اگر تعهد ندهی و اعتراف نکنی در پادگان اشرف دفنت می کنیم 

من سعید فیروزی هستم. یکی از قربانیان تشکیلات رجوی. سه سال در پادگان اشرف  زندگی کردم. سه سال زندگی من معادل سی سال بر من گذشت. پادگان اشرف پادگان نبود زندان بود با زندانبانان شکنجه گر. این را که می گویم با گوشت و پوستم لمس کردم. در پادگان اشرف زندگی بی روح و زندگی […]

من سعید فیروزی هستم. یکی از قربانیان تشکیلات رجوی. سه سال در پادگان اشرف  زندگی کردم. سه سال زندگی من معادل سی سال بر من گذشت. پادگان اشرف پادگان نبود زندان بود با زندانبانان شکنجه گر. این را که می گویم با گوشت و پوستم لمس کردم. در پادگان اشرف زندگی بی روح و زندگی تکراری حاکم بود. کسی نمی‌توانست اعتراضی داشته باشد. اگر کسی اعتراض می کرد به شدت با او برخورد می کردند. رجوی یک حکومت دیکتاتوری در پادگان اشرف داشت.

من قبلا” اشاره ای به خاطراتم کرده بودم. بعد از اینکه مرا از کشور ترکیه با فریب به عراق و به پادگان اشرف منتقل کردند، روزهای سختی را در پادگان اشرف پشت سر می گذاشتم. در پادگان اشرف آزادی وجود نداشت. من در ترکیه بعد از اینکه کارم تعطیل می شد، می رفتم تفریح. برای من خیلی سخت بود در حصار بسته زندگی کنم. خسته شده بودم. راه نجاتی برای من متصور نبود. اطراف اشرف را نگاه می‌کردم. تا چشم کار می کرد بیابان بود. معلوم نبود در چه جهنمی زندگی می کنم. رفتم به مسئولم گفتم من دیگر از این جا خسته شدم. می‌خواهم به ترکیه بروم. مدارک مرا بدهید بروم دنبال زندگی خودم. در جواب گفت چیزهایی را که می‌گویی بنویس به من بده من هم به مسئول بالاترم بدهم. من هم گفتم من سواد ندارم، حرفهایی که بهت گفتم برو به مسئولت بگو . و از اتاق کارش آمدم بیرون.

یک هفته ای گذشت. مسئولم آمد سراغم و گفت ساعت سه در سالن غذا خوری نشست است. گفتم باشه. یک ربع زودتر رفتم سالن روی صندلی نشستم. بعد از چند دقیقه‌ای مسئول مقر وارد سالن شد و رفت روی سن پشت میز نشست. سلام علیک کرد و احوال همه را پرسید. در ادامه گفت زیاد وقت ندارم. باید بروم جایی. امروز در نشست جمعی که داریم  من و جمع حاضر می خواهیم یک نفر را تعیین تکلیف کنیم. مرا صدا زد. گفت بیا پشت میکروفن ببینم حرفت چیست. من هم رفتم پشت میکروفن گفتم من در این جا خسته شدم، می خواهم بروم دنبال زندگی خودم، از جان من چی می خواهید؟ این را که گفتم نفر بود که بالا پایین می شد. سالن بهم ریخت. یکی می گفت مزدور . یکی می گفت نفوذی، پاسدار . یکی می گفت مامور رژیم و …

مسئول نشست گفت بچه ها یک لحظه ساکت شید! ببینم حرف خودش چیست. من هم گفتم مدارکم را بدهید بروم. مسئول نشست گفت تو مدرکی دست ما نداری. همه را سوزاندیم. تو الان بی هویت هستی. من گفتم دروغ می گویید. این را که گفتم دو نفر با من برخورد فیزیکی کردند و مسئول نشست به من فحش‌های رکیک می داد. مسئول تشکیلات برادران مقر رفت پشت میکروفن و گفت خواهر این همه خراب کاری در مقر داشتیم همش کار این مزدور است. ( خراب کاری در مقر صورت نگرفته بود حرف مفت می زد ) مسئول نشست در ادامه گفت پادگان اشرف جای زن و زندگی نیست. هر کسی در پادگان اشرف  پا می گذارد زندگی طلبی را باید کلا” فراموش کند. فقط باید به فکر جنگ باشد. اینجا را اشتباه گرفتی. اینجا چاله میدان نیست که هر کاری دلت می‌خواهد، انجام دهی. در ادامه گفت می‌خواهی چکار کنی؟ تعهد می‌دهی هر چه ما می‌گوییم انجام دهی؟ و باید اعتراف کنی طی این مدت چه خراب کاری در مقر داشتی در غیر این صورت همین الان تو را با خودرو می‌برند و سر به نیستت می‌کنند. انتخاب کن! من هم گفتم من خراب کاری نکردم. در جواب گفت خفه شو. خراب کاری کردی. . هم تعهد می دهی و در یک برگه جداگانه اعتراف می کنی و امضاء می کنی.

سران رجوی هم شکنجه‌گرند و هم شیاد. مسئول تشکیلات برادران مرا برد اتاق کارش. فُرم تعهد را گذاشت جلوی من که امضاء کنم و یک کاغذ که از قبل مطالبش تنظیم شده بود به من داد که امضاء کنم. به او گفتم این خرابکاری‌ها را انجام ندادم. کاری که نکردم را چرا باید قبول کنم. در جواب به من گفت هیچ کس غیر از تو این کارها را انجام نداده، حالا امضاء کن! من هم چاره ای نداشتم. امضاء کردم. مسئول تشکیلات برادران در ادامه گفت حالا شدی بچه خوب خودت اعتراف کردی که خراب کاری در مقر کار تو بوده. حالا برو هر کاری بهت دادند بگو چشم و  کار را به نحوه احسنت انجام بده! سعی کن کارت را خوب انجام بدهی که نشست جمعی برای تو برگزار  نکنند. این بار برای تو نشست برگزار کنند، مطمئن باش فاتحه خودت را باید بخوانی .

رجوی و سرانش انسانها را با شارلاتان بازی، فریب می‌دهند انسان‌ها را به پادگان مخوف اشرف منتقل می کنند. به گفته خودشان سر لوحه درب پادگان اشرف فدا و صداقت است که شعار پوشالی رجوی و سرانش است. در پادگان اشرف نه صداقتی وجود دارد و نه فدا. هر فردی در دام پادگان اشرف می‌افتاد خارج شدنش محال بود. خدا را شاکرم به من کمک کرد خودم را از زندان اشرف نجات دهم. به امید روزی که هیچ کس در دام رجوی و سرانش دچار نشود.

سعید فیروزی