شاید چند هفته بعد از 30فروردین51 ـ تیرباران اولین دسته از اعضای مرکزیت سازمانـ بود که ما ازطریق ملاقات باخبر شدیم که 4تا از بچهها را اعدام کردهاند. یعنی علی میهندوست، ناصر صادق، محمد بازرگانی و علی باکری. وقتی این خبر را به سعید دادیم، من حالتی از خوشحالی در او دیدم که در لحظه اول برایم نامفهوم بود. بعد خودش گفت «پس مسعود ماند» یا «چه خوب شد که مسعود را اعدام نکردند» سال بعد اگر مجاهدین هنوز باشند و هنوز عباس داوری را داشته باشند حتما اضافه خواهد کرد که سعید محسن گفته بود: « کاش همه ما را اعدام کنند ولی فقط مسعود را زنده بگذارند »
برچسب ها
سرکرده مجاهدین، با بی شرفی، همیشه جان بدر برده است
امروز شروع مراسم دیدار مردم سراسر ایران با رهبری شهید است، رهبری که در میدان ایستاد و به همراه تعدادی از اعضای خانواده ی خود، به دست سفاک ترین قدرت جهانی ، شهادت را در آغوش کشیدند. کمتر رهبری در تاریخ ایران بوده است که از ترس دشمن، فرار را بر قرار ترجیح نداده است، […]
نقش مسعود رجوی نقطه عطفی در بحران عقلانیت سیاسی مجاهدین خلق
از وقتی که مجاهدین خلق به منظور کسب قدرت سیاسی رویکرد تروریستی و استراتژی جنگ مسلحانه در سی خرداد سال 60 را اتخاذ کردند بحران خردورزی و عقلانیت سیاسی در این تشکیلات آغاز شد. بسیاری از فلاسفه معتقدند عقلانیت و خرد نوعی دانش طبیعی خاص انسان است که از یک طرف با واکنش غریزی و […]
رجوی و تکرار پیروزیهای خیالی
برای همه ما به اثبات رسیده که در قاموس رجوی هیچ وقت شکست معنایی نداشته و تمام شکست هایش را با بهانه ای سعی می کند پیروزی جلوه دهد تا مجبور به پاسخگویی نباشد . در جریان جنگ رمضان ما شاهد بودیم که چگونه مردم ایران پای کار ایستادند اما گروه رجوی با بیان شعار […]
ثبت دیدگاه
- دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
- پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

