مهندس مسعود خدابنده در کتاب “تهران تا تیرانا” در مطلبی با عنوان فوق چنین می گوید: مسعود رجوی را اولین بار در پاریس دیدم. ۲۴ سال بیشتر نداشتم. محل استقرار مسعود در پاریس، خانۀ برادرش، صالح بود. همان زمان خانۀ مجاور را خریدند و وی به آنجا منتقل شد. خانه بین مسعود رجوی و بنیصدر […]
مهندس مسعود خدابنده در کتاب “تهران تا تیرانا” در مطلبی با عنوان فوق چنین می گوید:
مسعود رجوی را اولین بار در پاریس دیدم. ۲۴ سال بیشتر نداشتم. محل استقرار مسعود در پاریس، خانۀ برادرش، صالح بود. همان زمان خانۀ مجاور را خریدند و وی به آنجا منتقل شد. خانه بین مسعود رجوی و بنیصدر تقسیم شد. بعد از ازدواج رجوی با فیروزه (دختر بنیصدر) خانۀ دیگری در مجاورت دو خانۀ اول هم خریداری شد.
اولین روزهای حضور در پاریس برایم روزهای عجیبی بود. آنچه ما در خارج تبلیغ میکردیم، با آنچه در داخل مجاهدین خلق بود، زمین تا آسمان فرق داشت. ما حتی تا روزها بعد از هفتتیر هم عکسهای آیتالله خمینی، ابوالحسن بنیصدر و مسعود رجوی را در جلسات یا سر میز کتاب کنار هم میگذاشتیم. در پاریس بهسرعت متوجه شدم نهتنها نباید تصویر آیتالله خمینی را در کنار عکس مسعود رجوی بگذاریم، که حتی عکس بنیصدر هم اضافی بود و فقط باید عکس مسعود باشد.
همزمان با شکلگیری اتحادیه انجمن های دانشجویان مسلمان در خارج از کشور (هواداران سازمان مجاهدین خلق)، نشریه اتحادیه هم شروع به کار کرد. مسئولش محمدعلی جابرزاده انصاری بود که تازه از تهران رسیده بود. در سازمان «برادر قاسم» صدایش میکردیم. یکیدو نویسنده و صفحهبند و غیره هم بودند که خلاصۀ انتشارات سازمان را جمعوجور میکردند. یادم هست آن دوران روزی وارد اتاق جابرزاده شدم و دیدم دارد گریه میکند. مجاهد خلق و گریه؟! بعداً فهمیدم پسرش آن روز در تهران در درگیری کشته شده است.
یادم هست آنجا علی زرکش را هم دیدم. او برای چند روز در آن خانه (خانه نشریه) بود؛ ولی بعداً غیبش زد. ساکت بود، ولی پرمغز. میشد حدس زد که استخوان خرد کرده است. میدانستم شبها با جابرزاده تا صبح بحثوجدل میکنند. اینها مسائلی بود که به من ربط نداشت. تا جایی که به من برمیگشت، مسئلۀ اصلی انتشار هفتگی (و گاه ویژهنامههای بین هفته) نشریه بود.
اما کارم در نشریه خیلی مهم نبود و دیگران هم میتوانستند آن کار را انجام دهند. دستور آمد که بروم و خودم را به سعید شاهسوندی معرفی کنم. تماس گرفتم. او در آلمان بود و گفت باید هرچه سریعتر به آلمان بروم. پاسپورت من ایرانی بود و تاریخش تمام شده و حتی ویزای فرانسه هم باطل شده بود. با این پاسپورت میخواستم بدون ویزا از فرانسه به آلمان بروم. مقداری پول به من دادند و دو مسیر هم پیشنهاد کردند که من مرز زاربروخن را انتخاب کردم. آنجا اتوبوسهای کارگران رفتوآمد میکردند. قرار بود بروم در بین آنها بنشینم و اعزام شوم. وقتی رسیدم، متوجه شدم کارخانه بهخاطر کریسمس تعطیل شده است. سوار قطار شدم. دو بار در بین راه، مأموران کنترل مرا بازخواست کردند و به فرانسه دیپورت شدم. بار سوم که در توالت قطار پیدایم کردند، متوجه شدند من اصلاً ویزای فرانسه هم ندارم و پلیس فرانسه از تحویلگرفتن من سر باز زد. گفتند پس راهی نیست و تو را برمیگردانیم ایران که البته هم آنها و هم من میدانستیم کار راحتی نیست؛ بهخصوص وسط تعطیلات کریسمس. در بازداشتگاه مرزی آلمان نشسته بودم که دیدم مأمور آمد و درب را باز کرد و رفت. هرچه صدایش کردم حتی برنگشت. بیرون رفتم و دیدم درب ساختمان هم وسط شب باز است. کمی دورتر شدم و دیدم اصلاً کسی دنبالم نمیآید. درست نمیدانم چه اتفاقی افتاده بود؛ ولی حدس میزنم مأمور میخواست از شرِ یک ایرانی پاسپورتسوخته که حتی ویزا هم ندارد، خلاص شود. شاید هم دستور آمده بود مرا آزاد کنند.
کمی رفتم تا یک تلفن عمومی پیدا کردم. زنگ زدم به سعید شاهسوندی و با او قرار گذاشتم روز بعد در مونیخ، یک جایی وسط شهر همدیگر را ببینیم. حالا دیگر احساس میکردم واقعاً یک «مجاهد خلق» شدهام. روز بعد رسیدم به مونیخ و برای اولین بار با سعید شاهسوندی، که تصویرش را در نشریات بهعنوان کاندیدای مجاهدین خلق از شیراز دیده بودم، ملاقات کردم. مأموریت جدیدم همراه با سعید، انتقال فرستندۀ رادیویی از آلمان و تجهیز و راهاندازی رادیو مجاهد در عراق بود.
تهیه و تنظیم: عاطفه نادعلیان

