به مناسبت سالروز آمدنم به ایران و حضور در کنار خانواده

روزی که وارد ایران شدم دقیقا روز چهارشنبه سوری سال 1384 بود. همه جا صدای فشفشه و ترقه شنیده می شد. انگار در خیابانها جنگ به راه افتاده است. حال و هوای دیگری داشتم اما هر چقدر که زمان می گذشت برایم عادی تر می شد. این تعریف به این خاطر بود تا ابتدا هوای […]

روزی که وارد ایران شدم دقیقا روز چهارشنبه سوری سال 1384 بود. همه جا صدای فشفشه و ترقه شنیده می شد. انگار در خیابانها جنگ به راه افتاده است. حال و هوای دیگری داشتم اما هر چقدر که زمان می گذشت برایم عادی تر می شد. این تعریف به این خاطر بود تا ابتدا هوای خودم را بیان کنم که در چه فضایی به خانواده ام وصل شدم .

برای اینکه توصیف درستی از شرایط زندگی ام بتوانم بیان کنم باید زندگی خودم را به سه مرحله تقسیم کنم چون وقتی به پایان ماه اسفند می رسم خاطره آن روزها برایم زنده می شود. من بعد از بیست سال دوباره خودم را کنار خانواده دیدم. مرحله اول زندگی در دوران جوانی و تحصیل و وارد شدن به فضای انقلاب و سرنگونی شاه و آشنایی با سازمانهای به ظاهر انقلابی گذشت، شور جوانی و ناآگاهی نسبت به مسائل سیاسی مرا در مسیری قرار داد که زندگی ام را تغییر داد .

مرحله بعدی وارد شدن به منجلاب سازمانی بود که فکر می کردم می تواند با شعارهای به ظاهر انقلابی اش آزادی را به ارمغان بیاورد. در فاز سیاسی سازمانهای به ظاهر انقلابی تمام تلاش شان را کردند تا جوانان ناآگاه را فریب داده و به طرف خودشان بکشانند. من هم یکی از آنان جوانان ناآگاه بودم. شور جوانی باعث شد از روی احساسات هوادار سازمانی شوم که باعث شد دو دهه از عمر خود را بیهوده تلف نمایم .

این دوره از زندگی ام با حضور در تشکیلاتی گذشت که فقط فریبکاری و حقه بازی و خیانت به کشور در دستور کارش بود. در این مدت متوجه شدم با رهبرانی مواجه هستم که فقط به فکر جان خود بوده و خیانت به کشور و انجام جنایت برایشان یک امر عادی می باشد و این مسئله مرا دچار تناقضی نمود که باید تصمیم مهمی میگرفتم و در نهایت تصمیم گرفتم از آنان جدا شوم، البته با تمام مشکلاتی که برای جدا شدن در ذهنم بوجود آورده بودند .

در تیر 1384 از مناسبات جهنمی رجوی فرار نموده و به کمپ تیف رفته و در غروب چهارشنبه سوری همان سال به ایران آمدم و در کنار خانواده قرار گرفتم. آن لحظه را هرگز فراموش نخواهم کرد چون می توانستم برای آینده ام تصمیم بگیرم و دیگر به تشکیلات ضد انقلابی رجوی پاسخگو نباشم. این لحظه برایم از همه چیز شیرین تر بود و احساس تولد دوباره داشتم .مرحله سوم زندگی ام از آن روز آغاز شد.

اولین ضربه ای که رجوی به اعضای خودش زد مسئله اعتماد بود چون ما با اعتماد به حرفهای او وارد مناسباتی شده بودیم که فکر می کردیم برای مردم ایران آزادی به ارمغان می آوریم. ولی هر چقدر که زمان گذشت حضور در کنار ارتش صدام، حمله به نیروهای ایرانی در مرز، تبدیل شدن به ستون پنجم دشمن، شعارهای توخالی سرنگونی به طور مستمر، فشار تشکیلاتی در حالت ماکزیمم برای نگهداشتن اعضا، زندان و شکنجه افراد به خاطر پی بردن به ماهیت رجوی و هزاران موارد دیگر ماندن در تشکیلات مجاهدین را دشوار می کرد. آنجا تبدیل به زندانی شده بود که هر روز باید با زندانبان خودت مواجه می شدی و به مجیز گویی صاحب اصلی زندان یعنی رجوی می پرداختی. ولی خدا را شکر که همیشه خدا گشاینده راهی است. و در نهایت با سرنگونی صدام تا حدودی فشارهای تشکیلاتی بر چیده شد و ما هم توانستیم از آن فضا فاصله بگیریم.

این اتفاقات به خواست رجوی نبود، بلکه به خاطر فشار از بالا بود. رجوی بعد از سرنگونی اربابش یعنی صدام به دنبال ارباب دیگری بود و این بار به نوکر غرب یعنی آمریکا و اسرائیل جنایتکار تبدیل شد تا به خیانتش علیه مردم ایران ادامه دهد .
من در نهایت بعد از دو دهه، آزادی خود را دوباره بدست آوردم. اما تفاوت در این بود که دیگر آن آدم سابق نبودم و به شناخت درستی از خیانت های رجوی رسیده بودم .

در مرحله سوم زندگی ام، که حضور در کنار خانواده و در وطنم بود. دیگر همه فشارهای تشکیلاتی که سالها مجبور بودم تحمل کنم از بین رفته بود. حالا می توانستم در محیطی بیرون از تشکیلات رجوی فکر کنم و برای خودم تصمیم بگیرم. می توانستم آینده ام را دوباره از نو بسازم. باید از تجربیات گذشته که چیزی جز تلف کردن عمر نبود درس می گرفتم و زندگی جدیدی را آغاز می کردم. تشکیل خانواده دادم، چیزی که در مناسبات سازمان مرز سرخ به حساب می آمد و گناه بود. بعد از آن ادامه تحصیل دادم و مشغول کار شدم تا دستم در جیب خودم باشد نه اینکه سربار کسی باشم. تا قبل از آن رجوی باید برایم مشخص می کرد که چه بخورم و چه بپوشم و چه بگویم!

در دنیایی تنفس می کردم که رنگ و بوی دیگری داشت، حضور در کنار خانواده و دیدن شان برایم معنای دیگری پیدا کرده بود. همه چیز به خوابی شبیه بود. گاهی فکر می کردم چیزهایی که بدست آوردم واقعی است؟ اما با گذشت زمان و درک شرایط جدید و پیدا کردن خودم در جامعه همه چیز برایم رنگ و بوی دیگری پیدا کرد .

خیلی خوشحالم که توانستم از جهنم رجوی رهایی یابم و معنی دوباره زیستن را حس کنم. امیدوارم همه دوستان سابقم در اشرف 3 به آن درجه از شناخت برسند که بیشتر از این بیهوده عمرشان را تلف نکنند و فریب حرفهای رجوی را نخورند . زندگی بدور از تشکیلات رجوی بسیار زیبا است. آنان همه چیز را برای خود می خواهند. خیانت و وطن فروشی در سرشت رجوی نهادینه شده است. دوستان عزیز بهتر است صف تان را از آنان جدا کنید و آینده بهتری برای خود رقم بزنید. تجربه جدا شدن از مناسبات جهنمی رجوی برای خودم بسیار شیرین بود. شما هم می توانید این شیرینی را تجربه کنید .

هادی شبانی