نامه خانم گویا به برادرش محمدرضا گویا (اسیر فرقه رجوی در لیبرتی- عراق (

بسمه تعالی
نازنین برادرم ، شیرین تر از جانم ، امید زندگانیم . این نامه را در حالی می نویسم که کورسوی امیدی اندازه سوی چشم مادرمان که با 92 سال سن فقط قادر است شب را از روز تشخیص دهد ، وادارم کرد که به امید به خدا که همیشه حامی من و تو و همه بندگان است. خدایی که بارها تو ا از بلیات نجات داد ، از سد کرج که درحال غرق شدن بودی تا دیگر جاها …  پس با همه کورسو امیدی که دارم با اتکا به ایزد منان این نامه را می نویسم. عزیزم دست کم بیست و هفت سال و اندی پیش ناباورانه بلایی به سر ما و کلا خانواده ما آمد که هیچ وقت تصورش را نمی کردیم ، بلایی خانمانسوز و جگر سوز … مهربانم از آدم های سن بالای ما که همه از بین رفته اند فقط مانده مادر 92 ساله مان …
حمیدجان( محمدرضا) شاید تو زوزه گرگ را در داستانهای کودکیت خوانده ای ، ولی ما درسالهای اخیر شب و روز شاهد ناله و زوزه مادرمان هستیم که بچه اش را از او جدا کرده اند ، مادری که شب و روز آرامش و خواب ندارد ، مدام ناله سر می دهد وحمیدش ( محمدرضا ) را طلب می کند (اینها از نظر خداوند دور نمی ماند).
عزیزم زنجیر اسارت را از پاهایت باز کن ، قدم به جهان  آزاد بگذار آن وقت متوجه خواهی شد که تفکر و توهمات تو با حقیقت فاصله زیادی دارد .
عزیز دلم همه از اینکه پدر و مادرشان در سنین بالا آلزایمر دارند شاکی هستند ولی ما از هوش مادرمان در رنج هستیم ! و اینکه چقدر تو را می خواهد و هیچ آلزایمری به سراغش نمی آید شاکی هستیم ( همه کارهایمان برعکس است ) .
تو را داماد کردیم که زندگی کنی و خوشبخت شوی ، که نشد !… بچه دار شدی که زندیگت شیرین تر شود و خوشبختی بچه ات را ببینی ، که نشد ! الان که توانی برای تو و ما نمانده بیا  در این زمان در کنار هم باشیم ، دور از شور جوانی ، خاموش و بیصدا … تا در کنار هم عمرمان به پایان رسد .
ربنا ایاک نعبد و ایاک نستعین
از طرف مادر ، خواهرها و تنها برادرت
شماره تلفن تماس 09377518413


 

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.