نامه برومند اعظمی به برادر اسیرش در فرقه رجوی

باعرض سلام به خدمت برادرعزیزم
امیدوارم که حالت خوب باشد. برادرعزیزم، عزیز تراز جانم حال همگی ما خوب است و ناراحتی جزدوری شما نیست.
آری برادر عزیزم تا حدودی می دانم که در آنجا چه سختی ها ومشقت ها را متحمل می شوید. انواع و اقسام شکنجه های روحی و روانی، مغزشویی، نشست و…غیره.
برادرعزیزم بهمن جان تو خودت خوب می دانی که چقدر دلتنگت هستیم. به خدا قسم از دوریت غم در صورتمان لانه کرده باسیلی صورت خود را سرخ نگه می داریم. بعضی وقتها نصف شب که از خواب بلند می شدم صدای گریه پدر را می شنیدم وقتی از او علت را می پرسیدم میگفت کاش زنده می ماندم و بهمن را می دیدم. غم دوریت او را خیلی ناراحت کرده بود. بعد از چند سال هم دوام نیاورد و سکته کرد.
بهمن جان مادر را که خودت خوب می شناسی. حتی وقتی برای شخم زدن زمین بیرون می رفتی دم درخانه می نشست تا تو هرچه زودتر برگردی. آیا می دانی این سالها بر او هم چطورگذشته؟!
بهمن جان انتظارمادر هم به سررسیده تو را به خدا، تو را به امام حسین (ع) قسم می دهیم بیشتر از این منتظرش نگذار.
بهمن عزیزم وقتی تو رفتی من خیلی کوچک بودم. آبان ماه سال 89 به زحمت آمدم درب پادگان که ببینمت. از بلندگو صدایت کردم، داد زدم اما نیامدی.شاید نگذاشتند که صدایم را بشنوی. حتمأ از دیگردوستان هم بندرت شنیدی که گفتند بهمن برادرت آمده درب پادگان اشرف دیدنت. چرا نیامدی چرا چرا؟
بهمن عزیزم به خدا قسم هربار که نامت را به زبان می آورم بغزگلویم را پاره می کند و به دور از چشم مادر و سایرین گریه می کنم. بهمن جان خیلی حرفها برای گفتن دارم می گذارم برای وقتی که برگشتی همه را بهت میگم.
بهمن جان تورا به خدا یه کم فکر کن البته اگر بگذارند. ببینید چند سال از عمرت را آنجا تلف کردی. به خاطر کی؟ به خاطر هیچ و پوچ.
بهمن جان برگرد و اون فضا را بشکن آزادانه تصمیم بگیر.
برگردید با سعد الله برگرد ما منتظر آمدنتان هستیم.
برادرت برومند اعظمی از روستای جعفرآباد سنجابی(کرمانشاه)
 

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.