علت این همه دشمنی فرقه رجوی با خانواده اعضاء خود چیست؟!

وقتی به مصاحبه ها و سخنرانی های سالیان دورتر مسعود رجوی نگاه دوباره ای میاندازیم٬ نکته ای که به دفعات بآن اشاره میکرد قدردانی از خانواده ها و مادران و پدران سالخورده اعضاء خود بوده است! اکنون کاری به اینکه این حرف ها را محتوایی میزده یا جنبه تبلیغاتی داشته ندارم. ولی در هرحال در شکل و فرم هم که شده بود٬تشکر خشک و خالی از آنها میکرد! اما چه شد که به یکباره همان خلق قهرمان و همان پدران و مادران سالخورده ای که فرزندانشان باعث بوجود آمدن سازمان مجاهدین شده اند٬به دشمن شماره یک مسعود رجوی و فرقه مجاهدین تبدیل شدند؟! و چرا اینهمه ضدیت و اینهمه تنفر به یکباره نسبت به خانواده ها بوجود آمد؟!

به اعتقاد من موضوع از زمانی آغاز شد که سازمان مجاهدین خلق درعراق٬به بن بست سیاسی و استراتژیکی رسید! و به جرات میتوان شروع این بن بست را در پذیرش آتش بس بین ایران وعراق دانست! بهتر از هر کسی شخص رجوی فهمید که چه اتفاقی افتاد! ارتش باصطلاح آزادیبخش مجاهدین در عراق٬دیگراجازه انجام عملیات نظامی بصورت گسترده ندارد چراکه ا ین خلاف قوانین بین المللی و درواقع نقض آتش بس محسوب میشود! رجوی برای اینکه نیروهای خود را در عراق٬از اخبار خارج از سازمان دور نگه دارد٬به صورت تدریجی و خیلی با حساب و کتاب٬دست به اقداماتی زد تا بتواند از بحرانی که از لحاظ نیرویی در انتظارش بود٬یا جلوگیری کند یا اینکه پیدایش آنرا به تاخیر اندازد! بالاخره این نیروها را نمیتوانست تا ابد درعراق بلاتکلیف نگاه دارد! این اقدامات هم در زمینه ایدئولوژیکی بود و هم در زمینه تشکیلاتی و نظامی و… چون واضح بود که نیروها بعد از یکی دو سال ماندن در بیابان های عراق٬ انگیزه خود را برای ادامه دادن و ماندن در مسیر مبارزه از دست میدهند و یکی پس از  دیگری ساز جدایی و رفتن کوک خواهند کرد. از این رو رجوی هم بیکار ننشست و اقدامات بازدارنده را شروع کرد. یکی از این اقدامات٬قطع ارتباط کامل نیروها با دنیای خارج از سازمان بود. این قطع ارتباط در تمامی زمینه ها بود اعم از اینکه تمامی وسایلی که نیروها میتوانستند از دنیای خارج از سازمان خبری دریافت کنند را از آنها گرفت. داشتن و گوش دادن به رایو جرم بود. هیچکس حق نداشت که به تلوزیون خارج از سیمای مجاهدین نگاه کند. داشتن کامپیوتر و وصل بودن به اینترنت جزیی از رویاهای دست نیافتنی بحساب میآمد!داشتن تلفن و تماس با خانواده و دوستان محال بود! از یکسو این محدودیتها اعمال میشدو از سوی دیگر با به راه انداختن مباحث پوشالی و بی سرو ته تشکیلاتی و ایدئولوژیکی٬شرایطی برای نیروهای به نوعی اسیر در سازمان به وجود آمده بود که رفته رفته آنها از وضعیت عادی خارج شدند و شبیه به خمیری شده بودند که توسط مسئولین فرقه به هرشکلی در می آمدند! اکنون این وسط گروهی که می توانستند بدون اینکه تحت تاثیر سران فرقه رجوی٬تاثیر مستقیم بر روی نیروهای سازمان بگذراند٬ خانواده های این نفرات بودند!  چراکه سازمان رادیو و تلوزیون و اینترنت و تلفن و نامه و همه اینها را از دست بچه ها گرفته بود٬اما نمیتوانست راه های رسیدن خانواده ها به قرارگاه های سازمان را ببندد! و اتفاقا عنصری که میتوانست بچه های سازمان را دوباره بیاد زندگی بیندازد٬ارتباط با خانواده هایشان بود! به دلیل اینکه نثار عواطف پاک و بدون ذره ای چشم داشت٬جرقه ای را دل بچه ها روشن می کرد٬که سران فرقه رجوی چیزی برای خاموش کردنش نداشتند! رجوی هرچه در چنته داشت رو کرد که مانع از روشن شدن همین جرقه شود.به یاد دارم آن زمان که در اشرف بودیم و یواش یواش خانواده ها راه های رسیدن به اشرف را پیدا میکردند و برای دیدن فرزندانشان به عراق می آمدند٬روزانه نشستهایی برپا میشد و در خصوص دیدار نکردن با خانواده ها و اینکه آنها قطعا فرستاده وزارت اطلاعات هستند و… به بچه ها میگفتند. بطوریکه یکبار شخص مریم رجوی پیام داد که ما خانواده ای نداریم! خانواده ما در اشرف هستند و هرکس در ایران زندگی میکند٬بدلیل اینکه زیر چتر رژیم نفس میکشد٬پس مزدور است و ما با آنها مرز سرخ داریم! که همین موضوع هم به جوک بین بچه ها تبدیل شده بود. مثلا یکی از بچه ها که اهل آذربایجان بود و خانواده اش اساسا فارسی بلد نبودند.  والدین سالخورده ای داشت٬با مشقتی زیاد خودش را به اشرف رسانده بود و بچه ها به شوخی بهش میگفتند که به بابات بگو اگه خوب پول میدهند ما هم بیاییم استخدام بشویم!! سران فرقه رجوی به خوبی نقطه آسیب پذیر نیروهای خود را تشخیص داده بودند و تمام تلاش خود را میکردند که مانع ملاقات بچه ها بشوند.بطوریکه توسط مسئولین سازمان خط داده شد که وقتی خانواده ها آمدند٬نزدیک سیاج قرارگاه بروند وبا سنگ آنها را بزنند و شعار "ننگ ما فامیل الدنگ ما " را سر بدهند که اتفاقا ماهیت کثیف رجوی را هرچه بیشتر برملا کرد!

مسعودرجوی ٬زمانی به نام خدا و به نام خلق قهرمان ایران را آنچنان با شور و هیجانی  فریاد میزد که  مو به تن آدمی سیخ میشد٬اما همین شخص وقتی به نفعش نباشد دستور سنگ اندازی و شکستن سر و صورت مادران و پدرانی را میدهد که خواسته ای جز دیدار با عزیزانشان را ندارند!

مسعودرجوی٬سمبل مجسم نان به نرخ روز خوردن و سمبل بی پرنسیوی سیاسی و ملیست! از دوستی دوآتشه با صدام و شعارهای ضد امپریالیستی و ضد اسراییلی گرفته تا به یکباره چرخش کردن و انکار برادری و هم پیمان بودن با دیکتاتور عراق و جفت پا به دامان امریکا و اسراییل پریدن! خانواده ها و برخوردش بآنها هم از این داستان جدا نیست. زمانی بنفعش بود بنام خلق قهرمان را آنچنان میگفت که بعضی از قسمتهای بدنش شاید نیازی به جراجی پیدا میکرد! زمانی هم بنفعش نبود دستور فحاشی و کتک زدن خانواده ها را میداد! و این ذات مزدوری و بی وطنی است! کسی که عادت به مزدوری کرد٬دیگر فقط به منافع خودش درلحظه میاندیشد وبس!

مراد

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.