خاطرات مجتبی پور رحیم؛ یک بازگشتی از چنگال رجوی

اینجانب مجتبی پور رحیم فرزند یدالله از استان ایلام می باشم:
در سی آذر 1383 بعد از سالیان بسیار سخت همراه بیست و هفت نفر از بچه هایی که از اسیران جنگی دوران دفاع مقدس مستقر در اردوگاهای عراق که در سال 68 وارد مناسبات گروه فرقه رجوی شده بودیم با تلاش و یاری مسئولین از کمپ امریکایی به فرودگاه بغداد و بعد وارد وطن اسلامی عزیزمان شدیم،من در سالهای اوایل جنگ تحمیلی در قسمت های پشتیبانی و بسیج بودم که در سال 62و63 در تیپ حضرت امیر(ع) در اورژانس چنگوله مشغول خدمت بودم که در تاریخ 17/1/64 در حین انجام مأموریت و انتقال مجروح به بیمارستان امام ایلام در منطقه چنگوله به مهران به کمین دشمن خوردیم و اسیر بعثیون عراق شدم بعد از سالهای پر از درد و رنج و رفتارهای ضد بشری مزدوران بعثی و گرسنگی و فشارهای روحی و جسمی ناشی از امکانات اسارت با ترفندهای فریب کارانه و وعده های دروغین سران سازمان اسیران جنگی را به اردوگاه اشرف منتقل کردند بعد از مدت کوتاهی با مناسبات خشک و بی روح سازمان مواجه شدم و دیگر راهی برای بازگشت نداشتم و از چاله صدام به چاه عمیق رجوی افتادم و با نزدیکی و هم خون شدن رجوی با صدام یزید و پا گذاشتن رجوی در راه خیانت به مردم ایران و خدمت به دشمن اصلی کشورمان و ملت اسلامی ایران و با سر سپردگی و مزدوری برای صدام کافر و حزب بعث ادامه جنگ و کشتن دو ملت مسلمان هموارتر کرده بود و از همین رابطه نامشروع و غیر انسانی این دو دیکتاتور راه ما همه اسیران جنگی در اردوگاههای عراق به زندان اشرف ترتیب دادند که من هم یکی از قربانیان این معامله ننگین بودم،بعد از اردوگاههای عراق رجوی تیم ها را تأسیس کرده بود به نام تیمهای شکار انسان،کسانی که از ایران برای کار به کشورهای عربی و ترکیه سفرمی کردند توسط این تیم ها برای سازمان شکار می شدند و با فریب و وعده های دروغین آنها را به اشرف در محلی به نام پذیرش می آوردند این افراد از طیف های مختلفی بودند، از مواد فروش و لات و فاسد و قاتلانی که از ترس قصاص و زندانی گریخته بودنداین افراد به محض اینکه پروسه پذیرش را می گذراندند به داخل مناسبات می آوردند، دچار مشکل می شدند و برای جذب کردن آنها با مناسبات سازمان هر ساعت نشستهای طولانی می گذاشتند که بی اثر و بی فایده بود بدلیل اینکه زنها را با وعده های دروغین و تو خالی که به آنها داده بود مواجه می شدند،نکته جالبی که این افراد برای قدیمی ها داشت پته های آنها را می ریختند بیرون که روز بروز در مناسبات جمعی آنها، خودش را نشان می داد، هر روز از درگیری آنها با مسئولین مواجه می شدیم که من می خواهم برگردم و مدارک را که از من گرفتید بهم بر گردانید، جواب آنها به فرد متناقض این بود که تو نفوذی و جاسوس هستید که بایستی شما را به دولت عراق تحویل دهیم و مدتی او را در زندان مخفی خودشان که در اشرف داشتند می بردند و با این کار ماها متوجه شدیم که رجوی در اینجا زندانی هم دارد و نفر را چشم بسته توسط نفراتی که از ایدئولوژیک رجوی کاملاً خالص و بی رحم بودند می سپردند و بعدش هم به آنها مارک بریده مزدور می زدند و تحویل استخبارات عراق می دادند ولی در رابطه با نفراتی که از اردوگاههای عراق در اشرف بودند هر روز متحمل فشارهای روحی و جسمی و تهدید و تحقیر از طرف آدمهای رجوی می شدیم و در نشست های بزرگ خود رجوی از بچه های اردوگاه به عنوان گروهبان صوتی و بی بند و بار و حرفهای رکیک دیگر می گفت و به جیب خودش می ریخت که سازمان برای نجات جان شما که امروز به عنوان گوهران بی بدیل هستید و در درون مناسبات مریم هستید حرف می زد کلاً در دسته ادمها در درون مناسبات رجوی بودند اعضای بالا و دیگران که رده پایین و اردوگاهی بودند وضعیت داخل سازمان برای رده پایین ها خیلی بحرانی بود و تعداد زیادی از آنها می خواستند از این فرقه جدا شوند و این خلاف سیاست رجوی و حامیانش بود برای همین هم به اعضای بنیادگرای سازمان دستور داده بود که این افراد را در بنگالها جداگانه زندانی می کردند و بعد از مدتی آنها را از بین می بردند و یا به اطلاعات و امنیت عراق می دادند که در زندان ابوغریب که اسم این زندان برای همه وحشت داشت می بردند و گاهأ نشست طولانی برای یک فرد که نمی خواست در مناسبات رجوی باشد تمام اعضا را بر علیه او تحریک می کردند و با بد و بیراه گفتن و حرفهای جاسوس و بریده مزدور و غیره او را تحقیر می کردند.
یادم هست که فردی به اسم حسین که از طرف خانواده اش که در خارج بودند و بعد از مدتها تلاش با صحبت تلفنی داشتند چند روز نشست بزرگ و طولانی که خود رجوی و مریم، حسین را به پای میکروفن که وسط جمعیت بود می کشاندند و همه اعضای با تف و فحاشی و تهمت علیه او رعب و وحشتی برای بقیه بوجود می آوردند.که قدرت به زبان آوردن این که نمی خواهم در مناسبات شما بمانم را نداشته باشند و خود رجوی می گفت که شما رزمنده ارتش آزدیبخش هستید و هر ارتشی برای متخلفین جرمی دارد چه برسد به این که کسی خدمت را ترک کند، و ما مجبور هستیم امروز در عراق هستیم تا از این طریق بتوانیم جنگ مسلحانه با رژیم پیش ببریم، ما قبلاً اعضای ناراضی را به خارج از عراق می فرستادیم آن موقع ما یک سازمان معمولی بودیم نه ارتش آزادیبخش ولی حالا این کار را نخواهیم کرد و همه اعضاء برای چنین کسانی حکم اعدام درخواست کردند ولی من دستور دادم که آنها را تا زمان سرنگونی و پیروزی در یک بنگال حبس کنند، تمامی حرفهای رجوی نشان دهنده ترس و وحشتی بود که نمی خواست حتی ضعیف ترین فرد درون مناسباتش را نگه دارد به همین دلیل نشست های پی در پی ترتیب می داد و برای هر کدام از آنها که ساعتها و روز ها به درازا می کشید اسمهایی سرهم می کرد و بحث مشت آهنین را در برخورد مسئله دارها در یکی از نشست های سال 72 مطرح کرد و می گفت که ما از زندان و شکنجه و کشتن برای چنین افرادی عملی می کنیم و افراد زیادی را ساعتهای آخر شب برای نشست صدا می زدند که بقیه هم از این صحنه وحشت کنند و ترساندن فرد مسئله دار و جلو گیری از لو رفتن فرد و بقیه که اگر روزی در ذهن مسئله دار شدند بترسند و بر زبان نیاورند، به همین دلیل هیچ کس از سرنوشت خودش بعد از خروج از مناسبات آنها مطمئن نبود و همین برخوردها و تحقیر کردن ها فرد را دچار نگرانی و تسلیم شدن در مقابل مزدوران این فرقه راه دیگری نمی اندیشید اگر بخواهم از جنایت های رجوی و مریم رجوی بنویسم و به زبان بیاورم شاید اندکی از این جنایت های این سران فرقه را مطرح کنم و آنها خیلی محتاطانه و حساب شده کارشان را پیش می بردند که یک نمونه آن از انقلاب ایدئولوژیک و علایق مریم از ابریشمچی و ازدواج با خود رجوی که ادامه آن بعد در سالهای بعد بمباران زن و خانواده در مناسبات اعلام کرد و برای این موضوع و خام کردن اعضای خود مدتهای زیادی نشست و گردهمایی ترتیب دادند چونکه این موضوع برای اعضاء بخصوص رده های بالا هم قابل فهم بطوریکه این نشست بیاید و ارزش معنوی را بتواند چنین عملی کند و زن و شوهر و یا بچه های آنها را از یکدیگر جدا کند پای اعضاء محرمیت با رهبری و یگانه شدن با مریم چند سال هم با چنین ترفندی توانست آنها را درگیر چنین موضوعی کند، در پشت پرده این انقلاب ایدئولوژیکی نشستهای حوض بود که ماها با زن های رده بالا در محل اقامت خودش که هیچ کس از آن خبر نداشت ترتیب داده بود و بعد از این که زن های رده بالا را که از فرماندهان مرکز و لشکر بودند بر می گشتند و به درون مناسبات تغییراتی صورت می گرفت که همه اش جز نگرانی و شستشویی برای اعضاء پایین و جابجایی آنها حاکی از آن بود که بعد از این چه در پیش رو داریم و می خواهند دیگر چه نقشه ای را عملی کنند.
بعضی از این زنها گرفته و بعضی خوشحال بودند و به رده شورای رهبری رسیده بودند کلاً زن ها با انقلاب مریم درگیری های زیادی داشتند و هر روز با نمونه هایی از آنها مواجه می شدیم، من فردی را می شناختم که این زن قبلاً فرمانده مرکز بود بعد از مدتی دیگه او را ندیدم تا اینکه یک روز در آشپزخانه یکی از مراکز او را دیدم ولی فوراً خودش را از من پنهان کرد من هم در این رابطه کنجکاو شدم بعد متوجه شدم که با یکی از نفرات تحت مسئولش که آن هم فرد رده بالایی بود رابطه نا مشروع داشتند که او حامله می شود و یا یکی دیگه از افراد بالای این گروه به اسم برادر جلالی مواجه شدم که خیلی بهم ریخته و گوشه گیر شده بود و در نشست های" ام او " با بقیه شرکت نمی کرد متوجه شدیم که آن هم با فرمانده اش که زن جوان و…بود با هم رابطه داشتند، از چنین مواردی در درون این انقلاب مریم رهایی هر روز خودش را نشان می داد که افراد مسئله دار بیشتر مصمم می کرد که بیشتر تصمیم به جدایی از آنها بگیرند و دیگر پایان خط این گروه و سازمانش می باشد، و این همه نشست های انقلاب و نوار ویدئو و بحث های کشاف مسعود و مریم رهایی نمی تواند سرپوشی باشد برای این همه جنایت ضد بشری این گروه برای ادامه دادن به راه مبارزه و جنگ طلبی رجوی و مشخص می شود که او به هیچ اصولی پایبند نیست و برای رسیدن به آن هدف پلیدش که همانا قدرت است شب و روز در فکر سرهم کردن موضوعاتی است که بتواند سر اعضای سازمان شیره بمالد، تا بتواند افراد معترض را نگه دارد ولی اینها بدلیل عدم حقانیت رجوی یکی پس از دیگری با شکست مواجه می شد و در قرارگاه اشرف هر شکنجه و اذیت و آزارهای روحی و جسمی و حبس کردن بعضی از بچه ها با برخوردهای مزدوران رجوی که از قبل همه این ها برنامه ریزی شده بود اتفاق افتاد و نشست های پی در پی مثل عملیات جاری،غسل هفتگی و…..گره ای از مشکلات درونی مناسبات ارتش آزادیبخش باز نمی کرد، یادم هست که در یکی از نشست های بزرگ که معروف به حوض بود رجوی در ابتدای نشست حکمی را صادر کرد و فرماندهان که معمولاً صف های اول و دوم که به ترتیب لایه های تشکیلاتی بود می نشستند،بلند شد و با کف و صوت و…ماها در تعجب بودیم که نهایتاً مجبور بودیم همرنگ بقیه شویم، سالن را شلوغ کردند که با دست بلند کردن رجوی همه ساکت شدند و مثل همیشه با قیافه ای که تحت تأثیر فضای سالن بود از فرمانده کل قوا ارتش آزادیبخش ملی ایران به تمامی مجاهدین در هر کجا که هستند اگر رژیم را سرنگون کردیم تمامی اعضاء جدا شده و مخالفین خود را خواهیم بخشید اما اگر شکست خوردیم وظیفه تک تک شما است پول و پاسپورت از من و چکاندن ماشه و کشتن بریده ها و خائنین از شما و به این کارتان افتخار کنید و بالای جنازه بایستید تا پلیس شما را بگیرد، نگران نباشید زندان های کشورهای اروپایی و امریکایی مثل هتل است.
امروز من می خواهم این را به رجوی بگویم که ماها نه تنها که پیروز شدیم و از آن تشکیلات دروغین و ضد انسانی و عوام فریب توانستیم به یاری خدا جان بدر بردیم و امروز ماها هستیم که تک تک روی جنازه های شما می ایستیم و با افتخار فریاد می زنیم که خدا را شاکریم که شریک این همه خیانت و جنایت در حق ملت ایران نبودیم و ملت ما با بیداری و هوشیاری کامل فرزندان خودشان را از صف شما یزیدیان زمان جدا کردند،و امروز من با دیدن بچه ام به زندگی امیدوارم چیزی که تو از همه گرفتید و برای به قدرت رسیدن خودت حرام می دانستید و گاهاً هم تأسف می خورم برای آن سالهایی که در مناسبات شما بودم و هستی و نیستی خودم را تباه کردم و دوران اسارتم را به یاد می آورم که در آن روزها افتخاری برایم بود که برای دولت و ملت اسلامی ام دفاع کردم و اسیر شدم و این مناسبات ضد اسلامی، ضد ملت، ضد وطن رجوی بود که مرا فریب داد و جوانی و غرورم را از من گرفت و بایستی از تمامی خانواده هاییکه در آن گرمای سوزان و طاقت فرسا که ساعت ها در کنار سیاج قرارگاه اشرف متحمل می شدند و صدای خودشان را به جهانیان می رساندند، تشکر کرد چرا که فرزندان آنها فریب خوردند و رجوی و باندش از این حرکت منطقی وحشت دارند و همه کسانی که در زندان رجوی اسیرند ناراضی هستند و هر روز به فکر آینده خود هستند و به فکر حفظ جان خودشان می باشند تا ببینند فردا چه خواهد شد و از آینده خود می ترسند و دچار افسردگی و پریشانی هستند  و در افکار پریشان خود در سکوتند تا راهی برای خلاصی پیدا کنند و به وضوح می دانند که فریب خورده و آینده شان نابود شده است، حق آزادی فکر و اندیشه و حق انتخاب دوست و رفیق و ارتباط با یکدیگر و حتی دیدن خواهر و برادر و استفاده از اوقات فراغت، همه اینها در مناسبات رجوی جرم محسوب می شد در صورتی که اینها از ابتدایی ترین حقوق انسانها در جامعه می باشد که آنها به طرز وحشتناکی از این حرکات وحشت داشتند و ممنوع کرده بودند و هر فردی که این قوانین را نقص می کردند فوراً جلساتی تشکیل می دادند و جمع را بر علیه او می شوراندن و مورد توهین و تحقیر و آزار قرار می دادند و گاهأ همه شکنجه های روحی و جسمی بر روی فرد اعمال می کردند و شخصیت او را خرد می کردند تا این که او وادار به حرف زدن شود و اعتراف کند بدلیل همین جنگ روانی که ساخته رجوی بود گاهاً فرد مجبور به دروغ گفتن بود تا شاید فشار را از روی او برداشته شود و اینجا بود که همه از این تشکیلات و ایدئولوژی مریم به گفته خود رجوی سمبل آن می باشد می ترسیدند.جنایت های رجوی روی تمامی جنایتکاران جهان را سفید کرده و هر چه از این همه جنایت و ضد انسانی او بگویم و بنویسم تمامی ندارد او نزدیک به سی سال زندگی فراوان جوان ایرانی را به بازی گرفت و هیچ وقت عبرت نگرفت او برای رسیدن به اهداف و ایده و آرمانهای خود و به تخت و مقام رسیدن، خودش را ذی صلاح و شایسته رهبری می دانست، سی سال دروغ و نیرنگ و قدرت طلبی و اینگونه با آمال و آرزوهای صادقانه جوانانی که بدام انداخته بود تا جان و مال و آینده آنها را تباه کند تا این که خودش به آن هدف شومش برسد و طوری سازمان را توصیف می کرد همه را عضویت خود در آورد و از آنجا که سازمان مجاهدین با ظاهری فریبنده و با ادعای مذهبی بودن و شعارهای اسلامی و گرایشات مذهبی رجوی بر آن سوار شده بود و در سالهای 57 تا 60 با انقلاب ضد سلطنتی ایران به رهبری امام خمینی بنای ناسازگاری و ضدیت با آن و مردم انقلابی ایران را بنا نهاد و از همانجا خیانت و ضد مردمی بودن این گروه شروع شد و از هیچ کاری اباء نداشت او در همان اوایل انقلاب با رآی ندادن به قانون اساسی و سپس دست بردن به سلاح و اعلام جنگ مسلحانه و انجام انفجارات کور و ترور مسئولین کشور و نهایتاً با شروع جنگ تحمیلی  و کشتن جوانان ایران به جبهه مقابل جنگ و رفتن به دامن دیکتاتوری مثل خودش پناه برد که در آنجا اوج بی شرمی و نامردی خودش را برای ملت اسلامی ایران روشن کرد و این تصمیم ضد ایرانی بود که کاملاً ملت ایران پی به عمق ماهیت سازمان مجاهدین و شخص رجوی بردند و در طی این سالیان و در کنار اربابش برای رسیدن به هدفی از هیچ کاری فرو گذاری نکرد، از راه انداختن جنگ و برادرکشی در مرزهای ایران تا اینکه با کمک ارتش عراق و تجهیزات صدام جنگ بی حاصل فروغ را شروع کرد که باعث کشته شدن هزران جوان ایرانی شد که رویای رهبری و شاه شدن در ایران را در خواب دیده بود که می خواست تا تهران ادامه دهد اما این دیوانه قدرت و جاه طلبی نمی دانست که ملت ایران هر گز نخواهد گذاشت کسی که سالها جوانان ایران را به کشتن داده و دست توی دست دشمن اصلی وطن و ملت ایران داشته هر گز به رویاهای بچگانه خودش برسد و جایی در کشور ایران ندارد بعد از شکست و نابود شدن تعداد زیادی از امانت های صدام و کشته شدن هزاران جوان ایرانی دوباره پیش اربابش صدام رفت تا به او کمک و دوباره امکانات دهد البته او شکست عملیات فروغ را برای خود فتح و پیروزی می دانست که اگر در آن سرفصل نمی رفتیم و این عملیات را نمی کردیم به لحاظ سیاسی می سوختیم و با چنین ترفندهایی دو باره می خواست که اعضاء باقیمانده خودش که تعداد زیادی زن و شوهر از دست داده بودند دلجویی دهد و چندین بار نشست جمع بندی این عملیات را ترتیب داده بود و هر کدام از فرماندهان آن موقع که در صحنه مانده بودند یعنی جیم شده بودند که کشته نشدند را پای میکروفن صدا می کرد و گواهی چرندهای رجوی میدادند،همه می دانستند که جز فریب و دقل بازی چیزی نیست آخر این همه کشته شدن این تعداد زن و مرد چه چیزی را تغییر داد جز اینکه تعدادی زن بیوه  و مرد زن از دست داده و تعداد زیادی بچه یتیم،آیا این افتخار و پیروزی توست، اواز تاکتیک های برای نگه داشتن اعضاء متلاشی شده بعد از فروغ استفاده کرده بود که به ذهن هیچ کس خطور نمی کرد،مثلاً زن هایی که در عملیات فروغ شوهرشان کشته شده بود زن یکی دیگری کرده بود و کسانی که ازدواج نکرده بودند زن داده بود یکی از این نفرات بعداً من به مناسبات آنان رفتم به دلیل کُرد بودن گاهاً با هم صحبت هایی می کردیم این فرد زنی بود مقیم امریکا اهل کردستان که او را زورکی زن یکی کرده بودند که از آن خوشش نمی امد و شبهای پنجشنبه که همه به اسکان می رفتند تا غروب روز جمعه تنها زنی بود که در لشکر می ماند و با ما در سالن فیلم سینمایی پنجشنبه شب می دید، این زن سر جریان کردکشی با آنها درگیر شده بود و مصمم به ترک مناسبات سازمان شد و آن موقع به دلیل این که او مقیم امریکا بود آنها نمی توانستند او را نفرستند،چونکه در رابطه با کردکشی و قتل و عام کردها توسط رجوی من جزء معترضین بودم و با او صحبت کردم و به من قول داد هر وقت رفت من با او بروم که به دلیل اردوگاهی بودن من آن موقع قبول نکرده بودند و تعداد زیادی از غیر نفرات اردوگاهی بریدند و رفتند ولی طوری آنها را شبانه به خروجی برده بودند که هیچ کس متوجه آنها نشده بود.
ماهیت رجوی خیلی کثیف و خودخواه بود او همیشه در نشست های جمعی در ابتدا شروع به قرآن خواندن می کرد و طوری تفسیر می کرد که انگار قرآن فقط در رابطه با مسعود و مریم نوشته شده بود و این دو نفر از ملائکه های آسمانی هستند و خودش را منجی عالم و صاحب الزمان می دانست، در یک نشست یادم هست که سوره کوثر را تفسیر کرد و ساعتها ادامه داد و مریم را کوثر می نامید و می گفت که در آن زمان به رسول خدا(ص) گفتند که بی دنباله هستید و ابتر، که خداوند حضرت فاطمه(س) را به ایشان داد و سوره کوثر نازل شد و می گفت که امروز مریم بی دنباله نیست و این همه گوهران بی بدیل دارد، در آن موقع کسی نبود به این مردک بگوید تو با انقلاب ایدئولوژیک مریم و بمباران زن و خانواده در درون مناسبات با این سوره در تناقض است و مجاهدین همان ابتر و دم بریده هستند، این است اوج دجال گری رجوی و حامیان او بعد از روشن شدن این همه دروغ و فریب و عوام فریبی این فرد پلید و خودخواه که هنوز به آن چسبیده اند،آن زمان که رجوی در خانه صدام و ملک اهدایی صدام یعنی قرارگاه اشرف و این همه سلاح و مهمات،تانک و توپ و حمایت های دیگر می گفت که من نه خاک دارم نه پول دارم نه حمایت های خارجی دارم که بر عکس همه این ها را داشت ولی امروز بطور واقعی و یقین اینها را ندارد،، در یکی از نشست ها و گردهمایی های بزرگ در مورد سرهنگ قذافی گفت که او حرم سرای دارد که تعداد آنها بالای صد نفر است و تمامی محافظین او زن های خوش قیافه و…هستند کسی جرأت این را نداشت که بگوید خودت از آن بدترید. محافظینت همه زنان شورای رهبری هستند.  و مردان رده بالا و هم تراز خودت را که بیرون کردید، با همه زنان که صیغه محرمیت با رهبری خواندید، و حرمسرای برای خودت تشکیل دادید و الا چرا همه مردان را از حفاظت رهبری بیرون کردید و به قرارگاه ها فرستادید زن برای دیگر اعضای سازمان ممنوع است ولی برای خودت نه، مریم قجر را از ابریشمچی با قدرت رهبری گرفتید و زن خودت کردید، آیا کس دیگری برای همردیفی شما نبود،پس چرا بقیه را شورای رهبری و هم جنس مریم نامگذاری کردید و خیلی از آنها هم شوهر نداشتند و ازدواج هم نکرده بودند،حتماً اگر مریم کشته می شد با دخترش که بزرگ است ازدواج می کردید، موضوع دیگر در رابطه با برخورد و نحوه رفتار بدی بود که با بچه های اردوگاه داشتند و بیشتر قربانیان رجوی از میان نفرات اردوگاه بود که هر روز به دلایلی یکی از آنها را می کشتند و شایعه می کردند که در هنگام تنظیف سلاح، شلیک ناخاسته صورت گرفته و یا هنگام چرخاندن برجک سرش لای برجک و درب راننده تانک گیر کرده و یا این که سپر گلوله های کردها و امریکاییها در دوران جنگ امریکا می کردند که خودم شاهد این موضوع بودم،که علی و چند نفر دیگر همراه احمد وثاق به عنوان حفاظت فرستادند که همه کشته شدند ولی خود احمد وثاق سالم مانده بود. یا این که تصادفهای ساختگی که تعدادی هم از این طریق از بین بردند و تعدادی هم موقع عملیات مروارید که آن موقع بچه های اسیر اردوگاه های عراق تازه وارد مناسبات سازمان شده بودیم، به دلیل بی اعتمادی که در رابطه با همه بچه ها داشتند جلو نفرستاده بودند بدلیل این که قصد فرار دارند و دونفر از بچه ها اردوگاه آن موقع به بقیه گفته که  ما می رویم به محض این که جلو رفته بودند از پشت آنها را به رگبار بسته، تعدادی هم بدلیل همین جو حاکم در مناسبات سازمان تحمل نیاوردند و در حین نگهبانی خود زنی کرده بودند.
موضوع بعدی حرفم با دولت مردان امریکایی است که حالا دارند وصیت صدام را اجرا می کنند که این فرقه تروریستی را از لیست خارج کردند و برای آنها دلسوزی و حفاظت و….انجام می دهند، آیا کسی یا گروهی از این ها بهتر نتوانستید پیدا کنید، حتماً آن موقع که این ها در قدرت و دارای سلاح جنگ افزار و سلاح بودند بهتر نبود حمایت کنید،امروز که اینها هیچ جایی برای تک تک آنها در این جهان وجود ندارد و بعد از این همه سالیان خیانت و دجالگری ماهیتشان برای همه روشن شده است، ندارند و شما به آنها چسبیده اید. بیچاره امریکا بعد از بیداری اسلامی و شکست و نابودی دست نشانده شان مثل حسنی مبارک و یمن و لیبی که هر کدام یک کشور بودند چسبیده اید به نفراتی که لات و بی آس و پاس هستند.
بنده به عنوان یک فرد جدا شده از این گروه و فرقه که آن معامله ننگین سر اسیران جنگی که از اردوگاه های عراق با فریب و دروغ و کلک به درون تشکیلات خود کشیدند و  بعد از سالیان طولانی در اسارت و زیر شکنجه های روحی و جسمی آنها توانستم صف خودم را از آنها جدا کنم. و اعلام می کنم انشالله  مدد و یاری خدا  نزدیک است و تا از بین رفتن همه آنها کوتاه نخواهیم آمد.وعده خدا هست که هر ظالمی به سزای اعمال خودش خواهد رسید و حق همیشه پیروز است و جبهه کفر و نا حق نابود.
به کوری چشم مریم و مسعود وطن فروش در تاریخ 30/9/83 به همراه تعدادی از جدا شده ها از طریق هواپیما به میهن عزیزم بر گشتم و بعد از مدتی تشکیل خانواده دادم و دارای یک فرزند پسر می باشم که اکنون کلاس دوم است،خوشحالم که خداوند این فرصت را به من عطا کرد تا بتوانم به آغوش گرم خانواده برگردم، در اینجا می خواهم از همسرم تشکر کنم که با وجود همه کمبود و کاستی هایم در کنارم می باشد و به من امید می دهد تا زندگی خوبی داشته باشم.
به امید موفقیت
 

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.