مهندس مسعود خدابنده در کتاب “تهران تا تیرانا” چنین می گوید: بعد از فرار مسعود رجوی از ایران به فرانسه، بازماندگان سازمان مجاهدین خلق در داخل ایران، سرنوشت غریبی داشتند. شاید عبرتانگیزترین سرنوشت متعلق به موسی خیابانی باشد. او بههمراه عدهای دیگر که در میان آنان اشرف ربیعی، همسر اول مسعود رجوی، نیز حضور داشت، […]
مهندس مسعود خدابنده در کتاب “تهران تا تیرانا” چنین می گوید:
بعد از فرار مسعود رجوی از ایران به فرانسه، بازماندگان سازمان مجاهدین خلق در داخل ایران، سرنوشت غریبی داشتند. شاید عبرتانگیزترین سرنوشت متعلق به موسی خیابانی باشد. او بههمراه عدهای دیگر که در میان آنان اشرف ربیعی، همسر اول مسعود رجوی، نیز حضور داشت، در مخفیگاهشان کشته شدند. لورفتن خانۀ زعفرانیه داستانی است که بعد از گذشت چهار دهه هنوز خود مجاهدین خلق هم حاضر به توضیح دربارۀ ابعاد و زوایای آن نیستند و این به شدت شبهه ناک است. چرا؟
کمی به عقب برگردیم. تحلیل سازمان بعد از شکست کودتای ۳۰ خرداد سال 60 و بعد، فرار رجوی و بهخصوص ترورهای پشتسرهم، این بود که نظام شکننده شده و با چند عملیات (با توجه به جنگ خارجی) سرنگون خواهد شد. این را یک کودک هم میفهمد که سرنگونی نظام با عملیات میلیشیا میسر نخواهد شد. بعد از شکست تظاهرات ۵ مهر هم که مردم اعتنایی نکردند و به خیابان نیامدند، باز مسعود از رو نرفت و گفت: “قصدمان آزمودن جامعه بود!”
سؤال این است که چطور جعفر مشتاق (رشید) یکباره دستگیر شد و بهسرعت همهچیز را لو داد؟ او خانههایی از جمله خانۀ زعفرانیه (محل استقرار همسر و فرزند مسعود رجوی) را لو میدهد. نیروهای سپاه منتظر میمانند تا زمانی که موسی خیابانی هم به آنجا بیاید و سپس حمله به خانۀ زعفرانیه را آغاز میکنند. همزمان سه خانهتیمی دیگر در تهران مورد حمله سپاه قرار گرفت. مهدی ابریشمچی (که خود مسئول حفاظت خانه ها بود) دقایقی قبل، از یکی از همین خانهها خارج شده بود که زنده بماند!
سازمان از اطلاعات رشید آگاهی داشت. میدانستند که او دستگیر شده و ممکن است همهچیز را لو دهد. سؤال من همیشه این بود که چطور سازمانی مثل مجاهدین خلق روی این مسئله حساس نشد؟ ما در بخش حفاظت، اگر حتی ۵ درصد احتمال لورفتن میدادیم، تمام برنامهریزی و تدارکات را عوض میکردیم. بعید میدانم ابریشمچی (که در رأس حفاظت قرار داشت) بیاطلاع بوده و خروجش درست پیش از حمله، اتفاقی بوده باشد.
لورفتن خانه زعفرانیه و تصفیههای درونی در سازمان،سابقهدار است. کسانی که در این مرحله زنده ماندند و فرار کردند، اساساً کسانی بودند که از قبل، سرسپردگیشان به رجوی (و درنتیجه اربابان جدیدش) را ثابت کرده بودند.
جریانات بعدی، یعنی جایگزینی موسی خیابانی با علی زرکش، آوردن زرکش به فرانسه و خلع رده و جایگزینی وی با مریم رجوی، نشاندهندۀ اتفاقینبودن حذف این نفرات است. مسعود رجوی همزمان در خارج هم شروع به حذف رقبای درونسازمانی کرد. یکی از راههای رجوی برای راحتشدن از دست ناراضیان درونسازمانی، اعزام آنها به مرز و شلیک از پشت سر بود تا اعلام کند آنها در درگیریهای مرزی کشته شدهاند.
بهنظرم، اصلاً مریم و مسعود به این دلیل عنوان “اشرف” را برای قرارگاه انتخاب کردند که بگویند ما در قتل این افراد یا لورفتن آنها دخالتی نداشتهایم.
تنظیم از عاطفه نادعلیان

