مادران ؛ منتظران بدرود یافته – قسمت هفتم
آقای علی آلفته درحالیکه می گریست درادامه درد ودل همسرش گفتند” ایکاش منهم نمی رفتم وهادی را نمی دیدم چونکه با یکباردیدن فرزندم آنهم درتور جاسوسان رجوی ؛ فقط وفقط درد مرا صد چندان کرد وباعث شد بیش ازپیش چشم انتظارهادی باشم وبه اتفاق همسرم درخانه بنشینیم وگریه کنیم. مادرهادی خیلی بیتابی میکند ومیگوید چطورنتوانستی هادی را با خودت بیاوری! راستش هادی خیلی دلتنگ خانواده خصوصا مادرش بود وبه من قول داد پشت سرتان من فرار میکنم ونزدتان می آیم.”
پیام به اسماعیل نیکزاد از اعضای اسیر رجوی در کشور آلبانی
بعد رفتن تو انگار رفتن عادت شده بود.مامان بزرگ رفت بابابزرگ رفت. وای نمیدونی زمان تشیع جنازه بابابزرگ مامانم خواهر بزرگت سکینه فقط میگفت اسماعیل.. روزای سختی بود واین روزای سخت برای ما گذشت.از دوریت نمیگم که شادی رو کمرنگ کرده برامون.امیدوارم برگردی و چروکهای صورت مامانمو ببینی.
انجمن نجات گیلان میزبان مهندس ابراهیم خدابنده
دردیداردوستانه وبسیارصمیمانه آقایان خدابنده و پوراحمد از مسولین و فرماندهان سابق فرقه رجوی موسوم به سازمان مجاهدین خلق ؛ حول مسایل روز و مبتلا به فرقه رجوی خاصه وضعیت بحرانی و شکننده ی تشکیلات روبه اضمحلال رجوی درآلبانی وهمچنین راهکارعملی دستیابی خانواده های چشم انتظارمقاوم به عزیزانشان درآلبانی تبادل نظرصورت گرفت وتصمیمات شایانی اتخاذ شد.
مادران ؛ منتظران بدرود یافته – قسمت ششم
مرحومه طیبه حامی دراولین دیدارمان دردفترانجمن نجات گیلان ازسفرخود به عراق ودیداربا فرزندشان گفتند” سالیان بود که اصلا خبرنداشتم محمود من زنده است یا اینکه درجنگ با صدامیان شهید شده است ولی به هرحال امیدواربودم که روزی درتبادل اسرا برمیگردد. ولی درهمان ایام متاسفانه به ما خبردادند که محمود اغفال شده وبه اسارت رجوی خدانشناس درآمده است
دیدار نزدیک از روستا و منزل خانواده محمد قادری – گروگان فرقه رجوی
آقا عبدالله درادامه افزودند” وقتی دیدم محمد برغم سالیان مغزشویی ودوری ازاحساس وعاطفه خانوادگی هنوزهمان محمد خودمان است وازاندیشه فرقه گرایانه رجوی چیزی به ارث نبرده ؛ بیش ازپیش انگیزه گرفتم که بیشتروبیشترازوطن وزادگاه وخانواده باایشان صحبت کنم ونظرش را جلب کنم. طوریکه درآخرملاقات خودش درخواست داد تا یک عکس یادگاری بگیریم وبرای پدروخواهران وبرادردیگرمان بیاورم وپیامش را برسانم که بزودی زود دریک فرصت مناسب با ترک رجوی به نزدتان خواهم آمد.”
مرگ شیمون پرز و قرارگرفتن محمود عباس در آغوش همسر پرز و هورا کشیدن رجویها
رجویها درسایت رسمی شان دراستخوان لیسی مشمئزکننده ای به نقل ازمنفورفلسطینیان محمود عباس در پیامی به خانواده شیمون پرز نوشتند: پرز پس از امضای توافقنامه اسلو تا پایان عمرش برای برقراری صلح پایدار تلاش میکرد و در این مسیر شریک یاسر عرفات محسوب میشد!!.
مادران ؛ منتظران بدرود یافته –قسمت پنجم
مادرم تا لحظه درگذشتش به تاریخ 21 آذر1394 به مدت 34 سال چشم انتظاری کشید وبا تحمل رنج سنگین غصه ها خورد و پیرومریض شد وبه کما رفت. دکترمتخصص میگفت قاعدتا وبراساس علم پزشکی به کما رفتن مادرتان بیش ازدوهفته نمی بایست بطول می انجامید واحساس میکنیم که مادرتان چشم انتظارکسی است…
دیدار صمیمانه نزدیک از روستا و منزل خانواده محمد جواد نوروزی
چند مدتی بود نگران پدربودم. نگران ازصحت وسلامتی ایشان. لذا برخود واجب دیدم حضورا خدمت برسم وخبرخوش انتفال محمد جواد به آلبانی را هم به ایشان بدهم. زودی خودم را به زادگاهش روستای دافچاه ازتوابع رشت رساندم. روستای دافچاه ازدید مردمان آنجا به کارخانه برنجکوبی حاجی نوروزی و نماینده پیشکسوت شورای محل شناخته میشود. البته کارخانه را دو سالی بود که فروخته بودند وبواسطه کهولت سن خودشان را بازنشست ازهرگونه فعالیت کرده بودند.
دیداری نزدیک از روستا و منزل خانواده جبار صبایی ماسوله
صفرخانم صبایی مادرخانواده درحالیکه داشت با گوشه روسری اشکهایش را پاک میکرد بالهجه شیرین محلی گفتند” آقای پوراحمد شماهم مثل پسرم هستید. امروزبهترین روزهای زندگی ام هست یک جوری احساس میکنم جبارمن اینجا درکنارم نشسته است (گریه مادرواعضای خانواده). خیلی دلم گرفته. خیلی دلم هوای پسرم را کرده
مادران ؛ منتظران بدرود یافته – قسمت چهارم
این مادر دردمند متعاقب اسارت جگرگوشه اش بیش از7 سال نتوانست به حیات خود ادامه بدهد وآنچنان چشم انتظاری برایش سخت وجانکاه بود که وقتی دیگر فرزندش آقا مرتضی ازمسافرت به عراق واشرف با دست خالی برگشت ؛ بسیاراندوهگین شد ویکسال بعد درحالیکه فقط پیراهن فرزند اسیرش را بو میکشید ؛ چشم انتظار دارفانی را وداع گفت و به ابدیت پیوست ولیکن ازفرزندانش خاصه حاج مرتضی خواست که اسماعیل را فراموش نکنند ومدام پیگیر رهایی اش ازچنگال رجوی باشند.
دلنوشته آقای فریدون مرادخانی به برادراسیرش درتشکیلات سیاه رجوی
چند روزیست به آلبانی رفته ای.ولی حسرت دیدارت ۲۶ سال است بردلمان مانده است. اوایل از طریق صلیب سرخ وهلال احمر دنبالت گشتیم تا خبر اسارتت به دستمان رسید. پنج سال انتظار تا روز تبادل اسرا با نامه هایی که ردوبدل می کردیم امید را در دلمان زنده نگه میداشت. چون در آخر هر نامه ات با احساس مینوشتی:” به امید روز دیدار”.
نامه کوتاه فرزاد قاسمی به برادر اسیرش در فرقه بدنام رجوی
راستی حمید جان خوشحالم که توانستی از عراق به البانی منتقل شوی ولی باز هم اگر همت کنی خیلی راحت میتوانی به ایران بیایی و به زندگی عادی خودت برگردی تو فقط سرباز بودی و هیچ گناهی نداری فقط بایستی به خودت بیایی و از چنگال این بی دینان که زندگی شما را به تباهی کشاندند رها شوی و به اغوش خانواده خودت برگردی. به امید ازادی تمام اسیران دربند فرقه رجوی خائن.