خاطرات مرضیه قرصی – قسمت بیست و دوم

زنان قرارگاه اشرف قربانیان خشونت سیستماتیک تقاضای خروج از قرارگاه اشرف و ورود به کمپ امریکا موسوم به تیف در یکی از روزهای اقامتم در کمپ امریکا با شنیدن اخبار و مواجه شدن با مسائلی که در دنیای بیرون از قرارگاه اشرف وجود داشت، نفرت عجیبی سراسر وجودم را نسبت به رهبران سازمان فرا گرفت. اینکه انسانها چگونه در درون قرارگاه اشرف همچون برده ها و موجوداتی قلمداد می شدند که حق انتخاب نداشتند و حتی امکان کسب اخبار و شنیدن تحولات دنیا نیز از نیروهای سازمان سلب شده بود. برخوردهای تحقیر آمیز و محدود کننده مسئولین سازمان از جمله فهیمه اروانی مدام در ذهنم رژه میرفت و غوغایی در درونم بر پا کرده بود که چرا و به چه علتی رهبران سازمان با من و زنانی چون من که در قرارگاه اشرف تحت اسارت فیزیکی و ذهنی بودند سالهای طولانی چون حیوانات رفتار کردند و در عین حال به ما تلقین می کردند زنان مجاهد از یوغ ستم تاریخی رها شده اند و آزادترین افراد هستند؟!! از به یاد آوردن خاطره برخورد فهمیه اروانی یکی از رهبران پر نفوذ سازمان با من در روزهایی که در خروجی بسر میبردم و با اضطراب و استرسی که همه وجودم را فرا گرفته بود تا هر چه زودتر از چنگ نیروی اهریمنی مجاهدین رها شوم و به میهن ام باز گردم تا فرزندم سعید را پس از ده سال در آغوش بگیرم،مرا ناخودآگاه دچار تشویش می کرد. گاهی نفرت عجیبی به فهمیه پیدا می کردم که نشئت گرفته از برخورد غیر انسانی و غیر اخلاقی فهمیه بود.
مرضیه قرصی: در یکی از روزهای اقامتم در کمپ امریکا با شنیدن اخبار و مواجه شدن با مسائلی که در دنیای بیرون از قرارگاه اشرف وجود داشت، نفرت عجیبی سراسر وجودم را نسبت به رهبران سازمان فرا گرفت. در آن لحظه ی به خصوص وقتی فهمیه در آخرین روزهای اسارتم در قرارگاه اشرف در مقر خروجی مرا به اتاقش احضار کرد تا به شکلی فریبکارانه و موذیانه از تصمیم درستی که برای خروج از اشرف گرفته بودم، منصرف کند ولی سر انجام موفق نشد. چرا که ملاقات با مادرم وقتی به همراه کاروان انجمن نجات برای دیدار من به اشرف آمد موجب شد امید و انگیزه فراوانی برای رهایی پیدا کنم. من و مادر تحت کنترل شدید فرماندهانم در اشرف و زیر فشار روانی و ذهنی سختی با همدیگر دیدار کردیم. از نوع سخن گفتن مادر فهمیدم همه زندگی و سرمایه وجودی ام، خانواده و فرزندم قربانی امیال قدرت طلبانه رهبری سازمان شدند و به خوبی مادر به من فهماند زندگی من در قرارگاه اشرف چون کابوسی بیش نیست. بعدها فهمیدم چرا فهمیه اروانی و سایر مسئولان زن سازمان وقت و انرژی فراوانی گذاشتند تا مرا از خروج از اشرف منصرف کنند؟ زیرا خروج یک زن از قرارگاه اشرف بعد از سالها شستشوی مغزی و محو و نابود شدن همه آرزوها و رویاهاش یعنی آشکار شدن ایدئولوژی فاشیستی سازمان و مناسباتی که جز فریب و فشار و ستم بر زنان معنایی در بر ندارد. آخرین گفتگوی فهیمه با من خیلی برایم سنگین و دردناک بود. لحظات سیاه و تاریکی رو گذراندم. یادم میاد فهیمه ساعتها با من صحبت کرد از صبح تا ساعت چهار بعد از ظهر ذهن و روح مرا آزار داد.
