مامانی برگرد

سروده ی یک دختر برای مادرش که هرگز او را ندیده و اکنون در کمپ اشرف 3 است.
هر وقت که دلتنگ میشم، با یاد مادرم و به انتظار و با شوق دیدارش این غزل رو توی تنهایی هام میخونم.. با صدایی شبیهِ صدای خودش..

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم
تا در این قصــــه ی پر حادثــه حاضــــر باشم
حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و
من بــه دنبال تو یک عمر مسافــــر باشـــم
تو پری باشـــی و تا آن سوی دریا بروی
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم
قسمت این بود، چرا از تو شکایت بکنم؟
یا در این قصـــه بــــه دنبال مقصر باشم؟
شاید این گونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده ی اســــم خوش شاعـــر باشـــــم
دردم این است که باید پس از این قسمت ها
سال هــــا منتــظـر قسمت آخـــــر باشــــــم

مامانی برگرد.
دوستدار تو تنها دخترت یغما.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.