فعالیت های انجمن نجات

نجات در هفته ای که گذشت – شماره 31

مروری بر مطالب 6 الی 11 فروردین ماه 1401 درج شده در سایت نجات

با تبریک به مناسبت شروع سال نو و همچنین حلول ماه مبارک رمضان و با آرزوی اینکه سال جدید را به خوبی آغاز کرده باشید، اولین شماره “نجات در هفته ای که گذشت” در سال 1401 از نظرتان می گذرد.

*شنبه 6 فروردین

در روز شنبه جمعاً 7 مطلب در سایت نجات درج گردید که در زیر مروری اجمالی بر تعدادی از آن ها انجام می شود:

طلوع و غروب یک زندگی – قسمت بیست و نهم

سال ۱۳۷۶ و ترس رجوی از انتخاب آقای محمد خاتمی به ریاست جمهوری ایران

هم چنانکه گفتم سال های ۱۳۷۳ تا ۱۳۷۵ برای مجاهدین به لحاظ تشکیلاتی سال های سختی بود. بی تحرکی ارتش رجوی و یکنواخت شدن کارهای روزانه و آموزش ها از یک سو و بهبود و ادامه روابط بین ایران و عراق و شکست طرح آلترناتیو سازی مریم رجوی در خاک فرانسه و بازگشت مفتضحانه وی به عراق از سوی دیگر و غلط از آب درآمدن تحلیل های رجوی در مورد ایران، عرصه تشکیلاتی را برای رجوی تنگ می کرد.
بدین ترتیب تنها راه برون رفت برای رجوی از بحران تشکیلاتی، روی آوردن به مشت آهنین و سرکوب شدید تشکیلاتی با زندان و شکنجه و حتی کشتن تعدادی از اعضای مخالف در زندان بود. که می توانست برای مدتی هر صدای مخالفی را در نطفه خفه کند. رجوی تلاش می کرد با بازگشت مریم به عراق روح تازه ای در کالبد بی جان تشکیلات بدمد تا برای دوره ای دیگر اعضا را سرپا نگه دارد.
… البته قابل ذکر است که همه نیروهایی که طی دوران جنگ به سازمان پیوستند نیز اساساً کسانی بودند که از سر اجبار و گریز از شرایط سخت زندان های عراق و تحت تبلیغات دروغین سازمان و تنها و تنها برای حل مسائل معیشتی و درمانی شان حتی برای یک دوره کوتاه وارد سازمان شدند که هرگز سیاسی نبودند….

گفت‌ و‌ گو با علی پوراحمد نویسنده کتاب زندگی بازیافته – قسمت دوم

… رجوی ولو این که زنده هم باشد یک مرده، یک جنازه متحرک بی ‌خاصیت است و خائن به کشور و اعضای خود. او اولین بار برای به در بردن جانش از اعدام در زندان شاه به همکاری با ساواک تن داد و با لو دادن سایردوستانش خیانت کرد و دیگر بار با شروع فاز اعمال خشونت و تروریسم کور در دهه شصت وقتی عرصه بر او تنگ شد به اتفاق بنی صدر رئیس جمهور معزول وقت ایران در مرداد سال ۱۳۶۰ بزدلانه و ملبس به لباس زنانه از کشور گریخت. در مقطعی دیگر در دوران صدارت ژاک شیراک نخست وزیر وقت فرانسه در خرداد ۱۳۶۵ وقتی احساس خطر کرد شاید که به ایران مسترد شود در پیوند با صدام به عنوان ستون پنجم به عراق پناه برد و بعد از سرنگونی صدام که می بایست پاسخگوی خیانت ها و جنایاتش بود غیبش زد و تاکنون در سوراخ موش به سر می برد و بدین گونه ملاحظه می فرمایید که وی هیچ وقت و هیچ گاه مرد میدان نبود و از حضور در میدان شانه خالی می کرد و لذا مدتی است که از مخفیگاهش اباطیل و خزعبلاتی منتسب به وی که اساساً مصرف داخلی دارد صادر می شود….

آریسا رحیمی خطاب به اعضای گرفتار در مجاهدین خلق: ما و انجمن آسیلا خانواده شما هستیم

خانم آریسا با کلامی شیرین به زبان مادری همسر خود سخاوتمندانه از همراهی و پشتیبانی خود و هموطنانش از انجمن آسیلا برای حمایت از اعضای جدا شده از مجاهدین خلق صحبت می ‌کند. او به طور ویژه برادر شوهر خود، بیجار رحیمی را که هنوز اسیر تشکیلات مجاهدین خلق در «چند متر آن طرف‌ تر» از آن‌ ها در کمپ اشرف سه است، خطاب قرار می ‌دهد و از عشق پسرش به عموی هرگز ندیده ‌اش خبر می ‌دهد.
آریسا رحیمی نمادی از جامعه نسبتاً بزرگی است که برای استقبال از نجات یافتگان فرقه رجوی در آلبانی شکل گرفته است. جامعه ای که عشق و امید می ‌دهد و خواهرانه و برادرانه با افرادی که سال‌ ها زیر سلطه مسعود و مریم رجوی از مهر و عشق خانواده محروم بوده‌ اند، رفتار می ‌کند.

سرفراز رحیمی

*یکشنبه 7 فروردین

7 مطلب جدید حاصل کار روز یکشنبه سایت نجات می باشد. مروری مختصر بر تعدادی از آن ها به قرار زیر است:

پیام نوروزی مسعود رجوی از دیار باقی

… آنچه در این پیام قابل توجه است، هدیه نوروزی خنده آوری است که مسعود از درون تابوت به «شورشگران و نسل جوان» اهدا می کند. وی که پس از تزریق چند روزه آمپول توانسته چند صوت درهم برهم از خود بیرون بدهد، خواندن کتاب «ماهی سیاه کوچولو» اثر زنده یاد صمد بهرنگی و مقاله مرتبط به آن (نوشته منوچهر هزارخانی، عضو متوفای شورای ملی رجوی) را هدیه نوروزی خودش به آنان دانسته و گفته همانطور که از سال 1347 جزء آموزش های مجاهدین بوده، شما هم آن را مطالعه کنید!
بگذریم که این سخن، نشانه هذیان گویی دم مرگ است و از ابتدای انقلاب تاکنون به یاد نمی آورم که در تشکیلات مجاهدین حتی یک بار پیرامون کتاب صمد بهرنگی یا مقاله هزارخانی حرفی به میان آمده باشد و یقیناً دهه 50 نیز مجاهدین آنچنان درگیر زندان و اعدام بنیانگذاران و آنگاه پروژه انشعاب در تشکیلات (مباحث اپورتونیستی) بوده اند که هرگز به چنین چیزی نیندیشیده اند. اما این که مسعود چه خواب پریشانی در عالم برزخ دیده که به ناگاه از این قصه یاد کرده، خود جای تأمل دارد….

ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف – قسمت شانزدهم

قاتلین مدعی

… قاتلین برادر زاده ناکام من مدت ها در مقابل این موضعگیری و اقدام خانواده ی اکبری نسب در ایران، سکوت اختیار کرده و بعد از مدت ها، فحش نامه ای را در حق من تهیه کرده و به نام برادرم سید مرتضی در سایت “ایران افشاگر” با عنوان افلاس و درماندگی – که از محتوی آن معلوم گردیده که این افلاس بیشتر شامل حال فرقه است و نه دیگران – منتشر کرده اند.
به روایت مقاله – هدف مراسم مربوط جلوگیری از سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی با عاملیت من و انجمن نجات بوده است! عجب جلسه تاریخی و پرباری که من نادان از درک ارزش خارق العاده ی آن بی خبر بوده ام و احسن به رضا اکبری نسب و به این نقش تاریخی که به عهده گرفته است!!!!
با توجه به آشنایی به شیوه نگارش برادر عزیزم و نیز شخصیت دوست داشتنی او، به نظر می رسد که مطالب این مقاله در خوشبینانه ترین حال به او دیکته شده است. صحیح تر آن است که نامبرده اطلاعی از آن نداشته و یا لااقل از مضمون سخنرانی من خبری نداشته و تحریکش کردند که این مقاله را به نام او بنویسند. اگر این حرف ها واقعاً هم که مال برادرم باشد – که از صدر تا ذیل مشحون از اهانت به این جانب است – باز من خرده ای بر او نمی گیرم. در کف شیرنری خونخواره ای غیرتسلیم و رضا کو چاره ای؟…

