شکنجه های تیف، دیوید فیلیپس و معامله با سازمان مجاهدین
وی با ده نفر محافظ به آنجا آمده و برای ما! خط و نشان کشید. ما به وی گفتیم شما به سازمان تروریستی و افراد آن احترام فراوان میگذارید اما با ما که از دست آنها فرار کرده ایم و به شما پناهنده شده ایم این کارها را میکنید معنی این کارها چیست؟ وی گفت شما تروریست هستید! شما زندانی جنگی هستید! گفتیم عجب پس حتما معامله ای در کار است. جالب اینکه من در همان تاریخ با اف بی ای مصاحبه داشتم و در حال افشاگری و شکایت علیه سازمان بودم.
خاطرات واو شدن نفرات در بحبوحه حمله امریکا به عراق – قسمت اول
چند روز بعدش رجوی پیام درون سازمانی داده و ادعا کرد ما فتح المبین کرده و من بین سلاح و صاحب سلاح، صاحب سلاح را انتخاب کردم و اینکه نظام سعی داشته با تبلیغات به نیروهای انگلیسی و امریکایی و تروریست ویژه خواندن ما را یا توسط آنها و یا توسط خودش در مرزهای ایران قلع و قمع کند و ما این را با امضای توافقنامه با نیروهای امریکایی خنثی کردیم!!. ابتدا کسی از مفاد 16 بندی این توافقنامه خبری نداشت و سازمان آن را رو نمی کرد
نامه به علیرضا امیری از اسیران اشرف
علیرضاجان، پسرم مادرت خیلی دلش می خواد مثل خانواده های دیگه کنار ما باشی. پسرم پدرت، آقای حکمعلی امیری در انتظار دیدار پسرشه، علیرضاجان، پسر عزیزم خیلی خیلی دلمون برات تنگ شده دیگه پیر شدیم. چقدر صبر کنیم، چقدر انتظار دیگه آخه آخرای عمرمونه، 12 سال که کم نیست خسته شدیم.
خاطرات قادر رحمانی عضو سابق مجاهدین ـ قسمت پانزدهم
در باقرزاده مستقر شدیم نشست های یگانی شروع شد. همه دچار ابهام بودند که چرا این نشست را در اشرف نگذاشتند؟ چرا این همه راه آمدیم تا در باقرزاده نشست یگان و دسته بگذاریم؟ در نشست انسیه نیز حضور داشت در آن زمان انسیه فرمانده من بود.او یکی از معدود زنان در سازمان بشمار می آمد که آموزش هلی کوپتر دیده بود.نشست استارت زده شد در اوایل نشست دشنام و فحش دادن به سوژه ها آغاز گردید. نفرات یک به یک سوژه شدند. ابعاد نشست ها را گسترش دادند و نشست ها در داخل مقرها تبدیل شد به نشست لایه ای. قبل از اینکه به نشست لایه ای برویم فردی با سابقه ی عضو به نام حسن رویان سوژه شد.
خاطره ای از ابوالفضل فریدونی از اعضاء جدا شده از مجاهدین
تازه داشتم میفهمیدم که چرا این آقای مهدی افتخاری فرد مهمی است. فرد مهمی بود چون رجوی می خواست به هر نحو شده سرش را زیر آب کند. آخر او تابویی را شکسته بود که جرمش حداقل مرگ است. او زیر بار به اصطلاح انقلاب مریم و شهوترانی مسعود نرفته بود و نخواسته بود به این موضوع اذعان کند که مریم قجر عضدانلو یک شبه رهبر شده و این موضوع هم اصلا هیچ بوی گندی نمیدهد بلکه فقط یک جور انقلاب است، یک انقلاب ایدئولوژیک، یک انقلاب رهاییبخش، انقلابی که با آن همه زنها به رهایی میرسند و با آزادی کامل میتوانند زیرآب خانواده و همسر و فرزند را بزنند
خاطرات نشست طعمه در فرقه رجوی – قسمت دوم
نشست طعمه به جای این که مشکل افراد راحل کند به ضد افراد تبدیل شد. رجوی فکر کرد با فحش های رکیک و با زور و فشار می تواند اعضای خودش راوادار کند که خط وخطوطش را پیش ببرند. بعد از نشست طعمه درمقرموزرمی هر روز نشست های تیغ و تیغ کشی برقراربود کینه های افراد نسبت به شورای رهبری ضریب خورده بود برای خود شورای رهبری این موضوع کاملا جا افتاده بود در همان زمان چند نفراعلام بریده گی کردند به اکثرافراد که نگاه می کردم روی چهره آنها غم نشسته بود.
خاطره ای از محمود رستمی از رهاشدگان فرقه رجوی
در بین خانواده ها دختر جوانی بود که عکس میلاد و مرتضی را در دست داشت. بسیار بیقرار بود و التماس میکرد. میگفت شما را به خدا قسم میدهم به من هرچه میخواهید بگوئید، به من بگویید جنایتکار، خودفروخته، به من بگویید اطلاعاتی، مزدور، هر چه میخواهید بگویید، ولی فقط بگذارید 5 دقیقه برادرم میلاد را ببینم.دیدن این صحنه استخوانهای هر مرد با شرفی را خورد میکرد. طبعا برای من اولین واکنش درونی ام این بود که خواهران خودم تداعی میشد. من ساعتها به این خانم و این صحنه فکر می کردم. خیلی دنبال انسانیت و حریت مورد ادعای مسعود رجوی گشتم.
خاطرات قادر رحمانی عضو سابق مجاهدین – قسمت چهاردهم
می گویند شخصی خری داشت لاغر مردنی برای فروش به بازار برد آنچنان به تعریف و تمجید پرداخت که آخر سر خودش نیز پشیمان شد و گفت این خر من عالی ست چرا بفروشم اصلا مال خودم! البته رهبر عقیدتی مجاهدین هم همین کار را کرد درست است به لحاظ بیرونی گفته می شد ارتش مختلط ولی باید برادران را از شورای رهبری جدا کرد تفکیک نرینه ی وحشی از مادینه های رام و مطیع! چون امکان دارد به ضد خودش نیز تبدیل شود اما حرف اصلی چه بود؟ خوب هم نیست زیاد حاشیه روی کرد باید به اصل موضوع پرداخت. با این کار رهبر عقیدتی خیالپرداز می خواست گامی مهم در امر داخلی و هم خارجی بردارد
نیازی به بهانه نیست؛ خاطره ای از یوسف جرفی
سید یوسف جرفی (اشکان) سال گذشته موفق شد از پادگان فرقه ای اشرف فرار کند. او سرگذشتی مانند بسیاری از اسرای گرفتار در سازمان مجاهدین خلق در عراق را دارد.در زیر گوشه ای از خاطرات او را از دفترش نقل میکنیم. یک روز ظهر گرما خسته و کوفته از میدان تیر برگشتیم. برای انجام کارهای فردی و نظافت در نوبت حمام ایستاده بودیم. در آنجا برای اولین بار با منصورکنگره آشنا شدم…بعد از این حوادث دیگر اجازه صحبت کردن و رابطه زدن با منصور را به من ندادند. من هم هر چه سعی می کردم که به او نزدیک شوم از من فرار می کرد…
خاطرات نشست طعمه در فرقه رجوی – قسمت اول
سال 1380 مقر ما به نام قرارگاه موزرمی به فرماندهی زهره قائمی درخارج ازشهر عماره (عراق) بنا شده بود. من کارهای پشتیبانی را در مقر انجام می دادم معمولا به تمام نقاط مقر سرکشی می کردم. بعد از ظهرها نشست عملیات جاری با افراد رده بالا را زهره قائمی برگزار می کرد. هر موقع از کنار ساختمان ستاد رد می شدم افراد حاضر درنشست سرهمدیگر فریاد می کشیدند و به هم فحش های رکیک می دادند این روال هر روز ادامه داشت.
اسیران اشرف در آتش رهایی
رسول سپیده دم 27 مهر ماه 73 در ساعت 5 صبح در محوطه پارکینگ ستاد فرماندهی اشرف خود را به آتش کشید تا بدین ترتیب بهای رهایی خود را با رقص شعله های آتش وسوختن گوشت واستخوانش بپردازد.محدود نفراتی که در آن سپیده دم شاهد صحنه بودند صدای فریادهای رسول را شنیدند که از میان شعله های آتش طنین انداز می شد که می گفت زنده باد آزادی، مرگ بر رجوی. روزی از قطران خون من گل ها خواهد روئید.
خاطره ای از مصاحبه اشرفیها با نیروهای آمریکایی
مسئولین بشدت مهربان و منطقی شده بودند. دیگر خیلی بابت مسائل مختلف گیر نمیدادند. در نشست ها اگر کسی مسئله دار بود خیلی او را سوژه نمیکردند و خلاصه خط این بود که هر طور شده نیروها را حفظ کنند. و مستمر هم در گوش نیروها این خوانده میشد که آن کسی که با شما مصاحبه میکند شاید یک امریکایی باشد ولی در محتوا یک مامور وزارت اطلاعات رژیم است که بایستی بمثابه یک رزم و یک عملیات باین مصاحبه ها نگاه کنید و او را دشمن فرض کنید.