خاطرات خانم مرضیه قرصی – قسمت هفدهم

همه دغدغه من خروج از قرارگاه اشرف و بازگشت به ایران بود. دلم برای فرزند بیگناهم سعید خیلی تنگ شده بود. احساس گناه می کردم که چرا ده سال پیش به تور رابطین سازمان افتادیم و به عراق آمدیم تا چنین سرنوشت شومی پیدا کنم و وادارم کنند از پسر نازنینم سعید که هنوز شیر می خورد برای همیشه جدا شوم و دیگر او را نبینم.

بچه هایی که در بیمارستان مثل من بستری بودند را وادار کردند به هر ترتیبی شده در کلاس تئوری اپورتونیسم شرکت کنند. آنها بعداز خاتمه کلاسها دوباره به بیمارستان بر می گشتند در حالی که همه ناراحت و ناراضی بودند. اما من مقاومت کرده و به کلاس نمی رفتم. آنها دست بردار نبودند و می گفتند بایستی از طریق ویدیو در امداد به نوارهای ضبط شده مربوط به بحث های تئوری اپورتونیسم نگاه کنی تا بعدا از تو امتحان بگیریم.

در اسفند ماه و چند روز قبل از عید نوروز سال 1385 از بیمارستان مرخص شدم. فرماندهانم گفتند باید در امتحان بحث تئوری اپورتونیسم شرکت کنی و توجیه آنها این بود که هر کسی وارد این بحث ها نشود، مجاهد نیست و همه لایه ها کنسل شده است و تاکید داشتند این دستور و پیام مسعود است. ناگزیر امتحان دادم اما قبول نشدم زیرا به هیچوجه علاقه ای به مباحث مطرح شده در کلاس تئوری اپورتونیسم نداشتم. در آن روزها همه دغدغه من خروج از قرارگاه اشرف و بازگشت به ایران بود. دلم برای فرزند بیگناهم سعید خیلی تنگ شده بود. احساس گناه می کردم که چرا ده سال پیش به تور رابطین سازمان افتادیم و به عراق آمدیم تا چنین سرنوشت شومی پیدا کنم و وادارم کنند از پسر نازنینم سعید که هنوز شیر می خورد برای همیشه جدا شوم و دیگر او را نبینم. به خودم می گفتم می بایست در آن روزها با همسرم آرام حرف میزدم و اجازه نمیدادم به راحتی فریب رابطین بیرحم سازمان را بخورد. اما سرزنش های درونم نیز شاید منطقی نبود چون من خود زنی ساده و هفده ساله بودم که هیچ شناختی از سازمان و سیاست نداشتم و فکر می کردم اگر همراه همسرم شوم به نوعی به کشورهای اروپایی راه یافته و سر انجام زندگی راحتی را با هم خواهیم داشت. اما افسوس اینگونه شد و خانواده من این چنین از هم پاشید. فرماندهانم پس از امتحان به من گفتند افرادی که در امتحان بحث اپورتونیسم قبول نشده اند دوباره باید امتحان دهند. به ثریا ظهیری یکی از مسئولین قرارگاه اشرف گفتم: امتحان نخواهم داد هر اتفاقی می خواهد، بیافتد. به او تاکید کردم دیگر حوصله ی ادا و اطوارهای سازمان را ندارم اما ثریا چیزی نگفت و از اتاق او بیرون آمدم. چند روز بعد از اینکه همه امتحان دادند، نشست های" تز نویسی " شروع شد. نشستها را چند لایه ای کردند تحت عناوینی چون ST – MB – U – K

آنها مرا به طوبی بزرگمهر وصل کردند با او رابطه خوبی نداشتم بیشتر سعی می کردم با نسرین مشکلاتم را مطرح کنم و حرفهایم را به او می گفتم. نسرین هم اصرار داشت اگر با طوبی میانه ای ندارم مشکلاتم را با او در میان بگذارم و تاکید داشت از طرح مسائل و تناقضاتم با سایر افراد خودداری کنم و با کسی جز او حرف نزنم. در همان روزها به طور کامل پاسیو شدم و منفعل. بشدت از نظر روحی تحت فشار بودم، خودم را در تنگنا حس می کردم محیط قرارگاه اشرف و مناسبات سازمان هیچگونه جذبه ای برایم نداشت. حس می کردم در زندانی به نام اشرف اسیرم. این دقیقا حس من در آن روزها بود. نمی خواستم حتی لحظه ای در اشرف بمانم. ولی مسئولین با روش های متفاوت و گاه متضاد با من رفتار می کردند آنها سعی داشتند به هر شکلی مرا در اشرف ماندگار کنند. از جمع کناره گیری می کردم و به غیر از نسرین میسح با هیچ کس حرف نمی زدم.

سازماندهی 4 به شکل FGبود. تحت عناوینی چون کامپیوتر، داخله، اجتماعی، سیاسی. قبل از سازماندهی به من گفتند: هر جا مایلی شما را سازماندهی کنیم. با این نوع برخوردهای عاطفی سعی داشتند مرا تحت تاثیر قرار دهند. نسرین مسیح بعد از مدتی سازماندهی اش تغییر کرد و قرار بود به مقر دیگری برود. اما به علت رابطه عاطفی ام با نسرین، مجبور شدند او را همچنان در مقر ما نگه دارند.

بچه های جدید الورود را نیز در آسایشگاه مجزا جمع کردند و قصد داشتند برای آنها کلاسهای نظامی بگذارند. پس از سازماندهی به نسرین گفتم: تصمیم خودم را گرفتم من به هیچوجه حاضر نیستم در اشرف بمانم. از شما مسئولین سازمان می خواهم مرا هر چه زودتر به ایران بفرستید تا به پیش سعید پسرم بر گردم. به توصیه نسرین نامه ای به زهرا که F

  • برچسب ها

    تحقق رویاهای انسانی پس از رهایی از مجاهدین 14 مرداد 1405
    قابل توجه دوستانم در آلبانی

    تحقق رویاهای انسانی پس از رهایی از مجاهدین

    من در سال 1383 از سازمان جدا شدم ، درست است که این جدایی سختی هایی داشت چون مجبور بودم از صفر شروع کردم ولی الان خوشبختانه زندگی روال عادی خودش را طی می کند. داستان اینجا بهتر می شود که بزرگ شدن فرزندان خود را ببینی و حسرت بدل نباشی. امروز دخترم کوثر آخرین […]

    حضور اعضای انجمن نجات زنجان در کربلا 10 مرداد 1405

    حضور اعضای انجمن نجات زنجان در کربلا

    صمد اسکندری به همراه کمند علی عزیزی دیگر عضو نجات یافته از گروه تروریستی مجاهدین و سایر همراهان در پیاده روی اربعین حسینی سال 1405 در کنارعاشقان مسیر پرشور نجف تا کربلا حضور داشتند و در زیارت مکان مقدس بین الحرمین علمدار روز عاشورا حضرت عباس علیه السلام و سید الشهدا امام حسین علیه السلام […]

    مجاهدین و کشتار برای هیچ در 6 و 7 مرداد سال 88 06 مرداد 1405
    پای سخنان علی قزل قارش

    مجاهدین و کشتار برای هیچ در 6 و 7 مرداد سال 88

    شب پنجم مرداد سال 88 بود که من و تعدادی از دوستانم که دعوایی در داخل یگان براه انداخته بودیم و به یگانهای مجزا تبعید شده بودیم را دوباره دور هم جمع کردند و اول صبح 6 مرداد همه ما رو به محوطه ای بردند و سپس شروع به دلجویی و تعریف از ما نمودند […]

    ثبت دیدگاه

    • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
    • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
    • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.