مجاهدین خلق

گفت وگویی صمیمانه و دوستانه با آقای آقایی یکی از رهاشدگان فرقه ی رجوی

گفت وگویی صمیمانه و دوستانه با آقای آقایی یکی از رهاشدگان فرقه ی رجوی
آقای آقایی از این که پس از سال های طولانی شما را در میهن عزیزمان ایران و در کنار اعضای خانواده گرامی تان می بینیم بسیار شاد و خوشحالیم و امیدواریم که در آینده ی نزدیک شاهد رهایی همه ی عزیزان دربند و تحت سیطره ی فرقه ی تروریست و بی رحم رجوی باشیم. لطفا در مورد شرایط و چگونگی اسارت تان و وضعیت حاکم بر مناسبات درونی قرارگاه اشرف اگر توضیحاتی دارید بیان کنید.
آقایی: من فتح الله آقایی اهل شهرستان تکاب در استان آذربایجان غربی هستم. سال شصت و شش به خدمت سربازی اعزام شده و به لشکر 16 زرهی قزوین منتقل شدم. در عملیات چل چراغ به اسارت گروه رجوی در آمده و حدود یک ماه در اردوگاه آنان بودم. وقتی عملیات فروغ شروع شد، در روز سوم عملیات به ما پیشنهاد شد که هر کس در این عملیات شرکت کند پس از اتمام عملیات آزاد می شود که من و تعدادی ازنفرات دیگر فریب حرف های آنان را خوردیم و برای آزادی خویش از اسارت گروه مخوف رجوی تن به این کار دادیم. مسئولیت من این بود که زخمی ها و مجروحین مجاهدین را تا نزدیکی دشت حسن آباد به عقب جبهه برگردانم. بعد از اتمام عملیات ما را مدتی دیگر در آن جا نگه داشتند. سپس اعلام کردند که ما آن افرادی که در عملیات شرکت نکرده بودند را آزاد می کنیم و طبق گفته ی خودشان آنان را آزاد کردند. پس از حدود بیست روز به دروغ گفتند که کسانی که در عملیات شرکت نکرده بودند و آزاد شده بودند توسط دولت ایران دست گیر برخی اعدام و برخی دیگر در زندان اوین در حال شکنجه شدن هستند و با القای این افکار و حرف ها و تبلیغات کاملا غیر واقعی و فریب کارانه موجب ترس ما شدند و بدین گونه ما فریب خورده و فکر کردیم که اگر ما هم برگردیم وضعیت ما مانند آن ها خواهد شد در حالی که ما هیچ گونه خبر و ارتباطی با دنیای بیرون و خانواده نداشتیم. در حدود سال هفتاد و سه بود که یک سیکل بازجویی گسترده در سازمان چه در اردوگاه های سازمان و چه به وسیله ی ماموران اطلاعاتی و امنیتی دولت عراق به وجود آمد و به اکثر نفرات حاضر در قرارگاه اشرف و دیگر قرارگاه ها که مشکوک می شدند اتهام می زدند که تو مزدوری و از عوامل اطلاعات ایران هستی و به هر کس کوچک ترین شکی می کردند آن شخص سریعا مورد بازجویی قرار می گرفت. در یکی از این بازجویی ها خودم توسط عسگر و ابراهیم حسینی که برادران صدیقه حسینی بودند و نژاد علی نژاد مورد بازجویی قرار گرفتم. مرا به شدت تحت فشارهای جسمی و روانی قرار دادند با کتک و تهدید و ارعاب به من می گفتند که باید اعتراف کنی که تو قصد خراب کاری داشتی و یکی از خواهران گزارش رفتار مشکوک تو را به ما داده. من نیز گفتم که هر کس که گزارش من را داده او را بیاورید این جا تا ثابت کنم دروغ می گوید. ولی آنان گفتند که لزومی نیست و همان گزارش برای ما کافی است. در یکی از روزهای وحشت ناک بازجویی وقتی که می خواستند من را شکنجه کنند من نژاد علی نژاد را هل دادم و از پنجره ی اتاق بازجویی بیرون پریدم اما بازجوها در محوطه ی بیرونی مرا گرفتند و با مشت و لگد به جانم افتادند در این حین دو نفر دیگر از بازجوها نیز به کمک آنان آمده و بی رحمانه به من هجوم آوردند. من که تحمل این همه کتک و ضربات وحشیانه مشت و لگد آنان را نداشتم شروع به داد و فریاد کردم. البته قابل ذکر است که برادران صدیقه حسینی از شکنجه گران بسیار بی رحم و خشن گروه رجوی بودند. شکنجه افراد در مکان های بازجویی قرارگاه اشرف به صورت مخفی و علنی نبود مسئولین گروه رجوی سعی فراوان داشتند تا افراد دیگر قرارگاه از این موضوع با خبر نشوند.افراد بازجو پس از ضرب و شتم و شکنجه فراوان مرا به اتاق مسئول بازجوها که یک زن بود، بردند و او به من گفت من نمی گذارم که تو را اذیت کنند و شروع به ظاهر سازی و فریب کاری کرد و به نوعی بر این کار بازجوهای تحت فرمان خویش سرپوش گذاشتد. پس از آن ماجرا من همیشه به نوعی تحت نظر قرارگرفتم. البته در ظاهر به من چیزی نمی گفتند و برخوردی نمی کردند اما من کاملا اطمینان یافتم که مسئولین قرارگاه اشرف در تمام اوقات ، به شدت و همه جانبه افراد را زیر نظر دارند. متاسفانه پس از آن که به کمپ امریکا موسوم به تیف آمدم متوجه شدم که طی همان پروسه ای که بر سر من آمد تعداد زیادی از دوستانم را مورد شکنجه های شدید قرارداده بودند و حتی برخی نیز کشته شده بودند. حتی من دوستی داشتم به نام محمد رضا چاوانی اهل صحنه که کلیه هایش زیر شکنجه بازجوهای بی رحم رجوی از بین رفته بود. البته این وقایع را من به چشم ندیده بودم و کسانی که در کمپ امریکا بودند از نحوه ی شکنجه شدن خویش صحبت می کردند که مطمئن بودم واقعیت است زیرا خودم نیز مدتی تحت شکنجه بازجوهای رجوی بودم. اغلب افراد جدا شده حاضر در کمپ امریکا از برخوردهای زننده و ضد انسانی گروه رجوی خاطرات فراوانی تعریف می کردند یکی از آن ها تعریف می کرد که چگونه شش ماه در آن مرکز یعنی در شکنجه گاه مخفی قرارگاه اشرف نگهداری و شکنجه شده بود.
مطلبی که در ذهن من وجود دارد این است که چه بلایی سر شعارها و اهدافی که آنان از آن دم می زدند آمد ؟! آنان می گفتند که ما دنبال آزادی و حقوق بشر هستیم! ما می خواهیم اسلام را برپا کنیم! ما می خواهیم حقوق انسان ها را برپا کنیم و زنده نگه داریم! پس چه طور با وجود گفتن این شعار ها افراد را این چنین شکنجه می کردند و در یک فضای بسته برای مدت طولانی زندانی می کردند؟ اگر فردی از ما که واقعا مریض بود و ناراحتی جسمی داشت ، نمی توانست سر کار بیاید و کار کند به سرعت به او شک کرده و تهمت نفوذی و… به او می زدند. به زور آن شخص را به کار اجباری می بردند. همانند استالین با افراد رفتار می کردند و آنان را به کار اجباری و سخت وادار می کردند. کسی که در جنگ اسیر دولت صدام حسین شده بود و چندین سال در زندان های عراق مورد شکنجه و اذیت قرارگرفته بود و به هر دلیلی جذب سازمان شده و فریب خورده بود با او یک چنین رفتار بد و خشنی داشتند. انگار نه انگار که او یک هم وطن ایرانی است‼ این چگونه انسانیتی است ؟ این چگونه حقوق بشری است ؟ این چه آزادی است ؟
تمام این پیش زمینه ها و تضادها و دروغ ها و بد رفتاری ها باعث شد که من متوجه واقعیت شدم و گزارش نوشتم که می خواهم به کمپ امریکا یعنی تیف بروم. ولی گزارش و خواسته ی مرا مقامات بالای سازمان به هیچ می گرفتند و اصلا توجهی به آن نداشتند. زنی به نام زهرا کیانی با من صحبت کرد به من القاء کرد که اگر برگردی مثل بچه های دیگری که به ایران بازگشتند شکنجه و اعدام خواهی شد.
او به من القاء می کرد کسانی که به ایران برگشتند مورد شکنجه و اعدام قرارگرفتند. من هم که باز فریب حرف های آنان را خوردم مانند هر انسانی دیگر که جان خود را دوست دارد تحت تاثیر تبلیغات دروغین آن ها فکر کردم که اگر برگردم من را شکنجه و اعدام خواهند کرد دوباره منصرف شدم و در آن جا ماندم.
بعد از جنگ آمریکا علیه عراق دیگر تصمیم خودم را گرفته بودم. مخصوصا درآن زمان افراد سازمان به وسیله امریکائی ها خلع سلاح شدندو سلاح ها را تحویل دادند. جو ناامیدی برقرارگاه حاکم بود. ولی متاسفانه هیچ گونه ارتباطی اعم از تلفنی یا نامه با بیرون و خانواده ام نداشتم و نمی دانستم که چگونه برای خروجم اقدام کنم از وضع حاکم برایران هیچ گونه اطلاعی نداشتم تا خیالم از بابت بازگشت راحت باشد.
تا این که شش ماه پیش، برادرم و پسرم به دیدنم آمدند و خبرها و حرف هایی از وضع ایران گفتند که اولین بار بود می شنیدم. خودتان که می دانید آن جا ما را شستشوی کامل مغزی می دادند و ما هیچ گونه اطلاع صحیحی و درستی از هیچ جا و ایران نداشتیم و حتی در تلویزیون فقط تلویزیون و برنامه های خود مجاهدین را که کاملا چک شده و سانسور شده بود می دیدیم. این محدودیت و سانسور تا جایی پیش رفته بود که حتی ارتباط قرارگاه ها و افراد خود قرارگاه اشرف را با هم محدود کرده اند و قرارگاه اشرف کاملا و مانند یک زندان شده است. وقتی که به کمپ امریکا(تیف) آمدم و تلویزیون ایران را مشاهده کردم به رادیوی ایران به ویژه رادیو نجات گوش کردم متوجه شدم که هیچ خبری در ایران نبوده و تمام آن حرف ها دروغ محض بوده است. تا این که دو ماه پیش در قرارگاه اشرف تصمیم قطعی خودم را گرفتم تا به ایران بیایم به آن ها گفتم که حتی اگر من را بکشید من دست از تصمیم خودم بر نخواهم داشت. آنان حتی چند بار من را مورد ضرب و شتم و کتک قراردادند. مثلا یک روز علی اکبر هاشمی آمد و گفت که فرمانده دستور داده که بروی و کار کنی و سبزی پاک کنی! در حالی که من از شدت کار و فشار زانوهایم درد شدیدی داشتند و در مدت اقامتم در قرارگاه اشرف به علت شرایط و سختی کار مداوم، دچار بیماری آرتروز شده ام وقتی به هاشمی گفتم که نمی توانم بیایم و باید برای مداوا به امداد بروم او به پایم لگد محکمی زد و گفت چرت و پرت نگو و به دستور عمل کن. من گفتم که چرا این کار را می کنی و او ضربه ی محکمی به صورتم زد و گفت که حق ندارم حرفی بزنم و اعتراض کنم. البته این در حالی بود که هنوز درخواست خروج نداده بودم و خبری نبود. در آن محل حسین علی کیان معروف به کاظم از مسئولین قرارگاه بود من به او گفتم که این چه کاری است که انجام می دهید. آیا قانون جدید است و ما خبر نداریم. اگر این طور است به ما هم بگویید بدانیم شاید از طرف رهبری گفتند که این طور کنید.! او گفت که خودت را جمع و جور کن و این یک برخورد ساده بین دو نفر است و با هم آشتی کنید پای رهبری را وسط نکش. من هم گفتم که آشتی نخواهم کرد بلافاصله رفتم و برای مژگان پارسایی گزارش نوشتم که او هم نیامد و کار داشت و پروین را فرستاده بود. پروین نیز حتی حاضر نشد به اعتراض و خواسته ام گوش کند و پس از کلی فلسفه بافی روی تابلو عکس ها و نمادهای طعمه و زن و زندگی و وزارت اطلاعات و… را کشید. به او گفتم یادت می آید وقتی در نشست ها مطرح می کردیم که مثلا مشکل این است تو می گفتی که نه مشکل فقط دولت ایران است ما فقط یک مشکل داریم و آن ایران است ؟! حالا چی شد که زن و زندگی و طعمه و مسائلی از این قبیل را می نویسی؟! و مرا متهم می کنی که طعمه شده ام در حالی که من به خاطر این که کرامت انسانی ام به وسیله یکی از فرماندهان خدشه دار شده معترضم و این حق طبیعی من است که به رفتار ناپسند شما اعتراض کنم.