فرار از زندان رجوی – قسمت آخر
در قسمت قبل گفته بودم پدر و برادرانم به بغداد آمده و یک هفته ای را نزد خودم بودند. جدای از صحبت های خانوادگی به من گفتند همه فامیل ها و دوستان و آشنایان مشتاق هستند شما را در ایران ببینند مخصوصاً فامیل های نزدیک. من به پدرم گفتم قصد دارم به اروپا برگردم و […]
هفت سال تجربه، برای سالها زندگی – قسمت اول
اواسط سال 1380 بود که ازدواج کردم اما به دلایل متعدد زندگی مشترک موفقی نداشتم. بعد از مدتی تصمیم گرفتم به هر قیمتی که شده زندگی جدید را در خارج از ایران آغاز کنم. من تا حدی با شرایط اخذ پناهندگی از کشورهای دیگر آشنایی داشتم. می دانستم که کیس سیاسی بیشتر قابل قبول است […]
روزی که مرا برای تماس تلفنی با خانواده ام به بغداد بردند
در زمان حضورم در فرقه رجوی و بعد از عملیات دروغ جاویدان زیر فشار روحی بودم. چند بار از سران فرقه درخواست کرده بودم مرا به خارج از عراق بفرستند که موافقت نکردند. روزها در پادگان اشرف خیلی به من سخت می گذشت. هر نقطه از پادگان اشرف را چک می کردم راه فراری برای […]
تماسی که به لحاظ عاطفی من را به خانواده ام پیوند زد – قسمت سوم
در قسمت قبلی خاطراتم تا جایی گفتم که برای اولین بار با خواهرم از طریق تلفن صحبت کردم: آن طرف خط کوچک ترین خواهرم بود که در اصطلاح فرهنگ رایج جامعه ته تغاری خانواده ما بود. وقتی خانواده را ترک میکردم 10 سال داشت. هنوز همان چهره با همان سن و سال در نظرم تداعی […]
مصاحبه با عبدالحمید رئوفیان نجات یافته از سازمان مجاهدین خلق
عبدالحمید رئوفیان از اعضای رهایی یافته از سازمان مجاهدین خلق است. در زمان جنگ ایران و عراق سرباز بود که به دست سران سازمان ضد مردمی مجاهدین که با نیروهای بعثی بر علیه کشور و ملت ایران میجنگیدند اسیر شد و مدت 25 سال در اسارتگاه فرقه رجوی با شستشوی مغزی گرفتار ماند. رئوفیان در […]
تماسی که به لحاظ عاطفی من را به خانواده ام پیوند زد – قسمت دوم
در قسمت قبلی خاطرات خود تا آنجا گفتم که به تیف رفته بودم و دوستانی که با هم در یک چادر بودیم خیلی با من صحبت می کردند تا من را قانع کنند که با خانواده ام تماس بگیرم. مسئولین تشکیلات سالیان در توجیه ممنوعیت تماس با خانواده ها، بحث امنیت جانی خانواده های ما […]
مرگ مشکوک الیاسی در کمپ اشرف
سال 74 بود و من در محور 5 به فرماندهی مهوش سپهری با نام مستعار نسرین و معاونش حسین ابریشمچی مشغول بودم (حسین ابریشمچی برادر همان مهدی ابریشم چی معروف است). محور 5 در شرق قرارگاه و نزدیک محل برگزاری نشست ها بود. یک بار هنگامی که در پارکینگ مهندسی بودم با خبر شدم که […]
فرار از زندان رجوی – قسمت چهارم
در قسمت قبلی گفتم که ما منتظر مسئولین عراقی بودیم و بالاخره نیروهای عراقی به نزد ما آمدند. در بدو ورود برخورد عراقی ها با ما بسیار انسانی و محترمانه بود. سپس ما را سوار خودرو کردند و به سمت مقر فرماندهی که در ضلع شمال قرارگاه اشرف مستقر بود رفتیم. ساعت حدوداً 9 و […]
دروغی که عمر و جوانی ام را به تباهی کشاند
تازه چند ماهی بود که با تبلیغات و شانتاژهای مجاهدین خلق از اردوگاههای صدام به سازمان پیوسته بودیم و نمی دانستیم در چه چاه بزرگی افتاده ایم. در خیال خود فکر می کردیم چند وقت دیگر به کشور برگشته و دوران اسارت و جدایی تمام شده و در کنار خانواده خواهیم بود . اندک اندک […]
از اتاق تلفن تا ورود به زندان ابوغریب
سال 1345 به عنوان آخرین فرزند در یک خانواده هشت نفره به دنیا آمدم. پدرم نانوا بود که با سختی و زحمت زیاد مخارج خانواده پر جمعیت ما را تامین می کرد. در یازده ماهگی متاسفانه پدرم را بر اثر ابتلا به بیماری از دست دادم و در دامان پر مهر و محبت مادرم بزرگ […]
مجید را با رگبار دوشکا، در خانه باغی پودر کردند – قسمت دوم
در قسمت اول این خاطره ذکر کردم که بعد از عقب نشینی، ما دوباره به پذیرش برگردانده شدیم و جنازه مجید را هم به آنجا منتقل کردند. رضا مرادی، سعید نقاش، صالح بچه خوی (که جثه چاقی نیز داشت) و آن بچه اهواز که قدبلند بود، این چهار نفر جنازه پیچیده شده لای پتو را […]
دست دادن مریم در ملاقات ها و دستور رجوی
زمانی که مریم قجر به عنوان رئیس جمهور از سوی رجوی انتخاب شد، رجوی در یک نشستی گفت: من مریم را به مثابه یک موشک به خارج فرستادم و به او گفتم در خارج با شخصیت های مختلف ملاقات خواهی کرد. اگر یک زمانی با شخصیتی دست بدهی یعنی اینکه از کادر و چارچوب مجاهد […]