ساعت چهار عصر شده بود صبحانه نخورده بودم و از نهار هم خبری نبود و فهمیه همچنان بیمارگونه حرف میزد و سعی داشت مرا تحت تاثیر قرار دهد. به فهمیه اروانی گفتم من که نمی خواهم در اشرف بمانم چرا اینقدر زمان می گذارید و حرف می زنید می خواهم بروم ولی فهمیه اصرار عجیبی داشت تا من در اشرف بمانم او ولم نمی کرد. فهمیه گفت: " خواهر مریم موقع رفتن از اشرف (فرار به پاریس) خواهران را به من سپرده و رفته است اگر تو بروی من به خواهر مریم چه جوابی بدهم؟ به فهمیه گفتم چرا از من می پرسید به مریم بگویید من در باره زندگی خود حق انتخاب دارم و به این خاطر فرزندم سعید را انتخاب کرده ام. فهمیه از پاسخ من خیلی بر آشفت و گفت: آرزو (اسم مستعار من در اشرف) خجالت بکش، شرم کن همسرت آرام که شهید شده تو وقتی از اشرف بروی اسم او خراب می شود و وزارت اطلاعات اسم او را خراب می کند و چرندیاتی که پشت سر هم می بافت…
به فهمیه گفتم من با آرام کاری ندارم هر کس خودش راه و زندگی اش را انتخاب می کند. بعد از اتاق فهمیه فرار کردم و رفتم به سمت مقر خروجی. خیلی گرسنه بودم در حین گرم کردن غذا مرضیه غفاری به سراغم آمد و گفت: " تو به من گفتی کار فهیمه با تو تمام شد هنوز که تمام نشده است. " به مرضیه گفتم: تحت هیچ شرایطی پیش فهمیه نمی روم، آره تو درست گفتی من از اتاق فهمیه فرار کردم و تو میخواهی دوباره به پیش او بروم، مگر دیوانه هستم؟ هنوز ساعت چهار عصر است و صبحانه و نهار نخورده ام. مرضیه گفت: " اینجا می ایستم تا غذایت را بخوری تا پیش فهمیه برویم. به او گفتم: غذا می خورم ولی با تو نمی آیم زیرا من با فهیمه کاری ندارم. مرضیه بناچار کمی نرم شد و گفت: " این که خیلی بد است، فهیمه منتظر است تا با شما خداحافظی کند. به او گفتم: نیازی نمی بینم با فهمیه خداحافظی کنم.
کمپ برای من خیلی بهتر از اشرف بود. چرا که از فشارهای ده ساله رها شدم. فاضله سراج نیز با من به کمپ امریکا آمد اما به علت ترس و واهمه شدیدی که از امریکائیها داشت دوباره به اشرف بازگشت. مسئولان سازمان به طرز موذیانه ای سعی داشتند زنان قرارگاه اشرف را از امریکائیها بترسانند تا آنها قصد خروج از قرارگاه اشرف به سرشان نزند. فاضله سراج سابق در اروپا اقامت داشت و از آنجا به اشرف آمد زبان انگلیسی اش فول و 43 ساله به نظر می رسید. در ستاد کار می کرد و به صورت آزمایشی در شورای رهبری بود. با افراد مقرات رفتار تندی داشت و سازگاری زیادی از خود نشان نمی داد او حتی با فرماندهان خویش نیز بسیار تند و عصبی برخورد می کرد. او را آخرین بار در مرکز 14 دیدم. فارس زبان بود و از کادرهای با سابقه سازمان بشمار می آمد.
فاضله به محض ورود به کمپ امریکا از مشاهده سربازان امریکایی وحشت کرد و به من گفت: به اشرف برمی گردم. از رفتار او خنده ام گرفت زیرا بشدت ترسیده بود. به او گفتم انتخاب حق اوست اما ترس او منطقی نیست و اگر به اشرف برگردد دیگر فرصت و امکان رهایی از آنجا را نخواهد داشت. اما ترس باعث شد اسارت را بر آزادی ترجیح دهد.
ادامه دارد…
تنظیم از آرش رضایی

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.