موضوع شکایت من از سازمان مجاهدین خلق

من سیروس غضنفری ساکن فعلی شهر تبریز درایران، در سال هزارو سیصد و شصت و هفت در منطقه دهلران به اسارت نیروهای عراقی درآمدم. بعد از یکسال اسارت در کمپ سوم موصل با توجه به اینکه در معرض تبلیغات سازمان قرار گرفتم برای راحتی از اسارت تصمیم رفتن به سازمان را گرفتم تا خودم را از زندان عراق آزاد کنم، گول حرفهای فریب دهنده سازمان و مهدی ابریشمچی راخوردم که می گفت دو ماه دیگر شما را به ایران می فرستیم و من فکر نمی کردم آنها به ما کلک بزنند.
او میگفت بخاطر این شما را از این زندانها آزاد می کنیم که می خواهیم شما را نزد خودمان ببریم و شما را هرجا خواستید ازایران تا کشور های اروپایی می فرستیم و من هم مثل بقیه فکر کردم یک هم وطن برای آزادی من تلاش می کند.
 اما افسوس بعد از ورودم به سازمان  دیدم به ما لباس نظامی دادند تازه متوجه شدم من به یک پادگان نظامی رفتم و سوال کردیم که، این لباس نظامی برای چیست؟ گفته شد برای یک فرم شدن تمامی نفرات، نیاز است این لباس را داشته باشیم. داستان در اینجا تمام نشد وقتی که صلیب سرخ می خواست با ما دیدار کند نمی گذاشتند با نفرات صلیب سرخ تکی صحبت کنیم. یکبار در قرارگاه سردار در منطقه سلیمانه فقط ما را جمع کردند و گفتند از صلیب سرخ می آیند با شما ملاقات کنند اما موقعی که نفرات صلیب سرخ آمدند به ما گفتند دست بزنید و ما هم دست زدیم که یک مرتبه گفته شد دیدار تمام شد و یکبار هم در قرار گاه اشرف نفرات صلیب سرخ آمدند و نگذاشتند ما تکی صحبت کنیم تا مشکلات خودمان را به نفرات صلیب سرخ بگوییم، اما بعد از مدتی صلیب سرخ به ما یک کارت شهروند عراقی صادر می کند و تحویل سازمان می دهد اما هرگز این کارت به دست ما نرسید که اگر در آن حصار به دستمان می رسید ما یک روز هم در آنجا نمی ماندیم و به دلیل نداشتن یک کارت شناسائی و نداشتن یک پشتیبان و حتی یک تماس با خانواده و نداشتن آزادی بیان من و امثال من بهترین سالهای عمر خودمان را در اشرف و آن حصارچند لایه ای سیم خاردارگذراندیم واز همه چیز بی خبر.
شاید باورتان نشود حتی ما با هم اردودگاهی خودمان هم اجازه صحبت نداشتیم.من حدود 15 سال در قرارگاه اشرف ماندم به امید اینکه یک روز آزاد شوم و موقعی که آمریکا به عراق حمله کرد از این فرصت استفاده کرده و از سازمان خارج شدم و به تیف آمریکائیها پیوستم و از آن طریق بود که به  ایران آمدم و امروز از سازمان به خاطر اینکه بهترین دوران عمر وزندگی و جوانی ام را حدود 15 سال به بند کشید، میخواهم شکایت میکنم تا از حق و حقوق خود و هدر رفتن سالهای جوانی ام که دیگر برنمی گردد دفاع کنم و از طریق دادگاه های  بین المللی به حق خود برسم!
موضوع شکایت من بقرار زیر است:
1-    حدود 15 سال در آن سازمان مرا نگه داشته و از ساعت 30/5 صبح تا 12 شب از من کار کشیده اند و گاه شب و روز یکسره کار کرده ام، اما سازمان موقع جداشدن یک دینار هم به من نداده است.
2-    طبق قانون همه کشورها، پناهنده حقوقی از کشور پناه دهنده می گیرد ولی حقوق ما را سازمان از دولت عراق گرفته و هرگز به ما نداده است. به خاطر اینکه ما در سازمان بودیم و دولت عراق  هم از سازمان حمایت می کرد به ما حقوقی به اندازه  حقوق یک افسر اطلاعاتی می داد و ما هم از این حقوق سالها محروم بودیم و سازمان آن را گرفته و برای خود شرکتهایی در کشورهای خارجه و کشورهای عربی خریده و به نام خانواده رجوی، رضائی، ابریشمچی و عضدانلو ثبت کرده و سرمایه گذاری در کشورهای اروپایی کرده است و به من هم موقع جداشدن هیچ چیز حتی یک لباس مناسب نداده است، و موقع آمدن به ایران آمریکائیها یک دست لباس داده بودند تا آن لباس فرم را نپوشم و برای اینکه بعداً شکایت نکنیم از ما یک برگه امضا شده گرفتند به این شرح که من تمام وسایل خودم را از سازمان تحویل گرفتم و این وسایل چیزی جز یک آلبوم عکس خانوادگی که یکسری از آن عکسها را قبلاً برداشته بودند و دفتر خاطرات ومدارک شخصی (در سازمان)، سازمان حتی برای وسایل شخصی مثل لیوان و مسواک و لباس هم از ما امضا گرفتند.
3-     من از سال ورود به سازمان درخواست رفتن را کردم و به جای اینکه نگذارند من بروم از من تعهد گرفتند که تا سرنگونی نظام جمهوری اسلامی نزد آنها بمانم اگرمی خواهی به ایران بروی باید یک مصاحبه انجام بدهی، بعداً 3 سال در قرارگاه اشرف بمانی وبعداً از طریق زندان ابوغریب که در دست عراقی هاست تعیین تکلیف شوی.در سال 1372 مجدداً در خواست کردم جواب همان شد که قبلاً بود و چون خانواده ام از من اطلاعی نداشتند که کجا هستم وچه می کنم برای اینکه بتوانم زنده بمانم به امید دیدار خانواده تعهد نامه های آنها را امضا کردم.
4-    پدرم در سال 71 برای باخبر شدن از من به سرپل سازمان در ترکیه آمده بود اما به من اجازه ملاقات با پدرم را ندادند و در یک جمع گفتند که یک نامه بنویس با این عنوان که از من نگران نباشید و من خودم خواستم اینجا باشم و راحت هستم و بدون اینکه به من بگویند کجا خواهند فرستاد که بعداً  از طریق عباس اسکندری باخبر شدم پدرم در ترکیه به دنبال من آمده بود و آنها نامه را به او داده اند که من با آنها ملاقات حضوری نداشته باشم.
5-    در این سالها نگذاشتند من یک نامه هم به خانواده ام بنویسم و یا یک تلفن بزنم و هر موقع هم درخواست کردم گفته اند که تو هنوز وصل خانواده ات هستی و جلو جمع به من توهین کردند و فقط خودشان برای اینکه عکس مریم و مسعود را از طریق نامه من به ایران بفرستند به من گفتند نامه بنویس و این عکس ها را داخل نامه بگذار و به خانواده ات بفرست و در نامه از خانواده ات درخواست کن که به سازمان بیایند و اگر این جمله را در نامه نمی نوشتی نامه ارسال نمی شد.
6-    از من آدرس خانه مان را گرفتند تا برای عملیات های داخلی خودشان از خانواده ما پول بگیرند با این مضمون  که اگر پول بدهید فرزندتان را به زودی می آوریم و از خانواده ام طی سالهای 72 و 74 پول گرفتند و هر بار حدود 200 الی 250 هزارتومان گرفته شده و از بعضی خانواده ها حدود 50 الی 100 هزار تومان گرفته شده و این را برای خرج عملیاتهای داخلی و ترورهای داخل کشور کرده اند و ما هم خبر نداشتیم تا اینکه بعد از مدتها متوجه شدیم.
7-    برای اینکه دستم به خون آلوده شود از من خواستند تا در ماموریتها شرکت کنم و در ماموریتهای مرزی برای باز کردن میدان مین از من استفاده کردند تا بعداً نتوانم به یک کشور دیگر بروم و تا آخر در نزد آنها به عنوان یک نفر که سابقه تروریستی دارد و هیچ کشوری هم قبول نمی کنند ناچارباشم پیش سازمان بمانم.
8-    در نشست های درونی برای اینکه حرفم را نگویم در جمعی که حدود 75 الی 100 نفر بودند به من توهین کردند و مارک نفوذی زدند  با این عنوان که قبلاً در سپاه پاسداران بودی و اگر سپاهی نبودی در نشست سر خط سازمان و ایدئولوژی سازمان مشکل نداشتی.
9-    در نشست های درونی به زور از من خواستند که گزارش بنویسم تا از این طریق مرا زیر فشار بگذارند که قبول کنم سازمان درست می گوید و هر گاه هم نمی نوشتم روزها زیر فشار روحی و روانی بودم و چون حق نداشتیم دو نفر با هم صحبت کنیم از این رو مارک درونگرائی می زدند که به کسی وصل نیستی و تو الان تبدیل به یک حیوان وحشی شده ای و یا مارک می زدند که  علاقه به زن تو را اینطور کرده است و برای اینکه زیر فشار نباشم و مارک نخورم مجبور بودم یک گزارش بنویسم.
10-    در سال 1370 منصور اسماعیلی از من خواست یک گزارش بنویسم که من تا ابد ازدواج نکنم و در ذهن و روحم هر چه هست و به آن فکر می کنم طلاق آن را بدهم. در ضمن گفت شما اردوگاهی ها مشکل دارید که نمی توانید جایی بروید و باید طلاق بدهید تا در سازمان باشید و چون ترس داشتم سر به نیست شوم این گزارش را بعد از یک ماه دادم.
11-    موقعی که اسرا عوض شد مهدی ابریشمچی در سالن اجتماعات اشرف ما را جمع کرد و به دروغ گفت اگر شما به ایران بروید، اعدام یا زندانی خواهید شد و عکس 2 نفر اعدامی را هم به ما نشان داد و چون از جایی هم خبر نداشتیم و هیچ رسانه ای در دسترس نبود از ترس اینکه شاید اگر برگردیم اعدام می شویم در نزد خودشان ماندیم و در آن اجتماع یک نفر هم به مهدی گفت قرار بود ما را دو ماه دیگر آزاد کنید پس چی شد؟ در جواب مهدی گفت قرار بود من هم در سازمان 6 ماه باشم اما الان 25 سال است که در اینجا هستم و در ضمن گفت دیگرراههای برگشتن برای شما بسته است.
12-    در سال 73 بعد از یک ماه فشار روحی توسط مسعود رجوی در نشست هایی به نام حوض در بغداد به ما گفت دیگر کسی حق ندارد بگوید من می خواهم بروم و اگر هم کسی گفت آن موقع خودش مسئولیت را به عهده خواهد گرفت و یک ضوابطی گفت که شامل این است تا 2 سال در قرارگاه خواهید ماند، بعداً باید در مصاحبه بگوئید من از نظام جمهوری اسلامی هستم و بعداً تحویل دولت عراق داده می شود و 8 سال باید در زندان ابوغریب بمانید. از ترس این ضوابط مسعود رجوی، من و امثال من تن به دادن تعهد و ماندگار شدن دادیم.
13-    در سال 77 تا 79 مسعود رجوی عملیاتهای داخلی و مرزی را راه انداخت و اگر کسی در این عملیات شرکت نمی کرد به آن مارک زندگی طلبی می زدند و آن هم در مقابل یک جمع، و نفرات مجبور بودند به خاطر اینکه مارک زندگی طلبی و ترس نخورند در عملیاتها شرکت می کردند و طوری بود که افراد نمی توانستند آزادانه هر چیز را انتخاب کنند.
14-    در سال 79 در یک نشست مسعود بعد از یک ماه صحبت و 2 ماه نشست های دیک که افراد را طوری کرده بود که به هم توهین کنند و نفر ناچار شود خواسته های مسعود را که از هر کس یک تعهد می گرفت قبول کند  محورهای تعهد چنین بود که: من تا سال 84 تعهد می دهم نزد سازمان بمانم تا آن موقع اگر من این تعهد را رعایت نکردم باید در یک جمع بزرگ جواب بدهم یعنی در یک بازجوئی، دوم: جمع حق دارد مرا تعیین تکلیف کنند، اگر تصمیم گرفت تا سال 84 در نزد سازمان باشم و فقط در درون نباشم یعنی زندانی باشم. و بعداً دو راه را انتخاب کنیم یکی وارد ایران شوم از طریق قاچاق و یا از طریق خود سازمان- که دراین موردسه نفر سربه نیست شدند – که در نشست یکی از نفرات گفت من بعد از دیدن آن دو صحنه در مرز دیگر ترس داشتم بگویم که من هم نمی خواهم در سازمان باشم. چون دیدم نفرات را چه کار کردند.
15-    من شکایتم را با این بند تمام می کنم که اگر درجایی عدالت وجود دارد واز حق انسانهایی که سالها در اسارت یک سازمان به رهبری مسعود و مریم بودند و هیچگاه حق بیان پیشنهاد، انتقاد به رهبری سازمان، تصمیم برای خود و سرنوشت خود را نداشتند دفاع کنند.
 باید بگویم حتی نمی توانستیم رادیو گوش بدهیم و دزدکی و زیر پتو آن هم بعد از خاموشی و با هدفن گوش میکردم. جایی که برای انسان کوچکترین ارزشی قائل نمی شدند و همه چیز را با زور و توهین به فردیت هر شخص آن هم در یک جمع و آخر هم بدون هیچ حقوقی مرا به یک جایی رها کرد و الان که بهترین زمان عمرم را از دست دادم و5 بارعمل جراحی شدم بر اثر فشاری که آنجا آمده است و امروز توان کاری ندارم بدون هیچ پولی ما را رها کرده و برایمان هم یک مارک زد که شما سالها نفوذی بودید و حتی شما اگر دست داد، حکم شما مرگ است و مریم رجوی در پیام عید خود این فرمان را صادر کرد آنهائی که از سازمان جدامی شوند باید آنها را کشت.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.