سرزمینی که عشق به همسر میوه ای ممنوعه بود! – قسمت پایانی
در قسمت قبل از نشستی که برای شکری برگزار کردند گفتم. او گفت با ورود سازمان به فاز نظامی و انفجار ساختمان حزب جمهوری اسلامی و دفتر نخست وزیری و موج ترورها من هم دستگیر شدم و به زندان افتادم. شکری ادامه داد: بارها تا مرز اعدام رفتم، تا اینکه بعد از آزادی از زندان […]
نامه جهاد مطوری به برادرش ولید اسیر در فرقه رجوی
سلام ولید جان برادرم. خوبی؟ امیدوارم که سلامت باشی. برادر جان ما همچنان نگران وضعیت تو هستیم و منتظریم تا شاید بتوانیم صدایت را بشنویم. برادرم ببین کار به کجا رسیده که دیگر حتی شنیدن صدایت برای ما آرزو شده است. ببخشید از اینکه مدتی نتوانستم برایت نامه بنویسم. البته نه اینکه تو را فراموش […]
سرزمینی که عشق به همسر میوه ای ممنوعه بود! – قسمت دوم
در قسمت قبل از شکرالله بچه اصفهان گفتم که در گوشه کتابخانه او را به مشت و لگد گرفته بودند. بر سرش فریاد میزد هر کسی که به انقلاب خواهر مریم خیانت کند حکمش اعدام است! میدانی چه خیانت بزرگی را مرتکب شدی؟ تو اکنون فردی ضدانقلابی شده ای که در مقابل رهبری ایستاده ای! […]
به بهانه حضور گزارشگر سابق حقوق بشر در جلسه سرکرده فرقه رجوی
جاوید رحمان از سال 2018 تا همین اواخر به عنوان گزارشگر ویژه حقوق بشر در امور ایران بود. معمولا کسی که در این سمت انتخاب می شود سوگند می خورد که حقیقت را بیان کند و تعهد می دهد که در هر کجا نقض حقوق بشری صورت گرفت آن را بدون کم و کاست به […]
با فریب مجاهدین خلق به فرقه پیوستم و با عشق خانواده جدا شدم
من در سال 1351 در یک خانواده متوسط و پر جمعیت در شهر اهواز بدنیا آمدم. در سال 68 تحت تاثیر شعارهای جذاب و فریبنده مجاهدین خلق از جمله “برابری زن و مرد”، “حمایت از طبقه محروم” و .. قرار گرفتم و جذب آنها شدم. دیدن برنامه های مستمر تلویزیون مجاهدین خلق انگیزه پیوستن به […]
سرزمینی که عشق به همسر میوه ای ممنوعه بود! – قسمت اول
ساعت 19:45 شب محل کارم در ساختمان قلعه را ترک کردم و وقتی به سمت سالن غذاخوری ستاد سر رشته داری می رفتم، سر و صدایی از داخل کتابخانه نظرم را جلب کرد. صدا و فریاد چند نفر با ضجه و شیون نفر دیگری در هم آمیخته بود! “پدر سوخته، نامرد، باز رفتی سراغ آن […]
رقص زیبای شعله های زندگی
من در سال 1360 در شهر اهواز و در یک خانواده سنتی و مذهبی به دنیا آمدم. بدلیل موقعیت ضعیف خانوادگی تحصیلاتم را تا مقطع سیکل ادامه دادم. در سال 1379 توسط یکی از نفرات که بعدا مشخص شد از عناصر قاچاق انسان مجاهدین خلق است نامه ای از پدرم بدستم رسید که در آن […]
در رویای زندگی در اروپا از پادگان اشرف سر در آوردم
در سال 74 با فردی آشنا شدم که بعد از مدتی فهمیدم از نفرات سرپل مجاهدین خلق است. او که در جریان وضعیت بیکاری من و تمایل من برای رفتن به خارج کشور بود به من وعده داد که من را به یکی از کشورهای اروپایی خواهد برد و زندگی خوبی خواهم داشت. قرار شد […]
نامه خانواده های اعضای خوزستانی دربند فرقه رجوی به مای ساتو
خانم مای ساتو گزارشگر محترم ویژه حقوق بشر ملل متحد در امور ایران با عرض سلام ما جمعی از خانواده های اعضای خوزستانی سازمان مجاهدین خلق که هم اکنون در کمپ مانز در آلبانی تحت نظر این سازمان هستند، قبل از هر چیز مسئولیت جدیدتان را به شما تبریک عرض نموده و برایتان آرزوی موفقیت […]
عشق خانواده حصارهای ۱۴ ساله فرقه را درهم شکست
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در سال 57 جوانی پرشور و احساساتی بودم که متاسفانه با توجه به جو سیاسی آن زمان فریب شعر و شعارهای پر جذبه رجوی را خوردم و در همان سال 58 جذب سازمان او شدم. آنقدر تحت تاثیر رجوی قرار گرفته بودم که در سال 66 حاضر شدم نه تنها […]
قصه تلخ و شیرین جذب و جدایی من از مجاهدین خلق
در سال 70 تحت تاثیر تبلیغات رادیو موسوم به مجاهد در داخل کشور جذب مجاهدین خلق شدم و برای پیوستن به آنها به نوار مرزی عراق رفتم. بعد از ورود به خاک عراق توسط نیروهای امنیتی استخبارات رژیم صدام دستگیر و بمدت سه سال در زندان آنها بودم. در نهایت سال 73 بعد از پیگیری […]
از تلخی اسارت تا شیرینی رهایی
در سال 1347 در شهر سربندر بدنیا آمدم، تا مقطع پنجم ابتدایی در این شهر به تحصیل مشغول بودم. با شروع جنگ تجاوزکارانه صدام بر علیه ایران همانند هزاران جوان دیگر برای دفاع از خاک وطن در تاریخ 18/1/66 به خدمت سربازی رفتم. دو هفته از حضور من در جبهه نگذشته بود که در جبهه […]