*دوشنبه 8 فروردین

در این روز کلاً 6 مطلب جدید بر روی سایت نجات داشتیم که در زیر مروری مختصر بر تعدادی از آنان را مشاهده می کنید:

نگاهی به پیام بی محتوای نوروز 1401 مسعود رجوی

… تفاوتی که ماهی سیاه کوچولو داستان ما با رجوی دارد این است که ماهی سیاه قصه ما حداقل این قدرت و استقامت را داشت که تصمیم بگیرد برای راهی که انتخاب کرده تا آخر برود و در نهایت با مبارزه با مسائلی که سر راهش بود به پیروزی برسد اما در مورد رجوی باید بگوییم او اصلاً اهل مبارزه نبود. او در ابتدا برای حفظ جان بی ارزشش حاضر به همکاری با ساواک شد و بعد از انقلاب مردم ایران از زندان آزاد شد. از آنجایی که اهل مبارزه نبود و به دنبال مفت خوری بود خودش را صاحب انقلاب مردم ایران می دانست و به همین خاطر مراحل خیانت را یکی بعد از دیگری پشت سر گذاشت و در نهایت در زمان جنگ در کنار دشمن مردم ایران قرار گرفت تا به کشتار سربازان و نیروهای مردمی که برای دفاع از کشورشان به جنگ می رفتند بپردازد. بعد از سرنگونی اربابش او به دنبال ارباب جدیدی بود و اکنون هم در کنار دشمنان مردم ایران قرار گرفته و به این کار افتخار می کند .

رجوی هیچ زمانی حاضر به پرداخت بها نبود چون هر موقع که مراحل حساس می شد، راه فرار در پیش می گرفت و اکنون هم شاهد هستیم بعد از سرنگونی صدام حاضر نیست خودش را نشان دهد. ترس وی از چیست؟ مطمئناً وضعیت ظاهری او به حدی خراب است که حاضر نمی شود صورتش را نشان دهد .
رجوی در انتهای پیام خود سعی می کند با دروغ بافی نیروهایش را سر کار بگذارد. او عنوان می کند به عنوان هدیه نوروزی اثر صمد بهرنگی که از سال 1347 جزو آموزش های مجاهدین بوده را مطالعه کنند !!!….

فرهنگ لمپنیزم، فرهنگ سفلگان رجویستی

عربده کشی، فحاشی، خدو انداختن بر صورت دیگران، ضرب و شتم فیزیکی و سیاسی، دشمن مالی و … از تراوشات ذهن بیمار آقای مسعود رجوی از نشست های طعمه بود که به یک سنت در تشکیلات مبدل گردید. البته این بدان معنی نیست که قبل از سلسله نشست های سرکوب موسوم به طعمه، هیچ کدام از این اعمال شنیع در سازمان وجود نداشت، وجود داشت اما نه به صورت علنی و در نشست های جمعی! قبلاً این جنایات در خفا و پنهان انجام می شد و قربانی پس از شکنجه و لت و پار شدن، به زندان انفرادی افکنده می شد، اما بعد از این نشست ها، همه جای سازمان از زیر تا بم، محل کارهای اینچنینی شد و به قول آقای مسعود رجوی “مشت آهنین تشکیلات” علنی شد. انحطاط سازمان از این تاریخ به بعد رسماً شتاب گرفت و به یک منجلاب تاریخی فرو رفت. در سال های قبل از 1370، جدایی از سازمان تقریباً آزادانه تر بود، حتی هرکس که می خواست جدا شود و سراغ زندگی عادی برود، برایش مراسم خداحافظی نیز می گرفتند و فحش و فحش کاری در کار نبود، اما از آنجایی که ماهیت این سازمان قرون وسطایی بود و یک نفر در صدر آن بود به نام مسعود رجوی که هیچ بویی از حقوق بشر و انسانیت نبرده بود، این روال ادامه نیافت و زندان سازی و شکنجه در سازمان شکل علنی به خود گرفت….

