خاطرات اسارت فواد بصری در مجاهدین – قسمت اول

سال 1365 به خدمت سربازی اعزام شدم بعد از پایان دوره آموزشی برای مقابله با دشمن بعثی به جبهه مریوان (کردستان) منتقل شدم. 12 ماه در جبهه خدمت کردم. شبی در سنگر در حال استراحت بودیم که آتش باری روی مواضع ما از سمت عراق شروع شد آنقدر آتش باری سنگین بود که امکان خروج از سنگر میسر نبود ابتدا فکر کردیم عراق تک زده است. بعد از قطع آتش باری چند نفر به طرف سنگر ما آمده وفریاد

می زدند مزدورها از سنگر بیایید بیرون، از پنجره کوچک سنگر بیرون را نگاه کردم نفرات زیادی آستین های سفید روی دستهایشان در محوطه قرارگاه ایستاده بودند با بلند گو اعلام کردند اگر از سنگرها بیرون نیایید نارنجک درسنگرها می اندازیم ومدام سنگرها را به رگبار می بستند. ناچارا از سنگر بیرون آمدیم دستهای ما را از پشت بستند وبه سمت عراقیها حرکت کردیم دو کیلومتری از راههای مار پیچ وتپه ها عبور کردیم تا به جبهه عراقیها رسیدیم ما را در یک سنگر بزرگ جا دادند دوساعتی گذشت که یک افسر عراقی همراه نفرسازمان وارد سنگر شدند افسر عراقی شروع کرد به یادداشت کردن اسامی نفرات، کارافسر عراقی که تمام شد ما را سوار خودروی نظامی کرده و با دستها وچشمان بسته مسافت طولانی راطی کرده و پس از رسیدن به مقصد فردی به نام مجید عالمیان از مسئولین سازمان جهنمی مجاهدین برای ما سخنرانی کرده و اظهار داشت دراین محل که ایستاده اید اردوگاه اسیران مجاهدین است تا بحال هیچ اسیری موفق نشده از این محل فرار کند اگر هم موردی بوده آن را دستگیر کردیم وتحویل دولت عراق داده ایم دولت عراق به اتهام جاسوس آن را اعدام کرده است اینجا بود که فهمیدیم رجوی یعنی همان صدام حسین.

بعد از اتمام سخنرانی مجید عالمیان ما را به داخل ساختمان هدایت کردند وارد ساختمان شدیم داخل ساختمان را اتاق بندی کرده بودند هر 10 نفر را در یک اتاق جا دادند اتاق های رنگ آمیزی شده وخیلی شیک وضعیت غذا وهمین طور امکانات ورزشی مناسب بود. دو هفته ای از اسارت ما گذشت از طریق بلندگوی محوطه اعلام کردند که بعد ازظهر عادل (سید سادات دربندی) با اسیران جنگی نشست دارد. نشست بعد از ظهر همان روز در محوطه اردوگاه برگزار شد.

عادل با یک سناریوی از قبل تنظیم شده سخنرانی خود را آغازکرده و چنین گفت:

در اردوگاه مجاهدین به شما خوش می گذرد به دستور برادر مسعود وخواهر مریم ما تمام عیار برای شما مایه می گذاریم شما از اردوگاه عراق خبر ندارید که عراقیها چگونه با اسیران برخورد می کند اسیران ایرانی در اردوگاه عراق هرروز آرزوی مرگ را می کنند ولی شما نزد ما اسیر نیستید برادران ما هستید هدف من ازاین نشست این ست که ما می خواهیم شما را نسبت به مسائل ایران آگاه کنیم. با برادرانی که مسئولیت اردوگاه را بر عهده دارند صحبت شده که یک سری نشست ها را برای شما برگزار کنند وهر سئوالی یا ابهامی داشتید از برادران بپرسید. نترسید ما می خواهیم ذهن شما را آزاد کنیم.

نشست که به اتمام رسید دو روز بعد نشست های مغز شوئی شروع شد هرروز نشست ها برگزار می شد دو ماهی گذشت که مجددا از بلندگوی محوطه اعلام شد که بعد از ظهر برادر عادل با شما نشست دارد. نشست بعد از ظهر آن روز نیز برگزار شد و در سخنانش عنوان کرد:

برادر مسعود سلام شما را رساند وگفت از راه دور شما عزیزان را می بوسم. ودر ادامه گفت شما کم و بیش به مسائل داخلی ایران آگاه شده اید خیلی دلمان می خواهد شما را آزاد کنیم ولی متاسفانه دست ما در این رابطه بسته است قبل از شما ما تعدادی اسیرداشتیم به دستور برادر مسعود همه آنها را آزاد کردیم به محض رسیدن به ایران، رژیم همه آنها را اعدام کرده واطلاعی در این رابطه به خانواده هایشان نداده بود چون تنشان به تن مجاهدین خورده بود وما نمی خواهیم تجربه قبلی را در مورد شما تکرار کنیم.

ما سال 1367 حکومت ایران را در دست می گیریم و دراین رابطه اطمینان داریم. پیشنهاد می کنم به ما بپیوندید 3 ماه در ارتش آزادی بخش باشید بعد از 3 ماه تصمیم با خود شماست اگر نخواستید در مناسبات ما بمانید ما شما را به عنوان پناهنده سیاسی به خارج می فرستیم تصمیم بگیرید وتصمیم خودتان را به مسئولین اردوگاه ابلاغ کنید بعد از اتمام نشست با فردی بنام صادق (بعداً از تشکیلات برید ولی از سرنوشت او بی اطلاع هستم) از مسئولین اردوگاه دراین رابطه صحبت کردم به او گفتم واقعا شما اسیران را به خارج می فرستید در جواب گفت برادر عادل در نشست این نکته را فراموش کرد بگوید سازمان خیلی از اسیرا ن را به خارج فرستاده وخبرداریم زندگی خوبی در خارج دارند اینجا بود که به امید آزادی به سازمان اعتماد کردم وبه آنها پیوستم.

ورود به مناسبات:

بعد از اینکه من وما بقی اسیران به سازمان پیوستیم ما را به مقری بنام سردار در کرکوک منتقل کردند. مسئول مقر فردی بود بنام جواد برومند (حجت) در محوطه مقر حجت برای ما سخنرانی کرده و گفت شما اسیران پیوسته به ما هستید که وارد مناسبات ما شدید همان ابتدا ی ورود مارک پیوسته را روی پیشانی ما حک کردند.

بعد از سخنرانی حجت ما را به سالن برده وارد سالن غذا خوری که شدیم تعدادی زن در سالن نشسته بودند برابر سناریوی از قبل تنظیم شده زنها شروع کردند به صحبت کردن با ما، آنها با این کار می خواستند ما را بیشتر جذب مناسبات کنند.

شروع آموزش:

بعد از دو روز آموزشهای نظامی ما شروع شد، آموزشهائی که داده می شد شامل: کلاش، نارنجک انداز، دوشکا، نارنجک دستی، رزم شبانه و… آموزشها فشرده بود.

برای وعده های ناهار، شام، دهی، پنجی، به سالن مراجعه می کردیم برنامه تلویزیونی وجود نداشت فقط نیم

ساعت سیمای مقاومت (که بعد ها سیمای مقاومت تبدیل شد به سیمای آزادی) پخش می شد.

خستگی آموزشها یک طرف ونبودن تفریح از طرف دیگر. در مقری ما را گذاشته بودند که از بیرون شبیه به زندان بود. به لحاظ روحی خسته شده بودم احساس می کردم ذهنم به تدریج از کار می افتد رفتم با حجت موضوع فضای بسته ونبود تفریح در مقر را مطرح کردم پاسخ داد مناسبات ما همین است غیر از این نمی تواند باشد. خارج رفتن را با او مطرح کردم با حالت تمسخر، خنده خیلی بلندی کرد وگفت آنهائی که آگاهانه به ما وصل می شوند را خارج نمی فرستیم آنوقت تو که اسیر پیوسته هستی از ما می خواهی تو را به خارج بفرستیم آن وقت خارجیها به ما نمی خندند. به او گفتم عادل عکس این حرفها را می زد، در جواب به من گفت فعلا برو من کلی کار دارم. از اتاق که بیرون آمدم فهمیدم در دام عنکبوت گرفتار شده ام وراه نجاتی هم در آن نیست بعد از صحبت کردن با حجت در آموزشهای نظامی شرکت نمی کردم همین طور در کارهای جمعی. سرگرد مصطفی که مسئول من بود سراغم آمد و گفت چرا در آموزشها و کارهای جمعی شرکت نمی کنی جواب دادم من توان هیچ کاری را ندارم، همان روز حجت مرا خواست. وقتی وارد اتاق کار حجت شدم گفت معلوم هست تو اینجا چه غلطی می کنی گفتم سرلوحه مجاهدین فدا و صداقت است ولی عکس این به من ثابت شد شما سرمن وما بقی اسیران کلاه گذاشتید از حرفی که به او زدم خیلی عصبانی شد با حالت پرخاشگری گفت از اتاق من برو بیرون از اتاق بیرون زده و به سمت آسایشگاه رفتم. دو ساعتی در آسایشگاه استراحت کردم که سرگرد مصطفی سراغ من آمد گفت: وسایلت را جمع کن.

ادامه دارد…

فواد بصری

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.