، ما نیز هنرجویان کلاس را برای انجام ریل شلیک در حرکت به میدان تیر اشرف بزرگ ببریم…
چند نفر اول، ریل شلیک را با موفقیت انجام دادند و از تانک خارج شدند، یکی از بچه ها، قبل از شلیک و دستور حرکت به راننده ، شروع به بازی با جویستیک توپ کرد و باعث شد گلن گدن توپ که روی کولاس 1500 کیلوگرمی بود در گلوی من فرو برود و سر من بین کولاس و سقف تانک پرس شده و گیر کند، صدای شکستن جمجمه ام را می شنیدم، در آخرین تلاش برای زنده ماندن، من به توپچی از طریق میکروفن جلوی دهنم روی کلاه تانک، دستور دادم سر لوله ی توپ را به بالا ببرد ، اگر او اشتباه می کرد و خلاف حرف من عمل می کرد، سر من می ترکید، خوشبختانه او چنین کرد و سر من در حالیکه گلن گدن تانک در گلویم گیر کرد ، همراه با کولاس توپ به پائین رفت، هنوز گردنم در گلن گدن توپ درگیر بود، به سختی چانه ام را به بالا فشار دادم و گردنم را آزاد کردم، قسمت بالای گردن و زیر چانه ام پاره شده بود و خون زیادی به همه جای تانک پاشید، همه جای برجک تانک چیفتن قرمز شده بود، به سختی توانستم کلید قفل برجک تانک را که کنار درب فرمانده بود، زدم و کل برق تانک قطع شد، گودی زیر چانه ام از ناحیه ی گلو را با دست فشار دادم تا جلوی خونریزی را بگیرم، چون خودم آموزشهای امداد حین جنگ را فرا گرفته بودم، می دانستم که اول باید جلوی خونریزی را بگیرم تا زنده بمانم، به سرعت از تانک خارج شده و به سمت جیپ آماده ای که برای مواقع اضطراری در نظر گرفته شده بود، دویدم.
هر کس مرا می دید و از جمله محسن صدیقی فرمانده ام، توی سرشان می زدند، تمام لباسهایم از شدت خونریزی خونین شده بود، جیپ آماده با سرعت تمام ، با نفرات همراه، در حالیکه من با یک چفیه گردنم را گرفته بودم به سمت بیمارستان اشرف حرکت کرد، خونریزی ام ادامه داشت، کم کم چشمانم سیاهی می رفت، همه چیز و همه گذشته ام به سرعت برق از جلوی چشمانم رد می شد، گویی لحظات آخر زندگی ام بود، به مسیر اشتباهی که وارد شده بودم، فکر می کردم. در همین حین وارد حیاط بیمارستان اصلی اشرف شدیم، جلوی بیمارستان هیچ خبری نبود و اکیپی منتظر نبود تا من را به اتاق عمل ببرد، در راهروی بیمارستان دکتر وحید حضور داشت و مشغول انجام کارهای دیگری بود، بعد از چند دقیقه که سراغ من آمد و ویزیت کرد، گفت باید عمل کنم ، اما چون اتاق عمل الان آماده نیست ، باید در همین راهرو و بدون بی حسی عمل را انجام دهم، من از این وضعیت متعجب شده بودم، گویی در آن لحظه جان من بی مقدارترین چیزی بود که وجود داشت، با موافقت فرمانده ام و دکتر، بدون اینکه از من اجازه گرفته شود، همانجا در راهرو می خواستند گردنم و پوست های کنده شده ی آن را بدون بی حسی بخیه بزنند، ( قبلا در کار دندان پزشکی ام هم همین اتفاق افتاده بود و دکتر عراقی می خواست بدون بی حسی ، عصب کشی کند ، که من مخالفت شدید کردم و بالاخره آمپول بی حسی تزریق کردند- اما این بار دیگر نای نداشتم مخالفت کنم ) من که توان حرف زدن نداشتم و فقط نظاره گر بودم، نتوانستم چیزی بگویم! خون زیادی از دست داده بودم.
دکتر وحید گفت: شدت خونریزی زیاد است و باید بدون بی حسی عمل کنم و لطفا در عمل همکاری کن! من هم مات و مبهوت نظاره گر بودم، کسی از خانواده ام هم همراهم نبود تا مخالفت کند، در همان راهرو ورودی، گردنم زیر تیغ جراحی رفت، قسمت هائی از پوستم را با قیچی برش می داد و عضله ها و پوست را بخیه می زد! ( بدون بی حسی و یا استریل اتاق عمل و …).