مصداق داستان ماهی سیاه کوچولو اردوگاه فرقه رجوی در آلبانی است

… واقعیت این است داستان زندگی اعضای نگون بخت در درون فرقه خیلی شبیه به زندگی «ماهی سیاه کوچولو» در قصه صمد بهرنگی در داخل جویبار است.اعضای نگون بخت هم مستمر از خود می پرسند پدران و مادرانشان کو، فرزندان شان کو؟ خواهران و برادران شان کو؟
رجوی برای اعضای نگونبخت جا انداخته است که آن ها از هیچ پدر و مادری زاده نشده اند. آن ها نه فرزندی دارند که انتظارشان را بکشد، نه خواهری و نه برادری. دنیا همین برکه بوگندویی است که رجوی برای آنان در قلعه «اشرف» چه در عراق و اکنون در آلبانی ساخته است. دنیایی به تاریکی زندان که نه آفتابی در آن طلوع کرده و نه ماهی در آن درخشیده است.
اردوگاهی که در آن به جای گل و درخت تا دلت بخواهد کیوسک های نگهبانی، برج های دیدبانی و سیم های خاردار رویده است و دخمه هایی که باید قبل از تاریک شدن هوا در آن تمرگید و در دید نگهبانان بی رحم شب را به صبح رساند.
در سال های گذشته خیلی ها تلاش کردند مثل ماهی سیاه کوچولو که می خواست آخر جویبار را ببیند آن ها هم بیرون از حصارهای قرارگاه اشرف را ببینند. خیلی ها موفق شدند و آن هایی هم که موفق نشدند نهایتاً دشنه زهرآگین رجوی و ایادی مزدورش بر سینه هایشان نشست….

*سه شنبه 9 فروردین

در این روز 8 مطلب جدید در سایت نجات درج گردید. در زیر مروری مختصر بر تعدادی از آن ها ارائه می گردد:

خاطره ای از نوروز سال 84 در کنار خانواده

… در فرقه رجوی بعد از تحویل سال و حرف های تکراری رجوی در مورد سرنگونی و روبوسی افراد با همدیگر و وعده دیدار در میدان آزادی، دیگر خبری از خوشحالی نبود و تنها یک روز می توانستی در اختیار خودت باشی و فیلم های مسخره و سانسور شده تلویزیون فرقه را نگاه کنی! روز بعد دوباره همان برنامه های سرکاری مسئولین شروع می شد و انجام نشست های روزانه و غسل هفتگی و … این معنی واقعی عیدی بود که در مناسبات برگزار می شد .
البته باید به این نکته هم اشاره کرد قبل از تحویل سال آن چنان از افراد کار می کشیدند که فرد تا قبل از تحویل سال وقت نمی کرد که به خودش برسد. این معنی واقعی تحویل سال بود برنامه ای بی روح و بی احساس که هر ساله تکرار می شد و وعده های سرخرمن رجوی ها برای سرنگونی که هیچ وقت پایانی نداشت….

پاسخ به اباطیل مهوع رجوی منتسب به عضو اسیر ولیرضا اکبری

در تاریخ 28 اسفند 1400 ساعت 3 بعد از نیمه شب اباطیل وچرندیاتی در یکی از سایت های مجاهدین منتسب به عضو اسیر و نگون بخت رجوی، ولیرضا اکبری کهنه سری بازنشخوار کرده بودند که خواندم و خیلی حالم بد شد. چرا که تنها سه روز پیشتر آن یعنی در تاریخ 25 اسفند خانواده ولیرضا اکبری در دیدار صمیمانه با جناب پوراحمد مسئول انجمن نجات گیلان در منتهای عشق و علاقه یک پیام نوروزی برای ولیرضا تدارک دیدند که از قضا در سایت نجات مشاهده کرده بودم و همین پیام سوزش رجوی را به همراه داشت و تنها سه روز تاب آورد تا لاطائلاتی سرهم بکند و منتسب به ولیرضا اکبری منتشر کند.
راستی مگر خانواده دردمند ولیرضا و دیگر اسیران در پیام شان چیزی جز یک تماس تصویری درخواست کرده بودند که اینقدر برای رجوی گران تمام شد تا به زشت ترین شکل ممکن به مقابله بپردازد و اهانتی به خانواده اکبری و جناب پوراحمد داشته باشد که فقط و فقط شایسته خودش و گماشته هایش است .
بنده با توجه به شناختی که از ولیرضا دارم مطمئن هستم از چنین روحیه فحاش و لمپنیسم برخوردار نبوده و نیست و همچنین قادر به نوشتن چنین متن مبسوطی نیست و به قطع و یقین گماشته های رجوی آن را با فرهنگ لمپنیسم خود قرقره کردند که …

پیام نوروزی رجوی هیچ چیزی نداشت

… رجوی کسی بود که در هر پیامی محال بود چند بار حکومت ایران را سرنگون نکند. امسال برای اولین سال یا خودش را به فراموشی زده یا نمی خواهد بار دیگر به تناقضات نیروهایش اضافه کند. به همین دلیل به نیروهایش توصیه نموده به جای نشست های پاچه گیری کتاب ماهی سیاه کوچولو را بخوانند و احتمالاً به سیاق ثابت ، طبق عادت همیشگی اعضای بیچاره باید نقطه نظرات و برداشت های خویش را برای رجوی بنویسند یا این که به شکل جمعی کتاب را بخوانند و سپس در مقایسه با انقلاب باسمه ای مریم قجر پروژه تهیه نموده و سپس به صورت گزارش در جمع بخوانند و انتقاد بشنوند. که البته به صورت یک انتقاد ساده نیست بلکه مثل همیشه توهین و افترا را بار اعضای خویش می کنند تا از این طریق هم اوقات بچه ها را پر کرده و هم سرگرمی می سازند تا اعضای اسیر تناقضات خطی را قورت دهند و در آن وادی سیر نکنند و به سناریویی فکر کنند که نه سر دارد و نه ته!

*چهارشنبه 10 فروردین

در این روز مجموعاً 4 مطلب دیگر روی سایت نجات قرار گرفت که در زیر مروری مختصر بر تعدادی از آنان را ملاحظه می فرمایید:

ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف – قسمت هفدهم

پیرو مسائلی که من از مقاله خودم با عنوان “قاتلین مدعی” در بخش شانزدهم این سلسله خاطراتم در رابطه با مجاهدین خلق به عنوان قاتل برادر زاده ام یاسر اکبری نسب آوردم، اینک به نقل قسمت دیگری ازاین مقاله که گذشت زمان طولانی نشان داد که چه شناخت دقیقی از این جریان مافیای – سیاسی داشتم، می پردازم:
” در مقاله شما ادعا شده که شرکت در این جلسه به منزله جلوگیری از سرنگونی رژیم بوده است و چون ما در اعتراض به خودسوزی ها در آن حضور داشتیم باید با منطق شما نتیجه گرفت که (جمهوری اسلامی وقتی سرنگون خواهد شد که مردم خودشان را بسوزانند) و نتیجه نهایی این است که شما در خودسوزی مردم نفعی دارید چرا که از سرنگونی جمهوری اسلامی منتفع می شوید؟؟!! در فرهنگ ما ترک ها به این قبیل چیزها می گویند گرفتار آمدن در تنگی قافیه و دفاع شتاب زده و کم آوردن و عصبی شدن و باختن در بازی ای که نسنجیده وارد آن شده باشند.
حالا دیگر روشن شده که شما بازنده پیشاپیش این کلنجاری هستید که با خانواده اکبری نسب آغاز کرده اید و آیا عاقلانه نیست که به مبارزه بی افتخار پایان دهید؟…

مستند زیر پوست اشرف – قسمت اول

فیلم مستند زیر پوست اشرف بازدیدی از اردوگاه متروک شده اشرف همراه با اعضای جدا شده از مجاهدین و شرح خیانت های رهبران این سازمان می باشد. در این مستند تعدادی از جدا شده‌ های مجاهدین در راهرو‌های پادگان اشرف در مقابل دوربین از خاطرات خود در این سازمان تروریستی صحبت می ‌کنند و رنج و ستمی را که از سوی این فرقه متحمل شده‌ اند، بازگو می ‌کنند.
مستند زیر پوست اشرف روایتی متفاوت است که با نگاه حقوق‌بشری به زندگی طاقت فرسای اعضای سابق مجاهدین در پادگان اشرف و شرح خباثت های رهبران این سازمان تروریستی می ‌پردازد. از نکات بسیار جالب این مستند، گشت و گذار اعضای سابق گروه تروریستی مجاهدین در محل‌هایی از پادگان اشرف است که در طول ۳۰ سال زندگی در این پادگان هیچ‌ گاه آن مکان ‌ها را ندیده بودند.

وصیت نامه نویسی اجباری برای کودک سربازان مجاهدین خلق

… نوجوانی سنی است که مرحله گذار از دوره کودکی به بزرگسالی تقلی می ‌شود. نوجوانان در این سن سعی می ‌کنند هویت مستقل خود را بسازند. آن ‌ها می‌ خواهند به والدین و مربیان خود ثابت کنند که مسئولیت پذیر و قابل اعتماد هستند. بدین ترتیب در ساختار مغزشویی که سران مجاهدین خلق ساختند نوجوانان گاه به سادگی تحت تاثیر مفاهیم اغراق آمیزی چون شهادت‌ طلبی و فدا برای رهبر قرار می‌ گرفتند. با این وجود، به گواه دو بانوی مذکور، نوشتن وصیت نامه و آمادگی برای مرگ به هر روی تجربه هولناکی است.
نتیجه فاجعه بار سوءاستفاده‌ های سران فرقه رجوی از دوران بحرانی نوجوانی این بود که نوجوانان زیادی را به کام مرگ کشاندند و سال های طولانی از بهترین دوران زندگی بسیاری دیگر را تباه کردند. سران مجاهدین خلق تنها به اجبار کردن نوجوانان به نوشتن وصیت نامه اکتقا نکردند. هنگامی که فرماندهان ارتش به اصطلاح آزادی بخش اسلحه به دست مریم قیطانی دادند و او را برای شرکت در عملیات به شدت غیرسازمان یافته فروغ جاویدان اعزام کردند، او تنها 15 سال داشت.

*پنجشنبه 11 فروردین

8 مطلب حاصل آخرین روز کاری هفته در سایت نجات است. مروری کوتاه بر برخی از آن ها به قرار زیر است:

عید نوروز در درون مناسبات فرقه رجوی

ایام عید که می رسید بچه ها عزا می گرفتند. تمام کارها را بر سر اعضای بیچاره می ریختند طوری که وقت سر خاراندن هم نداشتیم . پروژه پشت پروژه، از کله صبح تا پاسی از شب مشغول کار کردن بودیم. علاوه بر کارهایی که در داخل مقر خودمان انجام می دادیم، با تعدادی از دوستان به اصطلاح فنی، کارهای خارج از مقر را هم به عهده ما گذاشته بودند. برای برنامه های جمعی به سالن اجتماعات می رفتیم تا جهت اجرای برنامه های هنری آماده سازی های لازم را انجام دهیم. مخصوصاً سالن و صحنه را با سوار کردن نور ( پروژکتورها ) و سپس با رنگ های متفاوت تنظیم می کردیم. قبل از فرا رسیدن سال نو همین پروژه چند روز از وقت ما را پر می کرد. از همه سخت تر و مشقت بارتر این بود که مسئول ضبط برنامه ها معمولاً فهیمه اروانی بود و در صحنه حضور داشت و برنامه ها را چک می کرد. اگر لازم بود یک برنامه تا ده بار هم ضبط می شد تا این که کیفی ترین را برگزیند….

مصمم تر از قبل پیگیر محاکمه سران جنایتکار سازمان مجاهدین خلق هستیم

… خیراله ذاکری و ناصر محمدی از اعضای گرفتار در فرقه مجاهدین خلق هستند که متأسفانه قربانی مطامع غیرانسانی سران فرقه هستند.
برادرانشان ضمن تبریک عید و سال نو به اسیران در بند فرقه تاکید کردند که با آغاز سال 1401 خانواده های آن ها مصمم تر از قبل، پیگیر محاکمه سران فرقه رجوی در دادگاه های بین المللی هستند و تا لحظه محکومیت آن ها بابت جنایت علیه بشریت بی وقفه و با قدرت و شدت حداکثری به راه خود ادامه می دهند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا