پنجشنبه, ۲۱ خرداد , ۱۴۰۵
دیدار صمیمی با خانواده عباس گل ریزان اسیر در فرقه رجوی 21 شهریور 1391

دیدار صمیمی با خانواده عباس گل ریزان اسیر در فرقه رجوی

سران پادگان اشرف آن را از من دزدیدند من از آنها راضی نیستم و همیشه آنها را نفرین می کنم امیدوارم آهم آنها را بگیرد چندین سال است که مرا داغدار کردند اینها اگر از خدا می ترسیدند این بلا را بر سر ما نمی آوردند وقتی به روستا می روم یک محلی در روستا داریم آن موقع عباس عاشق آنجا بود آن محل را که می بینم انگار که تمام وجودم را به آتش می کشند

نامه قربانعلی حسین نژاد به مارتین کوبلر 15 شهریور 1391

نامه قربانعلی حسین نژاد به مارتین کوبلر

رهبران فرقه به شدت در درون سازمان در اشرف و لیبرتی چنانکه من خودم شاهد بودم با هر گونه فکر کردن به کشور ثالث مبارزه می کردند و افراد را مجبور می کردند که روزانه اگر در ذهنشان آرزوی رفتن به کشور ثالث داشته باشند آنرا نوشته و جلوی دیگران بخوانند تا مورد توهین و تحقیر و ناسزا با این اتهام که راحت طلب و خواستار زندگی عادی و طرفدار بورژوازی است قرار بگیرند.

رجوی همه چیز را منتسب به خود می دانست و این نشانه قدرت طلبی کامل اوست 05 شهریور 1391

رجوی همه چیز را منتسب به خود می دانست و این نشانه قدرت طلبی کامل اوست

آقای ابوئی که دل پری از رهبران مجاهدین دارد و تاکنون نیز دچار خسران جبران ناپذیری از طرف رجوی ملعون گشته است اظهار داشتند: در همان ابتدای کار به بچه هایم گفتم که فعالیت سازمان به این صورت (مبارزه مسلحانه) درست نیست و درگیر کردن خود با نظامی که مردمش از همه چیز خود می گذرند، انتقال قدرتی را باعث نمی شود. او هم چنین اظهار کرد برای نجات فرزندانم به ملاقات آنان در عراق می روم تا آنها را از جهنم رجوی در عراق آزاد کنم.

شادمانی خانواده های چشم انتظار از انتقال سری ششم اسرای اشرف 01 شهریور 1391

شادمانی خانواده های چشم انتظار از انتقال سری ششم اسرای اشرف

ما بین تماس تلفنی خانواده ها، مادری ضمن تمسخر به مریم رجوی اظهار داشت: وی درپیامش حول انتقال ششمین سری ازعزیزانمان از اشرف به لیبرتی گفته است که ما خواستیم بدینگونه حسن نیت خود را به اثبات برسانیم!! وما هم به وی گوشزد میکنیم که زهرعقب نشینی تمام و کمال از اشرف و اضمحلال تشکیلات فریبنده ات را ما خانواده ها به کامت ریختیم و به پیروزی رسیدیم و در ثانی با این حرفت میخواهی به حامیان جنگ طلب بازنشسته و ورشکسته امریکایی و به لابی های صهیونیستی خود پیام بدهید که به زودی ما را ازلیست تروریستی بیرون بیاورید!! آویختن به دامن یک مشت ابر تروریست و بیگانه برای رسیدن به قدرت تخیلی خود تا کی!! زهی بی شرمی و از این همه وطن فروشی!

دیدار صمیمی انجمن نجات با خانواده حمید رضا نوری 01 شهریور 1391

دیدار صمیمی انجمن نجات با خانواده حمید رضا نوری

پدر حمید رضا آهی کشید و گفت: این درختان گردو را که می بینید آن زمانی که حمید رضا پیش ما بود نهال بودند ببینید الان چقدر رشد کردند درختان گردویی که حمیدرضا کاشت رشد کردند ولی پدر و مادر حمید رضا از نبود فرزندشان پیر و شکسته شدند الان نزدیک به بیست و پنج سال است که از فرزندمان حمید رضا خبری نیست در فرقه رجوی به اسارت گرفته شده است اگر حمید رضا در ایران به زندان افتاده بود لااقل هفته ای یک بار آن را می دیدیم. در زندانی افتاده که نه راه پس دارد نه راه پیش. سران فرقه رجوی از خدا نمی ترسند ما پدر و مادرها چه گناهی کردیم

سنگ پرانی اعضاء مجاهدین به خانواده های شیرازی مقابل اشرف 25 مرداد 1391

سنگ پرانی اعضاء مجاهدین به خانواده های شیرازی مقابل اشرف

سنگ پرانی اعضاء مجاهدین به خانواده های شیرازی مقابل اشرف

مجاهدین خلق رو در روی خلق 22 مرداد 1391

مجاهدین خلق رو در روی خلق

غصب وغارت زمینهای کشاورزی مردم استان دیاله عراق توسط سران این فرقه که اهدایی از طرف ارباب سابقشان است و تشکیل پادگانی به نام اشرف در آن زمینها، یکی دیگر از جنایتهای رجوی در حق مردم عراق است.ولی بدتر ازهمه اینها تبدیل کردن پادگان اشرف به زندان مخوف تشکیلات جهنمی و به زنجیر کشیدن فرزندان اسیر خلق ایران است.و جاری کردن تشکیلاتی به غایت ضد انسانی و غیر دموکراتیک در زندان اشرف میباشد.

خاطرات سفر به عراق خانم مهین نجفی خواهر محمد جعفر نجفی اسیر در فرقه رجوی 22 مرداد 1391

خاطرات سفر به عراق خانم مهین نجفی خواهر محمد جعفر نجفی اسیر در فرقه رجوی

این بار خیلی خوشحال بودیم که امکان دارد شاید بتوانیم بچه هایمان را ببینیم با ھزاران خاطره تلخ و شیرین راهی عراق شدیم به پادگان اشرف که رسیدیم پادگان اشرف مثل سابق نبود حالت ویرانی به خود گرفته بود و این برای ما خوشحال کننده بود که بالاخره بعد از چندین سال زندان فرقه رجوی درب آن گل گرفته می شود طی روز که برای فعالیت به اطراف اشرف می رفتم با یک سری عناصر توجیح شده که در پادگان اشرف باقی مانده بودند مواجه می شدم عناصری که سران فرقه آنها را توجیه کرده بودند که به خانواده ها بد و بیراه بگویند

در فرقه رجوی مفهومی به نام آزادی وجود ندارد 15 مرداد 1391

در فرقه رجوی مفهومی به نام آزادی وجود ندارد

درتشکیلات سازمان مجاهدین، خانواده به عنوان نقطه فساد تعریف شده وهمه اعضای آن از زمان عضویت باید به این مسایل پایبند باشد و به همین خاطر از سال 1370تا به امروز شما درتمام پست های بین المللی بررسی کنید و اگر توانستید حتی یک نامه از آن نفرات مستقر در اشرف که به آدرس خانواده هایشان درایران پست شده بیابید؛ آن موقع بگویید که امروز این نفرات با خانوده خود نمی توانند ارتباط برقرار کنند. واقعیت این است که رهبران فرقه بنا به نیاز و میل خود هر گاه خواستند نفرات را مجبور کردند با خانواده هایشان از طریق نامه و تلفن ارتباط برقرار کنند

خاطره ای از عزیمت به اشرف با خانواده ها 15 مرداد 1391

خاطره ای از عزیمت به اشرف با خانواده ها

ه هر حال ایدئولوژی و استراتژی چندین ساله از فریاد مادران هراسیده است، از روبرو شدن اعضاء با خانواده ها بیم دارد، و ظرفیت شنیدن کلمه عاطفه را ندارد ـ زیرا عدم وجود خودش را در وجود عاطفه در بین اعضاء و حتی در ذهن اعضایش می داند. زیبائی این حماسه در این است که با هر قضاوتی که از آن سو به خانواده ها روا می شود ـ اما خانواده ها ایستاده اند و فریاد می زنند ـ ملاقات ملاقات حق مسلم ماست/ سکوت عاطفه با تیر و سنگ و کمان نمی شه

رنج‌نامه‌ی سفر به اشرف 15 مرداد 1391

رنج‌نامه‌ی سفر به اشرف

سال‌هاست که عزیزانم پاره‌های جگرم را ندیده‌ام؛ پلکهایم از شدت گریه‌ی سال‌ها متورم و سوی چشمانم کم شده است؛ دلم در آرزوی در آغوش کشیدن احــمد و رضــای عزیزمT برادران کوچکترم پر می‌کشد و قلبم در التهاب می‌سوزد…پروردگارا! تا کِی رنج آوارگی و چشم انتظاری را قسمت ما نموده‌ای؟! این دهمین بار است که مادر غم‌دیده و رنج کشیده‌ام به‌دنبال برادرانم در ده سال گذشته رنج سفر به این دیار نفرین شده را به جان خریده است و فرزندانش را به چشم ندیده..

الله اکبر از بی شرمی رجوی – گزارشی از محمود دشتستانی 08 مرداد 1391

الله اکبر از بی شرمی رجوی – گزارشی از محمود دشتستانی

خانواده ها با گریه و شیون و جیغ و فریاد حرفهایشان را میزدند که واقعا نمی توان در قالب کلمات توضیح داد و توصیف کرد. صحنه هائی بود که هر بیننده ای را منقلب میکرد. باید بود و دید و حس کرد تا فهمید. در همان فضای عاطفی و پر از گریه و شیون بودیم که ناگهان سنگی که از طرف یکی از نگهبانان پرتاب شده بود به کمر یک مادر 70 ساله برخورد کرد. ناگهان آه از نهادش بر آمد و بعد صدایش قطع شد.

blank
blank
blank