بعدها گفتند که نزدیک به 30 بخیه زدیم ، معلوم هم نیست که در صحبت کردن و حرف زدن مشکل خواهی داشت یا نه ؟! بقدری پوستم کشیده شده بود که تا روزها و هفته ها نمی توانستم بلع داشته باشم و غذا بخورم و فقط مایعات می خوردم، برای اینکه محفل هم نزنم ، در یک اتاق ایزوله در گوشه ای از بیمارستان پادگان مخوف اشرف بستری شده بودم و حق صحبت با کسی را نداشتم، گاه و بی گاه هم فرمانده و هم یگانی ها می آمدند و نشست عملیات جاری برگزار می کردند و من هم باید فاکت می خواندم، چه فاکتی؟ نمی دانم ، در بیمارستان قسمت ما هیچ اتفاقی رخ نمی داد، من با کسی هم حرف نمی زدم، هیچ پرستار زنی هم وجود نداشت که فاکت غسل! داشته باشم، همه بیمارستان به دو قسمت زنانه و مردانه جدا از هم تقسیم شده بود. در سازمان علیرغم شعارهای ظاهری زنان حق ورود به محل مردان را نداشتند، فقط فاکت های حسرت بدلی داشتم که اگر الان مادرم کنارم بود، برایم آش و سوپ می پخت و از من پرستاری می کرد، که این ها هم قابل خواندن توی جمع نبود و از فاکت های نسبتا ممنوعه بود.
هر از چند روزی هم برای تعویض پانسمان می آمدند و با کلی خونریزی و کندن ، عذابم می دادند و هیچ استانداردی در این مورد رعایت نمی شد. فقط می گفتند عراق تحریم است و اقلام پزشکی موجود نیست، وضعیت غذا هم مناسب نبود و حتی میوه ، یا آب میوه ای در کار نبود.
تنهایی و فضای خشک و بی روح بیمارستان، بدتر از مناسبات، عذابم می داد و هر روز و هر ساعتش شکنجه روحی بود. قبل از طی دوره طول درمان مرا مرخص کردند و به مقر برگردانده شدم و مجبور بودم با بخیه های روی گردن ، به کارها و مسئولیت هایم برگردم، شاید این همه، تاوان یک انتخاب غلط در زندگی بود که باید می پرداختم.
دکتر وحید و سایر کادر پزشکی سازمان مجاهدین، کمتر از داعش و حتی طالبان جنایت مرتکب نشدند، به هیچ استاندارد و مبنایی هم معتقد نیستند، به درست و یا غلط بودن دستوری هم کار ندارند، فقط چشم و گوش بسته دستورات خشن تشکیلات را اجرا می کنند. من در دوران سلول انفرادی در زندان اسکان، یکبار بشدت مریض شدم ، امدادگری به نام تقی را آوردند، او وضعیت شکنجه شده مرا دید و از ته دل سوخت، هر چقدر التماس کردم من را از دست بازجویان و شکنجه گران رجوی نجات دهد، فقط نگاه می کرد ، حرف هم نمی زد، فقط من کمی بغض را در صدا و نگاهش دیدم که خیلی زود آنرا هم جمع و جور کرد، بعد از آزادی از زندان رجوی ، یک روز اعلام کردند تقی امدادگر ، بر اثر سکته ی قلبی فوت کرده است و در مزار مروارید دفنش کردند، معلوم نبود سر او چه بلایی آوردند که دق کرد و با سکته فوت کرد، او تنها کادر درمانی در سازمان بود که من ذره ای عاطفه و انسانیت در وجود او دیده بودم.
اگر یک روزی ، نفری از کادر پزشکی سازمان، از مناسبات دیکتاتوری و مستبدانه رجوی خارج شود ، آنروز خواهیم دید که چه جنایاتی در پشت پرده، علیه مخالفان و معترضان رجوی ، انجام شده است. گواهی فوت های جعل شده توسط برخی از پزشکان این سازمان تروریستی، از جمله نکات مهمی است که روزی در دادگاه خلق افشاء شده و مسببان و آمران و عاملان آن باید جوابگو باشند.
پایان
محمدرضا مبین

