به بهانه شادی روح مرحومه خانم سرخی

رفیق نیمه راه سرخ

ماه منیر بود.

معمولن تماس نمی گرفت.

از پشت  خط پرسید،کجایی.

_جلسه فرهنگی دانشگاه شیراز.

خبرش را گفت وخداحافظی کرد.

پشت چشم راستم شروع به دل زدن کرد.

باورش سخت بود.

پیامهایش را باز کردم وباز خواندم.

با تردید شماره اش را جستجو کردم.

جرات تماس نداشتم.

چه صدایی جواب خواهد داد؟!

 به عکسهای سفر که برایم ارسال کرده بود نگریستم.

میگرنم اود کرد.

از جلسه بیرون آمدم.

از دانشگاه به خیابان رسیده بودم.

غروب شیراز بعد از یک هفته بارندگی سرد بود.

سردم شد.

حتما او هم سردش بود.

توی دلم رخت چنگ می زدند.

رنگ ومدل ماشین را فراموش کرده بودم.

تنها باربند سیاه ماشین در ذهنم جا خوش کرده بود.

تصاویر هم سفر بودنش رژه رفتند تا لیبرتی.

گفته بود به شیراز می آید اما نیامد.

فکر کردم، فرصت کرد انگشتری را که جلو حرم خرید بپوشد.

یا عبای مجلسی را که برای شرکت در عروسی خریده بود.

مقنعه نگین کاری را وقت رفتن به حرم سرش کرده بود.

نظرم را پرسیده بود.

گفته بودم، چه خوشکه.

وقتی برگشت جفتش را برایم خریده بود.

به دلیل آشناییمان فکر کردم.

چرا او؟!چرا من؟! چرا ما؟!

چرا همه ما؟!

به ساعتی که مقابل حرم به انتظار مانده بود تا از زیارت بر گردم.

به انرژیش، به انگیزه اش، به تند تند حرف زدن وغذا خوردنش، به شوخی ها ولبخند هایش، به گوشیش که همیشه برای عکس گرفتن از یک دوست آماده بود. به رنگ چشمانش که حالا چه فرقی می کند آبی بود یا سبز، سبز آبی یا میشی.

به  تنهایی وغربت که دلیل همراهی شد، به درد دلها، به مشکلات..

به پیغامهایی که در بطری آب برای برادرش به آنسوی حجاب حاجب لیبرتی می انداخت، به شوری که برای نجاتش داشت. به امیدی که برای دیدن او نا امید شد.

به انتظارش،انتظارم،انتظارمان.

سخت بوده فکر کردن به پایان انتظار بی پایان.

سخت باید بوده باشد فکر نکردن به بی پایانی این انتظار.

سخت بوده،سخت است،سخت که بدانی پایان انتظار خواهران انتظار چیزی جز سرنوشت خانم سرخی باشد،سخت.

باید سخت بوده باشد،برای جناب اجل که بیست وهشت روز دیرتر برسد؟!

هما ایرانپور

برچسب ها
سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن