فرقه گرایی مجاهدین

وقتی عشق و عاطفه به مسلخ کشیده می شود – قسمت دوم

چند روز قبل در پاریس با چند تن از مجاهدینی که بتازگی از پادگان اشرف در عراق گریخته بودند، ملاقات و گفتگوئی حضوری داشتم. از شنیدن فجایعی که در آنجا روزانه بوقوع می پیوندد، برخود لرزیدم.

" اسامی مستعار می باشند"

از بروز احساس عاطفی و روابط جنسی صحبت به میان آمد باید بگویم که منظورم ایجاد روابط جنسی به سبک جیمزباند و دنبال جنس مخالف "سگ دو زدن" بدون رعایت پرنسیب های اجتماعی، " بی ناموسی کردن!" نیست.

روابط معمول و شناخته شده ای را می گویم که براساس سنتها و نرمهای اجتماعی و فرهنگی، بنا گردیده و و مورد قبول اکثریت واقع شده و بدینوسیله صاحب حرمت و اعتبار شده باشد.

به یاد حرفهای اکرم افتادم که حتی از صحبت کردن و شنیدن ازدواجهای تشکیلاتی آن هم در قرن بیست و یکم! شرم داشت. او می گفت که همسر اولش در ایران پس از یک عملیات ناموفق مفقودالاثر شده است. او سه سال بعد توسط مجاهدین به عراق منتقل می شود و در همانجا بنا به دستور تشکیلات همسر یکی از مسئولین سازمان می گردد. همسر او در عملیات فروغ جاویدان از بین می رود و سازمان او را وادار به ازدواج مجدد با همرزمی ناشناخته می نماید.

جدائی زن و مردجدائی زن و مرد در واقع پس از یکدوره کوتاه و بعد از عملیات فروغ رسما به اجرا گذاشته شد. و در پی آن" خانواده بازی" تعطیل شد. عشق و ازدواج و رابطه احساسی هم نشانه بارز لیبرالیسم و بریدگی خوانده شد و مخلفین هم به میز محاکمه کشیده شدند و قرار شد که مانند همیشه و جدی تر فقط عاشق رهبری شده و به او عشق بورزند.

اکرم در حالی این حرفها را می زد که صورتش را اشک پوشانده بود.

به آرامی و در حالیکه صدایش می لرزید با این جملات به حرفهایش خاتمه داد.

"احساس می کنم که می توانم سرنوشتم را با دختری مقایسه کنم که در کوره دهی دور افتاده توسط پدری ظالم در سن ده سالگی زن مردی شده است که اورا فقط برای تولید بچه از پدرش با قاطری معاوضه کرده است. به نظر من روابط درونی مجاهدین و ازدواج های تشکیلاتی آن بسیار ابتدائیتر و ظالمانه تر می باشد.

استثمار جنسی با نام ازدواج ایدئولوژیک برای من کاملا ملموس و شناخته شده است."

ازدواجهای تشکیلاتی را می توان فقط با روابط و مناسبات فئودالیته قرون وسطا مقایسه نمود. البته برای درک این گونه مناسبات بهتر است که در مورد انقلاب و یا ازدواج ایدئولوژیک! مسعود و مریم اطلاعات کافی بدست بیاوریم.

اکرم در حالی که تمامی عشق و اعتمادش را به سازمان داده بود آنچنان در کنترل سازمان قرار گرفته و سر سپرده سازمان شده بود که دیگر حتی فکر و جرات اعتراضی را هم به خود راه نمی داده است.

آن دختر روستائی ده ساله ای که در حیطه زندگیش، با اینچنین مناسباتی آشناست، بیشتر توان اعتراض دارد و واکنش از خود نشان می دهد ولی زنی مانند اکرم که در تارهای نامرئی فرقه اسیر است به خود اجازه نمی دهد که یک لحظه بتواند خلاف جریان آب شنا کند.

یادم آمد که چند وقت قبل شرح حال زندگی مایکل جکسون معروف را از تلویزیون پخش می کردند.او با صداقت اعتراف می کرد که دلیل اینکه در این سن و سال شهر بازی بزرگی برای خودش در ست کرده و رابطه خوبی با بچه ها دارد بخاطر محرومیتهائیست که او در دوران کودکی کشیده و توسط پدرش مجبور بوده است به جای بازیهای کودکانه در کوچه و خیابان، در گروه های موزیک برای مردم کنسرت بدهد.

در واقع او این دوران را سوزانده است و کاری هم که همکنون می کند درواقع غیر طبیعی می باشد.

با خودم گفتم اگر بخواهم حساب و کتاب دقیقی بکنم بغیر از ملیونها پناهنده ای که نتوانسته اند و یا نخواسته اند در کشورشان زندگی کنند و آوارگی و غربت را پذیرفته اند، هزاران نفر هم در اسارت ذهنی خودشان دوران جوانی خویش را سوزاندند تا به سرابی که رهبر عقیدتیشان وعده داده بود، برسند.

حکایت اکرم ها، نوشین ها و دیگر عاشقان آزادی و عدالت اجتماعی، حکایتی است که شاید نسل های بعد آن را بیشتر بشکافند و از آن برای آموزش و آگاهی نسل جوان استفاده کنند. ولی آنچه که می ماند و تا بن استخوان بر مغز انسان تاثیر می گذارد.

– حکایت پدران و مادرانی است که چشم براه فرزندانشان زندگی را بدرود گفتند در حالیکه فرزندانشان درون پادگان اشرف در پی رسیدن به یک دنیای خیالی، در حال به آتش کشیدن جوانی و شور و فتور خویش بودند و دوران خوش زندگیشان را به تباهی می کشیدند.

– حکایت زنان و مردانی است که هنگامیکه رهبر فرقه، عشق و احساس و عاطفه آنان را جلویشان سر میبرید، برایش کف می زدند.

به صورت درهم کشیده و مضطرب مرتضی که سکوتش دیوانه ام کرده است نگاهی می اندازم و با کنجکاوی می پرسم.

مرتضی به من بگو که با این وضعیتی که در اشرف وجود دارد. بیش از 25 سال محرومیت عاطفی، جنسی، روابط اجتماعی، اگر روزی معجزه ای بشود و این محرومین! زمام امور را در ایران بدست بگیرند، چی می شود؟

نگاهی پرمعنی به من انداخت و سرتاپایم را ورانداز کرد. فهمیدم که زیادی توی اعصابش رفتم و دیگه هیچی نگفتم.

11.08.2008

مسعودجابانی

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا