جمعه, ۱۰ بهمن , ۱۴۰۴
خاطرات رحمان محمدیان از مهرماه در فرقه رجوی – قسمت دوم 10 آذر 1398

خاطرات رحمان محمدیان از مهرماه در فرقه رجوی – قسمت دوم

حسرت به دلی رجوی برای قدرت اما رجوی که شهامت اعتراف به اشتباه را نداشت و از طرفی می ترسید که سر این قضیه که باز شود دیگر نمی تواند مثل شاهان عمل و این سازمان و اعضا رااین چنین در چنگ داشته باشد دست به یک شامورتی بازی که در اجرای آن استاد بود […]

گمشده 10 آذر 1398

گمشده

محمد تورنگ نجات یافته از فرقه رجوی در آلبانی که اکنون همراه با خانواده ساکن جزیره قشم می باشد. محمد تورنگ: از سال 1358 در دبی روی لنج کار می کردم. خانواده ام ساکن قشم بودند و البته الآن هم هستند. در سال 1360 در بوشهر مشغول به کار شدم که در کار حمل و […]

چرا رجوی مسئولین بالا را در نشست عمومی سوژه کرد 06 آذر 1398

چرا رجوی مسئولین بالا را در نشست عمومی سوژه کرد

مقاله ای از علی اکرامی خواندم که حسین ابریشمچی را در نشست عمومی مقر او سوژه کرده بودند. در مقر ما در موزرمی نیز مسئول بالا را در مقر سوژه کردند و در واقع در کل مقرها مسئولین بالا را سوژه کرده بودند . هیچ کس نمی دانست که چه اتفاقی در فرقه در حال […]

چرا مخاطبم را شما قرار دادم ؟! 05 آذر 1398

چرا مخاطبم را شما قرار دادم ؟!

طعم شیرین آزادی خطابم به اسیران در بند فرقه رجوی چندین سال در فرقه رجوی بودیم بدور از ابتدایی ترین آزادی ها! نیاز نیست زیاد توضیح بدهم. تک تک شما در جریان هستید که فرقه رجوی برای ما هیچ ارزشی قائل نبود و مثل برده از ما کار می کشید. ای کاش فقط کار می […]

بالاخره آن روز فراموش نشدنی رسید 22 آبان 1398

بالاخره آن روز فراموش نشدنی رسید

بعد از نزدیک به شش ماه اولین اکیپ در آستانه ی خروج از تیف بود خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت شصت و شش تیف، اردوگاه اسرای غیرجنگی بود، چون ما درهیچ نبرد یا جنگی علیه هیچ نیروئی شرکت نکرده بودیم. ما فقط اعضای اجباری گروهی شبه نظامی بودیم که اکثرا بر خلاف میل […]

ما نه اسیر جنگی بودیم و نه تروریست! 20 آبان 1398

ما نه اسیر جنگی بودیم و نه تروریست!

خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت شصت وپنجم معلوم نبود که تا چه مدتی باید در تیف ماندگار باشیم. لحظات تیف ، زشت و احمقانه و تحمل آن دشوار بود! پستهای نگهبانی فشرده همراه با مسلسلهای کاشته شده به سوی داخل محوطه ی تیف، گشتهای مختلف سیار، چندین بار آمار روزانه و بیدارباشهای بی […]

تماس با خانواده از تیف با تلفن ماهواره ای 18 آبان 1398

تماس با خانواده از تیف با تلفن ماهواره ای

خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت شصت و چهار مدتی بود که آمریکائی ها یک تلفن ماهواره ای برای تماس زندانیان با خانواده ها، به کمپ آورده بودند و ما می توانستیم روزانه به مدت 6 دقیقه با هر کسی که می خواستیم صحبت کنیم. این تلفن به وسیله فشاری در دست آمریکائی ها […]

تیم چهار نفره فرار در چادر ما جمع شدند 14 آبان 1398

تیم چهار نفره فرار در چادر ما جمع شدند

خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت شصت و سهبچه ها بعد از فورمیشن در حال برگشتن به چادرهایشان بودند. عده ای هم که ساعتها غرق درکارهای خودشان در چادرهایشان بودند و فرصت نکرده بودند که طی بعدازظهراز چادر بیرون بیایند، در محوطه ایستاده و گپ و گفت های چند نفره شان به چشم می […]

هرچقدر از پنجره آنها را صدا زدم نشنیدند 11 آبان 1398

هرچقدر از پنجره آنها را صدا زدم نشنیدند

خاطرات غلامعلی میرزایی برای آنهایی که هنوز مجاهدین خلق را نمی شناسند ـ قسمت دهم در همان وضعیت با چند سرباز که هرکدام کابل های سیمی دستشان بود من را به سمت دیگر کمپ بردند که در هر دو سمت یک ساختمان دو طبقه بود و روی دیوار هرکدام شماره بلوک یا همان قاطع را […]

عملیات خروج از تیف و شناسائی اطراف 09 آبان 1398

عملیات خروج از تیف و شناسائی اطراف

خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت شصت و دو کل این عملیات شناسائی و برگشت را فقط تیم 4 نفره ی ما می دانست و احدی حق صحبت با بقیه در این مورد را نداشت ، چرا که تعداد بسیار انگشت شماری در تیف بودند که برای آمریکائی ها جاسوسی کرده و برای خودشیرینی […]

ماجرای هنگ حنیف چه بود؟ 08 آبان 1398

ماجرای هنگ حنیف چه بود؟

یک روز در پادگان اشرف در مقری که مستقر بودیم از طریق بلندگو اعلام کردند به سالن مراجعه کنید پیام است. ما هم طبق معمول آماده شدیم و رفتیم سالن غذا خوری. چند دقیقه ای در سالن نشسته بودیم مسئول مقر زنی بنام فرزانه میدان شاهی وارد سالن شد و گفت برادر پیام داده آنهم […]

فرار من از زندان تیف 08 آبان 1398

فرار من از زندان تیف

خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت شصت و یک حاکم نبودن قوانین مدون بر روابط بین افراد در تیف و رنگارنگ بودن افراد در آن هوشیاری بیشتری می طلبید. بازار شایعه ها در تیف داغ بود. هر روز یک شایعه ای از گوشه ای از تیف براه می افتاد. چون ارتباطات ما هم از […]

blank
blank
blank