نامه خانواده ستار خیری به عزیزشان که سال ها اسیر فرقه رجوی است

ستارجان برادر عزیزم سلام، من خواهرت مهتاب هستم.
نمی دانم آیا دستانم قادر به نگه داشتن قلم هستند و آیا می توانم اشک هایم را مهار کنم، ستارجان اسمت قلبم رابه لرزه در می آورد و اشکم را جاری می کند. چطور می توانم با تو درد دل کنم، مگر می شود خاطرات را به روی کاغذ آورد.
برادر خوبم، عزیز دلم، از کجا شروع کنم و چگونه به پایان برسانم نمی توانم و قادر نیستم. برادرجان، چقدر زود دیر شد و من نتوانستم تو را بفهمم و درکت کنم. انگار همین دیروز بود که کنار ما بودی و با ما زندگی می کردی، ستار عزیزم یادم هست که تو آن موقع ها می گفتی که می خواهی با فرشاد، پسر خاله ات به تهران بروی و کار کنی، ای کاش می رفتی تهران و ایران می ماندی و برای خودت زندگی تشکیل می دادی و خوشبختی مان را با هم قسمت می کردیم. راستی داداش گلم، خواهر بزرگت مهناز ازدواج کرد و یک پسر دارد به اسم محمد مهدی، کاش می بودی و شاهد خوشبختی خواهرت می بودی. مهناز چقد صبر کرد و دوست داشت که برگردی و در جشن عروسیش شرکت کنی اما متأسفانه تو گرفتار فرقه ای شده ای که حتی اجازه یک تماس تلفنی به شما نمی دهد. ستارجان من هم دانشگاه هستم دارم لیسانس می خوانم آرزوم این است که به زودی زود خودت را نجات بدهی و در آینده در جشن عروسی ام شرکت کنی و من با افتخار به همه بگویم که برادرم برگشته. ستارم، تو که اینقدر بی رحم و سنگدل نبودی که ما را برای همیشه ترک کنی و مادرت را غمگین کنی، مادرت چندین بار برای دیدار تو به عراق و پشت سیاج های قرارگاه اشرف سفر کرد و بلند اسم تو را فریاد زد نه تنها سازمان اجازه نداد حتی از فاصله دور تو را ببیند بلکه به دستور سران مجاهدین با قلاب سنگ سر مادرت را شکستند و خانواده هایی که همراه او بودند او را به درمانگاه منتقل کردند و آن لکه ننگی است که در تاریخ بشریت ثبت خواهد شد. برادرم، به خاطر من، مادرت که شب و روزگریه می کند و زندگی بر همه خانواده تلخ کرده هر چه زودتر خودت را نجات بده و از زندان رجوی فرار کن و تولدی دوباره را تجربه کن. ستارجان من خیلی تنها هستم و این تنهایی مرا از پای در می آورد، خودت می دانی که من چقدر بهت وابسته بودم، نه فقط من تمامی اعضای خانواده برای بازگشت تو لحظه شماری می کنند، مادرت، خواهرت مهناز، برادرانت، بهروز، رضا،فرزاد و همه اقوام در انتظار روزی که خبر فرار تو بشنویم و بازگشت تو را جشن بگیریم. برادرجان تو که ذهن فعال و کنجکاوی داشتی و در مدارس شاگرد اول بودی چی شد که به سادگی فریب خوردی و در دام رجوی ضد خلق و ضد وطن اسیر شدی؟ عزیز خواهر، آیا می دانی که مسعود و مریم دیگر مرده اند؟ آیا فکر نمی کنی که آن دوشیاد در بین مردم هیچ جایگاهی ندارند و مردم ایران اصلاً آن ها را نمی خواهند و آن ها را نفرین می کنند. داداشم لطفاً بیدار شوید و به افکار جاهلانه آن ها، که شما را از تمامی حقوق انسانی باز می دارد بیندیشید.
بیندیشید که چگونه و چطور می شود از این زندان مخوف رهایی یابید. زندانی که نه تنها جسم بلکه روح شما را هم احاطه کرده است. ستارجان، به رجوی دست نشانده استکبار نه بگو و مثل دوستانت عبدالکریم ابراهیمی و صباح شکربیگی و مریم سنجابی و سید علیرضا حسینی که هم اکنون در اروپا در بهترین موقعیت به سر می برند خودت را نجات بده. از هر راهی که می توانی و می دانی فرار کن و دل ما را شاد کن. به امید رهایی تو و تمامی اعضای در اسارت رجوی جنایتکار…
 

منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا