مرگ مشکوک الیاسی در کمپ اشرف
سال 74 بود و من در محور 5 به فرماندهی مهوش سپهری با نام مستعار نسرین و معاونش حسین ابریشمچی مشغول بودم (حسین ابریشمچی برادر همان مهدی ابریشم چی معروف است). محور 5 در شرق قرارگاه و نزدیک محل برگزاری نشست ها بود. یک بار هنگامی که در پارکینگ مهندسی بودم با خبر شدم که […]
فرار از زندان رجوی – قسمت چهارم
در قسمت قبلی گفتم که ما منتظر مسئولین عراقی بودیم و بالاخره نیروهای عراقی به نزد ما آمدند. در بدو ورود برخورد عراقی ها با ما بسیار انسانی و محترمانه بود. سپس ما را سوار خودرو کردند و به سمت مقر فرماندهی که در ضلع شمال قرارگاه اشرف مستقر بود رفتیم. ساعت حدوداً 9 و […]
دروغی که عمر و جوانی ام را به تباهی کشاند
تازه چند ماهی بود که با تبلیغات و شانتاژهای مجاهدین خلق از اردوگاههای صدام به سازمان پیوسته بودیم و نمی دانستیم در چه چاه بزرگی افتاده ایم. در خیال خود فکر می کردیم چند وقت دیگر به کشور برگشته و دوران اسارت و جدایی تمام شده و در کنار خانواده خواهیم بود . اندک اندک […]
از اتاق تلفن تا ورود به زندان ابوغریب
سال 1345 به عنوان آخرین فرزند در یک خانواده هشت نفره به دنیا آمدم. پدرم نانوا بود که با سختی و زحمت زیاد مخارج خانواده پر جمعیت ما را تامین می کرد. در یازده ماهگی متاسفانه پدرم را بر اثر ابتلا به بیماری از دست دادم و در دامان پر مهر و محبت مادرم بزرگ […]
مجید را با رگبار دوشکا، در خانه باغی پودر کردند – قسمت دوم
در قسمت اول این خاطره ذکر کردم که بعد از عقب نشینی، ما دوباره به پذیرش برگردانده شدیم و جنازه مجید را هم به آنجا منتقل کردند. رضا مرادی، سعید نقاش، صالح بچه خوی (که جثه چاقی نیز داشت) و آن بچه اهواز که قدبلند بود، این چهار نفر جنازه پیچیده شده لای پتو را […]
دست دادن مریم در ملاقات ها و دستور رجوی
زمانی که مریم قجر به عنوان رئیس جمهور از سوی رجوی انتخاب شد، رجوی در یک نشستی گفت: من مریم را به مثابه یک موشک به خارج فرستادم و به او گفتم در خارج با شخصیت های مختلف ملاقات خواهی کرد. اگر یک زمانی با شخصیتی دست بدهی یعنی اینکه از کادر و چارچوب مجاهد […]
در راهروی شکنجه گاه، جسد پرویز احمدی را دیدم
در سال 73 من در زندان فرقه مجاهدین خلق بودم. این زندان در خیابان 400 واقع در لشکر مسلم سابق مستقر و بعد به مرکز 10 منتقل شد. سازمان زندانی ساخته بود که در این زندان سلول و اتاق های کوچک به ابعاد 2 در 3 وجود داشت که با یک راهرو به هم وصل […]
طلوع و غروب یک زندگی – قسمت ۳۰
در بحث قبلی توضیح دادم که چگونه نپیوستن نیرو به ارتش رجوی در خاک عراق به یک معضل جدی برای رهبران مجاهدین تبدیل شده بود. مجاهدین مستمر از داشتن پایگاه اجتماعی در ایران به مسئولین عراقی می گفتند ولی نپیوستن نیز به آنان باعث شده بود که آنان با شک و تردید به ادعاهای رهبران […]
ماجرای یک فرار از کمپ اشرف
رجوی و دار و دسته اش زمانی که در عراق بودند از فرار افراد وحشت داشتند. دورانی که در فرقه بودم در یک زمانی مقر ما برای مانور در محلی به نام عین لیله مستقر بود. اطراف محل ما با فاصله نه چندان دور چند روستا بود. ما در چادر استراحت می کردیم که یک […]
وحشت مسعود رجوی از یک سوزن ته گرد
یک بار برای شرکت در یکی از نشستهایی که اصطلاحا “نشست رهبری” گفته می شد آماده شدیم. گفته شده بود که فقط حق داریم یک دفتر خالی و یک خودکار بیک شیشه ای، که از بیرون داخل آن دیده شود، برداریم. در نشست های رهبری همیشه شدیدترین ملاحظات امنیتی در خصوص همه افراد از بالا […]
ملاقات با خانواده در اشرف – قسمت هفتم
در قسمت های قبلی توضیح داده بودم که تا قبل از سرنگونی صدام به همه افراد در فرقه ابلاغ شده بود که امکان برقراری تماس وجود ندارد و به این ترتیب تماس تلفنی را قطع کردند. اما پس از سرنگونی صدام و خلع سلاح به اصطلاح ارتش آزادیبخش، رجوی ها تاکتیک خود را تغییر دادند […]
شیرین ترین شب زندگی من
بعد از چند سال اسارت در پادگان های مختلف در عراق و در فرقه ی ضدبشری رجوی، حوالی ظهر یک روز گرم تابستان بود که بعد از سالیان به ما نگون بختان اسیر در سازمان، اجازه انتخاب داده شد! آنهم نه از روی دمکراسی خواهی و مترقی بودن، بلکه حضور آمریکایی ها در اشرف و […]