پروین در واکنش به من جملاتی را که بر روی تابلو نوشته بود پاک کرد و گفت خب حالا تو حرفت را بگو. من گفتم حرف من این است که اول باید جواب من را بدهید چرا این برخورد با من شده است ؟من از سازمان شما شکایت دارم. باید طرف سومی باشد تا در مورد ما قضاوت کند چون شما خودتان می آیید و حرف های خودتان را می زنید و هر کس این رفتار غیر انسانی را با من کرده باید جواب گو باشد. بعد او گفت حالا چه تصمیمی داری ؟ من گفتم اگر به شکایتم رسیدگی نکنید من تصمیم گرفتم که به وطنم ایران برگردم. همه چیز را گفتم و از تمایلات درونی ام برای بازگشت به ایران و آغوش خانواده و از این که سازمان ناجوان مردانه تاکنون مانع تماس من با خانواده ام به خصوص همسر و فرزندم در طی این سالیان دراز شده حرف ها گفتم او در واکنش به من گفت که بس است بیش از این تحمل حرف های تو را ندارم و جای تو دیگر این جا نیست و تو باید امشب از این جا بروی به او گفتم که من می روم فقط یک یادداشت به من بده تا وقتی از این جا به سمت قرارگاه می روم و چراغ ها را روشن می کنم تا وسایلم را بردارم کسی با من برخورد خشونت آمیز انجام ندهد و اگر کسی با من برخورد تهدید آمیزکند با چاقویی که در جیبم است همه را می کشم و یا فوقش کشته خواهم شد. او گفت این کار را نکن امشب بمان و صبح برو. من هم صبح وسایلم را جمع و جور کردم و پس از ساعتی مرا به اتاقی بردند و مدتی آن جا منتظر نگه داشتند البته سیاست آن ها این است که فرد را در روز تحویل آمریکائی ها نمی دهند تا شب من را نگه داشتند و شب هنگام به خروجی بردند. قراربود که همان شب مرا تحویل امریکائی ها دهند ولی به اجبار من را سه شب در خروجی نگه داشتند در این مدت نفرات زیادی در آن شب ها می آمدند و با من صحبت می کردند تا شاید مرا به نوعی منصرف کنند و وادارم کنند تا به قرارگاه برگردم. در روز سوم زهره یکی از فرماندهان به همراه فرح فیروزمند و مهناز به نزد من آمدند و با انواع و اقسام حیل و شانتاژ و چرب زبانی می خواستند که مرا از تصمیم خویش برای بازگشت به ایران و آغوش خانواده ام منصرف کنند اما به آن ها گفتم آن کلاه هایی که بر سرم گذاشتید دیگر پروسه اش تمام شده است و الان من مصمم هستم خودم مسیر زندگی ام را انتخاب کنم و بیش از این فریب شما را نمی خورم تصمیم خودم را گرفته ام به ایران برگردم. تا این که در روز چهارم ساعت 30/9 شب من را تحویل آمریکایی ها دادند. در کمپ آمریکا به خاطر ضربه ای که به پایم وارد شده بود و بسیار درد می کرد به دکتر امریکائی مراجعه کردم دکتر مذکور از این که به این شکل وحشت ناک مرا مورد ضرب و شتم قرار داده اند بسیار متاسف شد. در آن جا به خاطر جو سازی زیادی که علیه ایران کرده بودند هنوز نمی توانستم تصمیم نهایی خودم را بگیرم. این که به کشور های دیگر بروم یا به ایران باز گردم تا این که در طی تماس هایی که از کمپ با برادران و پسرم و خانواده ام در ایران گرفتم آنان تمایل شدید خود را برای بازگشت من به ایران ابراز داشتند و توضیح دادند که دولت ایران چند سال است عفو عمومی داده و هیچ گونه برخورد قضایی با من و امثال من نخواهد شد بدین گونه به من اطمینان دادند که مشکلی برایم پیش نخواهد آمد لازم به ذکر است مجموعه گفت و گوی اعضای خانواده در از بین رفتن ترس و واهمه کاذبی که سران مجاهدین از فضای حاکم بر ایران در ذهنیت ام ایجاد کرده بودند بسیار موثر بود. پس از آن من در خواست بازگشت به ایران کردم که روز پنج شنبه ی هفته ی گذشته با یکی از همکارانم به نام محمد رضا پرواز کرده و به تهران آمدیم. هنگامی که وارد ایران شدم و خاک ایران را دیدم یک نفس راحت کشیدم احساس شادی و شعف زیادی داشتم در فرودگاه مقامات دولتی و دوستان عزیزم به استقبالم آمدند و مارا خیلی تحویل گرفتند. با ما برخورد انسانی کردند هیچ فشاری روی ما نبود من از مشاهده این همه محبت و رفتار انسانی شرمگین شدم در این شرایط بود که به القائات سراسر دروغ فرقه رجوی پی بردم. تا این که امروز با هواپیما به استان خودمان آذربایجان آمدم و حالا هم که در حضور شما هستم و از این بابت خیلی خوشحالم.
• آقای آقایی سازمان در بحث هایی که با افراد خود در قرارگاه اشرف می کرد به دو مسئله ی خیلی حساس بود و آن دو نکته یکی فردیت انسان ها بود که سعی می کرد آن را انکار کند با توجه به توجیهات خاص خودش که داشت و دیگری سرکوب غرایز جنسی بود. می خواستم بدانم که شما به عنوان یک انسان نظرتان در مورد این افکار و توجیهات سازمان چیست؟ وقتی که فردیت افراد و غرایز جنسی در آن جا سرکوب می شد واقعا عوارضش بر روی نفرات حاضر در قرارگاه اشرف چه بود؟
• راستش ما خودمان همیشه در تناقض بودیم. چون بالاخره هر انسان که از مادر زاده و متولد می شود این مسئله فردیت در وجودش نهفته است و سازمان می خواست این احساس خود بودن و استقلال درونی افراد را از بین ببرد. حالا چه طور؟ آن ها با بحث های ایدئولوژیک که راه می انداختند سعی داشتند تا احساسات و غرایز افراد را در وجودشان از بین ببرند و با قطع هر گونه رابطه ی افراد با خانواده ها و نزدیک ترین افراد خویش و حتی همسر و فرزندانشان القا می کردند که شما نباید به هیچ کس دیگری به غیر از مسعود و مریم فکر کنید به افراد القاء می کردند که دنیای فردی و جنسی وجود ندارد و شما باید کاملا به بحث انقلاب ایدئولوژيک بچسبید که این پروسه رهایی انسان هاست. واما برای هر انسانی این سوال پیش می آید که این چه طور پروسه رهایی انسانی است که فرد تحت فشار قرار می گیرد تا از خانواده اش جدا بشود و هر گونه وابستگی احساسی به اعضای خانواده اش از جمله پدر ، مادر ، فرزند ، همسر و یا برادران و خواهرانش گناه و جرمی نابخشودنی قلم داد شود. در حالی که پیامبر اکرم (ص) تاکید داشت که ما مسلمانان به خانواده خود پای بند باشیم و علائق خانوادگی را در دل خود زنده نگه داریم و خداوند نیز در قرآن به ضرورت پیوندهای خانوادگی اشاره کرده است پس این مسائلی که رهبران سازمان به بهانه ی انقلاب ایدئولوژیک ازدواج افراد را در قرارگاه نفی و طرد و نابودی علائق و احساسات خانوادگی را در ذهن و روان افراد قرارگاه تبلیغ و ترویج می کردند برخلاف تعلیمات و دستورات قرآن کریم و سنت و سیره پیامبر است و بلکه برعکس اش است. چرا که در دین اسلام هر کس با کسی دیگر می تواند ازدواج کند و زن بگیرد و ازدواج در چهارچوب اسلام حق طبیعی افراد است اما سران مجاهدین این مسئله را آشکارا نفی می کردند در نتیجه قطعا در درون انسان تعارض هایی به وجود می آید که حل نمی شود و نخواهد شد و نظر شخصی خودم این است که این مسئله به این صورت حل نخواهد شد و غیر ممکن است. چون انسان بالاخره احساسات و لحظاتی دارد و با تامین احساسات و غرایزش به آرامش می رسد. مثلا یک انسان یک چیز قشنگی مانند یک میوه و یک سیب را می بیند و خوشش می آید و یا در جامعه زندگی می کند وبالاخره یک نیازهایی برایش پیش می آید که کاملا طبیعی و منطقی است از جمله نیاز به داشتن همسر و فرزند به هرحال انسان با نیازهایش معنا دارد اما رهبری سازمان می خواست تمام نیازهای مشروع انسانی را از بین ببرد.
• این نوع طرز نگرش و رفتار از بین بردن عواطف و احساسات و غرایز انسانی که سازمان با آن مقابله می کرد و با تمایلات درونی افراد برخورد می کرد چه تاثیراتی بر روی افراد قرارگاه داشت ؟ شما چه چیزهایی مشاهده کردید؟
• خب این طور بود که فرد را در یک چهاردیواری قرار می دادند و وانمود می کردند که بیرون از آن چهار دیواری هیچ چیز نیست در واقع فرد را در محدودیت همه جانبه قرار می دادند در حالی که هیچ تماسی با بیرون نداشت در عین حال با یک سری بحث های ایدئولوژیک ممتد و طولانی به فرد القاء می کردند که راه و چاه همین است و تاثیراتش به این صورت بود که خود من و یا دیگر نفرات یا حتی رده های بالاتر می رفت و فاکت می خواند و در نشست های عملیات جاری شرکت می کرد و برای نفر این خیلی سخت بود. مثلا یکی از افراد می گفت که من همیشه فاکت می دهم این برایم تکراری می شود و آن ها می گفتند که تکراری هم که بشود اشکالی ندارد و دستتان باز است که بیایید و فاکت خود را بخوانید بدین روش سعی داشتند به اعماق ذهنی و درونی افراد پی ببرند تا بهتر آنان را شناخته و بر اساس شناخت خویش با افراد برخوردهای گوناگون داشتند. مثلا در نشست غسل هفتگی و عملیات جاری هنگام برگزاری جلسات ، چهره ها طور دیگری می شد و برای فرد خیلی سخت بود که در جمع افراد پرده دری کند و کرامت انسانی خویش را لگد مال کند و بعضی هم سعی می کردند که در آن جلسات شرکت نکنند و به بهانه های مختلف غیبت می کردند. اما آن ها کوتاه نمی آمدند و نمی گذاشتند که مثلا یک نفر یک هفته فاکت نخواند و این نشان می داد که فرد به این کارراضی نیست و خیلی برایش سخت است که خود را با برنامه های آنان هماهنگ کند خوب این یک روشی بود که از بالا اعمال می شد تا به هر ترتیبی افراد را وادار به اطاعت تشکیلاتی کرده و او را مطیع محض رهبری کنند. به هر حال ما با بیرون از قرارگاه هیچ ارتباطی نداشتیم و در یک چهاردیواری به سر می بردیم و نمی توانستیم کارهایی را که می گفتند انجام ندهیم و دستوراتشان را اجرا نکنیم در غیر این صورت تحت برخورد های غیر قابل تحمل و فشار روانی شدید قرار می گرفتیم ترس از قرار گرفتن در شرایط طاقت فرسا باعث می شد به خاطر راحتی لحظه ای هم که شده به خصوص در جلسات غسل هفتگی فاکتمان را بخوانیم تا هفته بعد که دوباره باید تدبیری می اندیشیدیم. ولی نشست عملیات جاری هر روز برای افراد ترتیب داده می شود که تاثیرات روحی و روانی زیادی روی افراد داشته و دارد. در حال حاضر افرادی در قرارگاه هستند که نمی توان با آن ها حرف زد و یا رابطه زد زیرا به شدت افسرده شده اند که نتیجه ی شرکت اجباری در نشست های غسل هفتگی و عملیات جاری است. البته شرایط غیر انسانی و استبدادی حاکم بر قرارگاه اشرف نیز مثل سابق نیست که افراد خیلی از مسئولین قرارگاه بترسند و نتوانند خواسته های خود را مطرح کنند زیرا سازمان در حال حاضر و پس از فروپاشی رژیم صدام حسین و در شرایط خلع سلاح کنونی کاملا در موضع انفعالی قرار گرفته است برای مثال من شخصی را می شناسم که سابقا فردی نرمال بود و مشکل خاصی نداشت ولی بعدها وقتی که فاکت می خواند اگر به او می گفتند که در مواردی اشتباه کرده و یا ناصادقانه مسائل را مطرح می کند به شدت عصبانی شده و خیلی راحت از نشست بیرون می رفت در شرایط فعلی دیگر نمی توانند چیزی به او بگویند در حالی که قبلا هر کس این کار را می کرد هزار جور حرف به او می زدند و پرت و پلا و فلان فلان شده می گفتند که چرا نشست را ترک کردی ولی الان شخص به راحتی از نشست خارج می شود و در آن شرکت نمی کند. مسئولین و فرماندهان قرارگاه دیگر همانند ایام قبل نمی توانند فرد معترض را تحت فشار قرار دهند.
• پس یکی از تاثیرات سرکوب فردیت و غریزه جنسی افراد قرارگاه اشرف پریشانی و افسردگی بین آنان بود. برای من این سئوال پیش می آید که وقتی سران سازمان تاثیر سرکوب فردیت و غریزه ی جنسی افراد را به اشکال گوناگون از قبیل افسردگی ، پریشانی و یا پرخاشگری و موضع گرفتن علیه سازمان می دیدند واقعا سازمان چه واکنشی داشت؟ چه هدفی را دنبال می کرد؟ چگونه رفتار و روش های غیر انسانی خود را توجیه می کرد؟ چرا این گونه با افراد کج دار و مریض برخورد می کرد ؟ چه تحلیلی از وضعیت پریشان و نا به هنجار افراد می داد؟
• سازمان وقتی موقع جنگ بود زیاد درگیر این بحث نمی شد.اما روزانه در قرارگاه اشرف نشست هایی تشکیل می شد به نام نشست های یگانی که در آن تضادهای روزانه مطرح می شد ولی موقعی تصمیم گرفتند عملیات جاری باشد که انقلاب شروع شد و بعد از انقلاب گفتند الان بحث جدی است و همه نفرات تحت فشار هستند. منظور وقتی بود که بحث طلاق ها و جدایی زن و مرد شروع شد.بحث های انقلاب به خاطر این بود که شخص در نشست عملیات جاری با خودش برخورد کند از خود انتقاد کند و سازمان را از هر گونه ایراد و اشتباه مبرا بداند و بدین گونه وادار شود در ارتش بماند وبه فکر جدایی از سازمان نیفتد. سران سازمان نیز به خاطر منافع خودشان می آمدند و این بحث را راه می انداختند در مواقعی خیلی سخت و جدی می گرفتند و وقتی می دیدند که زیاد بهره ای ندارد می آمدند و شل می کردند و خودشان مانده بودند که چه کار کنند. در حالی که با این روش ها نمی توانستند تناقضات افراد را حل کنند و جواب نمی داد و همچنان در ذهنیت و درون افراد ابهام ها و تضادهای بسیاری نسبت به سازمان و عملکردش وجود داشت. در یک مقطع وقتی که سران سازمان متوجه شدند که قضیه نشست های عملیات جاری و غسل هفتگی جواب نمی دهد و نیروها به تدریج از سازمان جدا می شوند و یا درخواست خروج از قرارگاه اشرف را می دهند یک پروسه دیگر به راه انداختند و سعی داشتند این بار در نشست های خاصی جنبه های مثبت افراد را در نظر بگیرند و به اصطلاح با تعریف و تمجید ظاهری از افراد آنان را در تشکیلات نگه دارند به این خاطر می گفتند ما خصوصیات مثبت افراد را هم نگاه کنیم و بحثی به نام مثبت ها بود.
• این بحث کی شروع شد ؟
• زمانی که دیگر بچه ها کم کم جدا می شدند و ریزش نیرو زیاد شده بود و تقریبا بعد از جنگ بود و می خواستند بچه ها را جذب کنند. زیرا ناامیدی فراوانی بر افراد قرارگاه مستولی شده بود و نا امیدی از آینده در ذهن و روان افراد به چشم می خورد افراد به چشم می دیدند سلاح را که بنا به القائات سازمان ناموس فرد و همه حیثیت و آبروی آنان قلمداد می شد و سالیان سال نگه داشته و فرد هر روز چند بار با آن سروکار داشت این را تحویل داده و به راحتی از دست داده بودند و دیگر افراد هیچ چیز نداشتند و دیگر سلاحی نبود که بجنگند به این خاطر ناامیدی در بین نفرات گسترش یافت ریزش افراد روزبه روز بیش تر شد سران سازمان دقیقا به دلایلی که ذکر کردم شروع به تعریف و تمجید از افراد در نشست ها می کردند برای مثال می گفتند که از نکات مثبت آقای فتح الله بگوییم در ابتدا برای ما خیلی تعجب آور بود و ما از مسئولین خود می پرسیدیم که چه شد؟ شما قبلا پدر ما را در می آوردید ولی الان این گونه رفتار می کنید‼ در پاسخ می گفتند که هر چیزی مرحله ای دارد و شما مثبت های زیادی دارید که باید گفته بشود حق و ناحق شده درباره شما به اصطلاح می خواستند افراد را این گونه آ رام کنند.
• چون بعد از جنگ ریزش نیرو در تشکیلات رجوی شروع شده بود به نوعی سازمان می خواست افراد را با هر ترفندی در قرارگاه نگه دارد؟
• بله دقیقا این سیاست سازمان بود که بعدازجنگ به نوعی بتواند جلوی ریزش نیرو را بگیرد. در واقع بحث مطرح کردن نقاط مثبت افراد در قرارگاه مدت زیادی طول نکشید دوسه ماه بعد مسئولین قرارگاه مجددا گفتند که دوباره مثل سابق نشست عملیات جاری و نشست هفتگی ادامه پیدا می کند این نشست ها ادامه داشت تا دو ماه پیش که من به خروجی آمدم و همان روند ادامه داشت. در واقع اغلب افراد حاضر در قرارگاه اشرف از جمله خود من همان طور که اشاره کردم بر اثر تبلیغات شدید و دروغین سازمان به شدت از آمدن به ایران می ترسیدیم و من نمی توانستم تصمیم قطعی ام را بگیرم و خیلی ها که در قرارگاه اشرف به سر می برند از آینده ناامید هستند و نمی خواهند آن جا بمانند و تمایل شدیدی دارند که به ایران بیایند و یا به کشورهای اروپایی بروند و دنبال زندگی خود بروند آنان به هیچ وجه نمی خواهند آن جا باشند و شدیدا احساس می کنند که در قرارگاه اشرف گیر افتاده اند.
• الان شما جزء آخرین نفراتی هستید که از قرارگاه اشرف برگشته اید. می توانید از وضعیت ذهنی و روانی بچه ها یی که آن جا هستند تحلیلی بدهید؟
• در آن محدوده ای که با بچه ها سرو کار داشتم وضعیت شان نسبت به چند سال پیش از زمین تا آسمان فرق می کند. بعد از جنگ دیگر همه چیز به سمت ناامیدی است.
• یعنی در واقع وضعیت ذهنی و روانی حاکم بر بچه های قرارگاه اشرف بیان گر ناامیدی و پریشانی خاطرآنان است؟
• بله. دقیقا در این فضا به سر می برند اغلب افراد و دوستانم در قرارگاه در این اواخر که هنوز به کمپ امریکا منتقل نشده بودم در مناسبت های خاص به من می گفتند که ما شکست خورده ایم. این موضوع تداعی ناامیدی مطلق حاکم بر افراد قرارگاه اشرف است که من خود از نزدیک شاهد آن بودم دیگر روحیه و امیدی در بین افراد نیست ولی آنان مجبور هستند که در آن جا بمانند زیرا سران سازمان کاملا افراد را در بی خبری محض نگه داشته اند و آنان نمی دانند که دولت ایران عفو عمومی داده است و با جداشدگان برخورد دوستانه و انسانی دارد. در واقع آن قدرمیزان تضادها و ناامیدی ها در بین افراد قرارگاه بالا رفته که انتقادها آشکارا بیان می شود و به جای آن که افراد در زیر گزارش خود مسائل را به نفع سازمان مطرح کنند آشکارا و به صراحت اعتراض خود را بیان می کنند در این شرایط افراد آگاهانه مقررات حاکم بر آن جا را نقض می کنند و یا از مسئولیت های محوله شانه خالی می کنند تا مسئولین قرارگاه به آن ها بگویند که تو اخراجی و زمینه ی خروج آنان را از قرارگاه و انتقال به کمپ مهیا سازند.
• آیا سازمان در مقابل این بحث ها در حالت انفعالی است؟
• بله. دقیقا زیرا در گذشته افراد معترض و یا خواهان خروج از سازمان جرئت فرار از قرارگاه را نداشتند و از این که آشکارا در جمع افراد انتقاد و اعتراض خود را بگویند بسیار بیم و واهمه داشتند و می ترسیدند که در جمع افراد تمایل خود را برای خروج از سازمان اعلام کنند اگر هم کسی جرئت می کرد و سخنی در این باره می گفت قطعا شب، فرد مذکور را برای بازجویی به مکان نامعلومی انتقال می دادند و خدا می دانست که چه بلایی به سرش می آمد. در حالی که در شرایط فعلی من آشکارا تمایل خود را برای جدایی از سازمان بیان کردم به سران سازمان فهماندم که بیش از این فریب آنان را نخواهم خورد و صراحتا گفتم که می خواهم بروم و تصمیم قطعی خودم را گرفته ام ، خودم را آماده کرده بودم تا اگر سران سازمان در برابرم به خشونت متوسل بشوند من نیز با آنان درگیر شوم در حقیقت از جان خودم سیر شده بودم و بیش از این تحمل زندگی در قرارگاه اشرف را نداشتم. اما سران سازمان نیز به علت وضعیت رو به اضمحلال سازمان توان رویارویی با نفرات خواهان جدایی را ندارند و بر خلاف سال های قبل در یک حالت کاملا انفعالی قرار گرفته اند و در رابطه با اصرار و پافشاری افراد خواهان خروج نمی توانند مثل سابق مانع آنان شوند. مسئولین قراگاه وقتی متوجه شدند که من در تصمیم خود مبنی بر خروج از سازمان کاملا مصمم هستم هرچه حرف زدند و تلاش کردند تا مرا از تصمیم خویش منصرف کنند کاری از پیش نبردند و آخر سر هم با من رفتار بسیار زشت و زننده ای کردند. ولی نتوانستند مانع خروج من بشوند و من بالاخره موفق شدم که از قراگاه خارج شده و به میهن عزیزم ایران بیایم. مطلب دیگر این که نفرات دچار دگردیسی ذهنی و روحی شده اند و همانند سال های قبل تمایل و یا دلبستگی به سازمان را ندارند. حتی برخی از کادرهای قدیمی و فرماندهان رده ی بالا که زمانی برای خودشان در قرارگاه اشرف برو بیایی داشتند دیگر مثل سابق شور و حالی ندارند و در موقعیت کنونی بیش تر در لاک خودشان هستند به اصطلاح منفعل و مسئله دار شده اند و آثار ناامیدی در چهره و رفتارشان مشهود است. من پیامم برای آنانی که به پوچی اهداف سازمان پی برده اند و دیگر مایل نیستند بیش از این استعداد و جوانی شان در راه نیات خودخواهانه سران سازمان پایمال گردد این است که نترسند و انتخابشان را بکنند و به کشورشان برگردند وبدانند که دولت ایران کاری با آن ها ندارد. متاسفانه بیش تر افراد قرارگاه تحت تاثیر تبلیغات پوچ ، فریب کارانه و سراسر غیر واقعی سران سازمان علیه دولت ایران خیال می کنند که اگر به ایران برگردند اعدام می شوند و یا تحت فشار و آزار قرار می گیرند و این طور فکر می کنند که چندین سال است این جا در قرارگاه شکنجه روحی و روانی می شویم بعد برویم آن جا باز شکنجه روحی و روانی و بعد اعدام سرنوشت ماست و اگر واقعیات ایران برای آنان روشن شود خیلی ها هستند که تمایل فراوانی برای بازگشت به ایران دارند قصد دارند تا از چنگ گروه رجوی رها شوند حتی بروند به خارج ولی حاضر به ماندن در اشرف نیستند.
• آقای آقایی سازمان اجازه ی پخش اخبار جداشد گانی که به کمپ و ایران باز می گردند و یا به کشورهای اروپایی می روند را در داخل قرارگاه اشرف می دهد؟
• نه خیر ، مطلقا سازمان به شدت مانع می شود که هر گونه خبری از افراد جداشده به داخل قرارگاه نفوذ کند و در این رابطه به طور همه جانبه نیروها را کنترل می کند و به نوعی تنظیم روابط سازمانی را چفت و بست کرده که افراد در لایه های گوناگون هم دیگر را زیر نظر بگیرند برای مثال در قرارگاه F یگانی را بر افراد چفت می کنند تا افراد تحت مسئولیتش را کنترل کند و یک زنی هم می گذارند بالای سر او که لحظه به لحظه او را چک کند که مبادا وضعیتی به وجود آید که از کنترل سازمان خارج شود به ویژه سازمان در مورد پخش خبر جداشدگان بسیار حساس و سخت گیر است. این مسائلی را که مطرح کردم شمه ای از برنامه کنترل سیستماتیک نیرو است. برای مثال من هیچ خبری از اخبار ایران و حتی از وضعیت کنونی جداشدگانی که از قرارگاه خارج شده بودند نداشتم و هنگامی که به تیف وارد شدم از طریق تلویزیون و دیگر رسانه ها به خصوص با تماس تلفنی متقابل و مستمر من و اعضای خانواده ام به حقایق بسیاری پی بردم و اصلی ترین دلیلم این است که هم اکنون در میهن عزیزم ایران و کنار اعضای خانواده ام به خصوص فرزندم در کمال آرامش و آسایش خیال به سر می برم.
• سازمان درباره ی این همه ریزش نیرو چه توضیحی دارد ؟ به افراد حاضر در قرارگاه اشرف چه پاسخی می دهد ؟
• ببینید سران سازمان کاملا افراد را در بی خبری قرار داده اند افراد مستقر در قرارگاه به علت شرایط خفقان آمیز و بسته شاید به جرئت می توان گفت که از تحولات دنیای بیرون قرارگاه طی این مدت طولانی بیست سال کم ترین اطلاعی ندارند. ماجرای جالبی را برایتان شرح می دهم هنگام ورودم به کمپ امریکا یکی از کادرهای قدیمی که رده تشکیلاتی اش F یگان بود را در آن جا دیدم از دیدن او در کمپ شوکه شدم زیرا باورم نمی شد که او با آن همه درجه حل شدگی اش در تشکیلات ازسازمان جدا شود در اولین برخوردم به اوگفتم که واقعا تو این جایی ؟! سپس به او گفتم که اگر می دانستم که تو به کمپ امریکا آمده ای من هم با تو از قرارگاه خارج می شدم اما سران سازمان چون خطر ریزش نیرو را احساس کرده بودند و خود را در این شرایط بازنده می دیدند از نفوذ کوچک ترین اطلاعات مربوط به جداشدگان و یا افراد مسئله دار خواهان خروج از قرارگاه اشرف به سایرین جلوگیری می کردند.
• در واقع سران سازمان در اشرف سانسور خبری می کنند شزایط و حیطه اطلاع رسانی را حتی برای نیروهای خود محدود می کنند و با افراد ناصادقانه رفتار می کنند؟
• ببینید در هنگام ریزش نیروها که در سطح وسیعی بعد از جنگ و خلع سلاح افراد سازمان اتفاق افتاد سازمان که متوجه شده بود در این شرایط قادر به جلوگیری از درج اطلاعات راجع به جداشدگان نیست و موضوع بالاخره لو خواهد رفت مسئولین قرارگاه ناچار شدند که از صد نفر جدا شده یکی را رو کنند و بگویند که بله فلان کس طعمه وزارت اطلاعات شد و فریب خورد در این رابطه نکته ای را اشاره می کنم سه چهار نفر از نفراتی که از مسئولین رده بالای قرارگاه اشرف بودند به نام پرویز فرهمند و غلامرضا ریاحی و یکی دیگر که به سعید معروف بود( سعید از افراد مهم و رده بالای سازمان به شمار می آمد و مسئولیت بالایی نیز در اشرف داشت) این ها در یک مقطعی فرار کرده بودند و سازمان این موضوع را کاملا از افراد قرارگاه مخفی کرده بود تا این که در یکی از روزها این قضیه لو رفت و مسئولین اشرف مجبور شدند فرار آنان را رو کنند. افراد زیادی بودند که سالیان طولانی با هم بودند و تا مدت ها از سرنوشت همدیگر با خبر نبودند که دوستانشان کجا رفتند و این موضوع جدایی افراد را سازمان برای این که دیگران تحت تاثیر قرار نگیرند همیشه پنهان و مخفی می کرد. یعنی این طوری افراد را در یک چهار دیواری بسته نگه می دارند که فرد از هیچ چیزی خبر نداشته باشد. حتی نمی گذاشتند که افراد قرارگاه ها با همدیگر ارتباط داشته باشند. در این اواخر آمدند این قرارگاه ها را و FM هایی که مثلا دوتاFMبا هم یک آشپزخانه داشتند همه را جدا کردند و برای هر FM یک آشپزخانه با وسایل محدود در اختیار گذاشتند تا افراد ارتباطشان با همدیگر قطع شود و دور هم جمع نشوند.
• این تاکتیکی برای اعمال سانسور اخبار بیرون از اشرف است؟
• بله دقیقا به این محدودیت تحمیلی در اشرف همه اعتراض داشتند که چرا دور قرارگاه ها خاکریز ریخته اند؟ چرا در سابق که یک مرکز بودیم دوتا قرارگاه هفته ای یک بار هم دیگر را مهمان می کردیم ، شام می خوردیم و فیلم سینمایی نگاه می کردیم حالا این رابطه بین افراد قرار گاه ها را نیز قطع کردند.
• پس در حال حاضر روابط بین افراد در اشرف به شدت محدود شده است ؟! و در رابطه بین افراد مستقر در قرارگاه اشرف محدودیت زیادی اعمال می شود ؟!
• بله قطعا – البته فکر می کنند که با شرایطی که به وجود آورده اند مانع بیداری و ریزش نیروها خواهند شد اما این تصور خیال باطلی است.
• در واقع علت و اساس همه محدودیت های اعمال شده ترس از ریزش نیرو است ؟
• بله همین طور است. البته فکر می کنند با این روش های غیر انسانی می توانند جلوی ریزش نیرو را بگیرند. و این وضعیت را بدتر می کند برای مثال وقتی که سازمان فرد را محدود می کند با توجه با این که انسان آزاد است از روش های سران سازمان بیزار می شود و پی می برد که قرارگاه اشرف در واقع یک زندان است. سران سازمان با شیوه های محدود کننده و اعمال سانسور شدید برای افراد قرارگاه اشرف زندان در زندان درست می کنند این قضیه تاثیر بسیار منفی بر افراد اشرف دارد واقعا مایه تعجب است که چرا مسئولین اشرف این قدر غیر عاقلانه با مشکلات برخورد می کنندو شاید اصلا عقلشان کفاف نمی دهد که متوجه بشوند با شرایط خفقان آوری که برای افراد قرارگاه اشرف به وجود آورده اند ریزش نیروها را باعث شده و افراد قرارگاه را از خود بیزار کرده اند وقتی که من احساس می کنم که در شرایط تحمیلی قرارگاه دارم خفه می شوم بالاخره یک روزی عصیان می کنم و معترض وضعیت ناهنجار آن جا خواهم شد و این که چرا من در یک فضای بسته محکوم به زندگی هستم؟ اما متاسفانه سران سازمان نمی فهمند که چرا افراد به طور مستمر اعتراض می کنند و خواهان خروج از اشرف می شوند. به راستی که ما متحمل سختی های زیادی در این سالیان دراز اقامت در اشرف شدیم مدت های طولانی دوری از همسر ، فرزند و اعضای خانواده واقعا دردآور و طاقت فرساست. در حال حاضر نیز در اشرف افراد به طور روزانه به هر بهانه ای با فرماندهان خود درگیر می شوند و با آن ها کتک کاری می کنند و در هر فرصتی از اشرف خارج شده و به تیف می آیند فضا این طوری است.
• آقای آقایی به نظر شما مجموعه تلاش ها و فعالیت های انجمن نجات که با همراهی و کمک خانواده ها انجام گردیده چه تاثیری بر ریزش نیرو بر ذهنیت و روحیه افراد مستقر در قرارگاه اشرف داشته و دارد ؟
• خوب ما هم که فعالیت های انجمن نجات را برای رهایی افراد حاضر در قرارگاه اشرف شنیدیم بسیار برایمان شادی بخش و امیدوار کننده بود در واقع فعالیت بسیار مثبتی بود که….
• اولین بار شما کی نام انجمن نجات را شنیدی؟
• در ملاقات با برادرم و پسرم که به اشرف آمدند توضیحاتی در مورد اهداف انجمن نجات دادند ولی قبل از آن یک کاروانی آمده بود و بچه هایی که با هم بودیم و با خانواده هایشان دیدار کرده بودند در مورد فعالیت انجمن نجات اطلاعاتی به دست آوردیم خوب این در واقع بیرونی شدو همه مطلع شدند که یک چنین فعالیت هایی است در مقابل سران سازمان نیز مدام تبلیغات می کردند و خوب پرت و پلاهای خودشان را می گفتند که این ها مزدوران وزارت اطلاعات هستند و این ها مثلا خائن ها هستند و الی آخر.مسئولین سازمان در اشرف خانواده هایی را که با بچه ها ملاقات می کردند دقیقا تحت کنترل داشتند ، چهار پنج نفر از مسئولین قرارگاه با بچه ها می رفتند که مثلا حرفی را رد و بدل نکنند. نگذارند که افراد قرارگاه نیز متقابلا از وضعیت و شرایط خفقان آور اشرف برای اعضای خانواده شان حرفی بزنندو در مورد تمایلات درونی خود نسبت به جدایی از سازمان به خانواده شان چیزی بگویند. اما با وجود این مسائل خیلی از افراد تحت تاثیر این ملاقات ها امیدوار شده و موفق شدند که از قرارگاه اشزف خارج شده و به کمپ امریکا سپس به ایران باز گردند. البته محدودیت های سازمان نیز در این اواخر بسیار زیاد شده است از خروج افراد از اشرف به هر وسیله ای که شده جلوگیری می کنند اگر بچه ها امکان و شرایط خروج را داشته باشند گروه گروه از اشرف خارج خواهند شد.
• بنابراین تاثیر ملاقات خانواده ها با بچه ها خیلی زیاد بوده ؟!
• بله مثلا همین رادیوی نجات که راه افتاده خوب طبیعتا تاثیر زیادی دارد به خصوص آنانی که به کمپ امریکا می آیند به راحتی می توانند به رادیوی نجات گوش دهند و این قضیه تاثیر زیادی بر بازگشت افراد به کشورشان دارد. من در کمپ امریکا برای اولین بار به رادیو نجات گوش کردم ولی داخل اشرف که امکانش نبود. اگر به هر نحو دیگری این تلاش های روشن گرانه ادامه داشته باشد افراد بیش تری به کشور باز می گردند حتی این افرادی که آزاد می شوند و به ایران باز می گردند نیز می توانند مفید واقع شوند و با تماس با دوستانشان در کمپ و یا قرارگاه تاثیر گذار باشند. یا اگر به خانواده ها توصیه کنید تا با فرزندان و بستگانشان تماس بگیرند و توضیح دهند که در ایران خبری واقعا نیست و جز محبت و رسیدگی به وضعیت افراد جداشده خلاصه چیز دیگری نیست ترس و دلهره افراد نیز از بین می رود و پی می برند که عمر و وجودشان در اشرف تلف می شود.
• آقای آقایی اکنون که بعد از 18 سال به ایران برگشته اید چه احساسی دارید؟
• من احساس خوبی دارم علی رغم این که پدرم بر اثر بیماری و کهولت سن، چشم هایش را از دست داده و در بیمارستان بستری است با این وجود بسیار شادم از هنگامی که که وارد مرز ایران شدیم احساس خوشحالی زیادی به من دست داد وقتی که آمدم به آب و خاک خودم خیلی خوشحال بودم واقعیت اش این است که به خودم گفتم احسنت بر تو که این جرات را داشتی تصمیمت را گرفتی بالاخره به کشورت باز گردی. احساس غرور می کنم از این که بالاخره به وطن خودم ، کشور خودم و در واقع به پیش مردم خودم و نیز خانواده ام بازگشتم از این که بچه های انجمن نجات را نیز دیدم خوشحالی ام افزون شد. به خصوص از برخوردهای انسانی و محبت آمیز دوستان چه در تهران و چه در این جا خیلی خوشحال هستم.
• امیدوارم که در سایه ی خداوند رحمان و رحیم شما و خانواده تان در ایران نیک بخت و سعادتمند باشید.
• از زحمت شما هم تشکر می کنم و موفق باشید.
والســـــــــــــــــلام
انجمن نجات شاخه ی استان آذربایجان غربی
31/1/1385

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا