ابر فرقه – قسمت سوم

High cult
نگاهی اجمالی به تاریخچۀ سازمان مجاهدین خلق ایران
(در پادگانهایش در عراق و قلعۀ اشرف)
با نگاهی به کتاب "فرقه ها در میان ما"
نوشتۀ: خانم مارگارت تالر سینگر استاد دانشگاه برکلی آمریکا
ترجمه: مهندس ابراهیم خدابنده
نگارش: مهندس محمّدرضا مبیّن – (با تجربه 10 سال حضور در فرقۀ مخرب رجوی)
دانشجوی کارشناسی ارشد مهندسی عمران
در حال حاضر مهندس یک پروژه ساختمانی است  
عضو انجمن نجات استان آذربایجان شرقی
***
اما این انقلاب مرا از آن رو به این رو کرده است و مرا حرف شنو کرده است !
غافل از اینکه فرد عضو فرقه صرفاً در یک پروسۀ مجاب سازی و بازسازی فکری روانشناسانه قرار گرفته است.
اغلب در جامعه این نگاه غلط به اعضای سابق وجود دارد که : کسانی که به فرقه ها می پیوندند، خودشان جستجو گر بوده اند. در صورتی که این فرقه ها هستند که فعالانه و مهاجمانه پیروان را پیدا می کنند و روی آنها آزمایشاتشان را اجرا می کنند.
فرقه ها به خاطر ساختار و ماهیتشان که دمکراتیک نیستند، هرگز موافق آزادی بیان و عمل نیستند و آنتی تز ساختاری هستند که در آن رشد کامل انسانی می تواند کسب گردد.
فرقه ها اعضا و کسانی را که جذب کردند، در برابر پروسه های تحمیلی روانی و اجتماعی سازمان یافته قرار می دهند، تا در آنها تغییرات رفتاری به وجود آورده، کنترل گروه را به میزان قابل توجهی بر زندگی اعضا و کسانی که جذب شده اند، برقرار نمایند، این فرقه ها اعضای خود را گول می زنند، زیر سلطه می گیرند، استثمار می کنند و تلاش می کنند آنها را تا حد امکان حفظ نمایند.
–    تمامی فرقه ها از تکنیک های بازسازی فکری برای عضو گیری، تغییر دادن افراد و استثمار پیروان خود استفاده می کنند.
بر خلاف آنچه بسیاری از مردم تصور می کنند، فرقه ها و گروههایی که از روند بازسازی فکری استفاده می کنند، بجای از بین رفتن، مانند رویش قارچ بعد از بارش شدید باران رشد کرده اند.
نه هر کسی مورد مراجعه یک عضو گیر فرقه قرار می گیرد، به گروه جذب میشود، و نه هر کسی که جذب می شود برای همیشه می ماند، ولی باندازۀ کافی جذب می شوند و به مدت کافی می مانند تا فرقه ها را به مشکل اجتماعی خرد کننده ای که سزاوار بررسی جدی است، تبدیل نمایند.
 در دهه های 1980 و 1990 یعنی از حدود 20 الی 30 سال پیش، آمار موجود است که فرق ها افرادی در هر سن و سال و در هر محدودۀ درآمدی را گمراه کردند.
آنها شما را می خواهند !…..
فرقه ها به نظر می رسد پایانی برای فعالیت های غیر متعارف خود ندارند، رهبران فرقه ها به نظر می رسد که نهایتی برای بی وجدانی و حد و ظرفیتی در ستم به پیروانشان نمی شناسند. از طرفی اعضای فرقه ها بنظر می رسد طاقتی فراتر از ظرفیت انسانی داشته باشند و وقتی آنها فرقه را ترک می کنند، این اعضای سابق به روشنی روحیه ای نا محدود و اراده ای شکست ناپذیر برای مداوای خود، بازیافت استقلال خویش، و بیرون آمدن به شکل مثبت از تجارب وحشتناکی داشتند، دارند، روحیه و اراده ای که من فقط می توانم در خصوص هر فرد جدا شده از فرقه، بیشتر و بیشتر آنان را ستایش کرده و ارج بگذارم . کسانی که از طوفانهای سهمگین داخل فرقه که هر یک از آنها می تواند یک انسان را بکلی خرد نماید، عبور کردند، تجربه های سنگین به بهای از دست دادن روزها و سالهای عمرشان بدست آوردند و اکنون مسیر زندگی را بخوبی طی می نمایند.
در فرقه رجوی روابط و مناسباتی بسیار خاص حتی خاص تر از روابط بین نظامیان یک ارتش برقرار است، افراد مجبورند تمام ساعات شبانه روز را در آماده باش باشند، نه یک شب نه دو شب بلکه هفته ها و ماهها و سالها در اماده باش بودند برای هر فرمانی ! حتی فدای جان!
کسانی که نظامی بودند فکر می کنم معنی آماده باش کامل را بخوبی می فهمند همۀ این قواعد فوق نظامی به یک طرف و فشارهای روانی و دوری و بی خبری از خانواده و عزیزان هم به یک طرف.
در روابط فرقه ای یک فرد(رهبر فرقه) آگاهانه افراد دیگر را وادار می کند تا بطور کامل در خصوص تقریباً همۀ تصمیمات زندگیشان وابسته به او باشند. و به این پیروان اعتقادی چنین القا می نمایند که او دارای استعداد، نبوغ یا دانش ویژه ای است.
هر فرقه حول 3 محور تشکل و بررسی می گردد:
1-    سر منشأ گروه و رهبر فرقه
2-    ساختار قدرت، یا روابط بین رهبر و پیروان
3-    استفاده از برنامه های هماهنگ شده مجاب کردن که بازسازی فکری و بصورت عامیانه نفر" مغز شویی" نامیده می شود.
پس رهبر، ساختار و بازسازی فکری 3 فاکتور اصلی و پایه های یک فرقه هستند
رهبر:
رهبران فرقه ها افرادی خود انتصابی و مجابگر هستند که ادعا می کنند دارای مسئولیت خاصی در زندگی بوده و مسلح به دانش ویژه ای هستند و اغلب، حراف و جذاب هستند. رهبران فرقه ها تمایل به اعمال اراده و تسلط داشته، اغلب به عنوان کار یزماتیک توصیف می شوند که مسعود رجوی نیز هر کس او را از نزدیک بشناسد جذبه و نفوذ خاصی در کلامش وجود دارد.
رهبران نیاز به داشتن میزان کافی از برش، جذبه یا سایر قدرت های کاریزماتیک برای جذب کنترل وادارۀ افرادشان دارند. رهبر دست خود را روی مشکلات واقعی جامعه می گذارد و جوان با باور به این مشکل به سازمان می پیوندند. آنها مریدان خود را وادار می کنند تا خانواده، شغل، سابقه کاری ودوستان خود را برای پیروی از آنها رها کنند.
و در تمامی موارد اگر دسترسی داشته باشند آشکارا یا پنهانی نهایتاً دارائی، پول و زندگی پیروان خود را تحت کنترل می گیرند.
رهبران فرقه ها تمرکز را بر عشق، فداکاری و وفاداری به خود بنا می کنند و برای اثبات سرسپاری اعضاء به رهبر، آزمایشات مختلف سرراه پیروان می گذارند مثلاً در فرقۀ مجاهدین اولین آزمایشی که اثبات کننده سرسپاری به رهبر است درآوردن انگشتر و طلاق همسر و دادن آن به حریم رهبری است. و اگر فرزندانی نیز داشته باشید باید همه را به عشق رهبر، رها کنید!
می گویند طلاق کافی نیست باید آنرا در حریم رهبر قرار دهی تا نتوانی بآن چپ نگاه کنی!
جالب تر اینکه در فرقۀ رجوی مجردها هم باید طلاق ابدالدهر بدهند هر چیزی را در ذهن و خاطره و …
خلاصه تمامی زنان دنیا را باید رسماً طلاق بدهی چیزی  که در هیچ فرقه ای به ذهن کسی خطور هم نمی کند.
در فرقه، رهبر بعنوان مقام عالی شناخته می شود و هیچ دادخواستی خارج از سیستم رهبر به سیستم بالاتر قضائی وجود ندارد. خلاصه با یک شخصیت فوق عالی غیر قابل انتقاد کردن و اگر گناه نباشد می گویم با یک معصوم روبرو هستیم!
خلاصه در فرقه، رهبر تنها و آخرین حاکم بر تمامی مسائل است. و اگر صلاح دانست عضو باید بمیرد یا زنده بماند.
حتماً سؤال می کنید که چرا رهبر به خود چنین مجوزی داده است؟
رهبران فرقه ها ادعا می کنند که سنت شکنی کرده، چیزی بدیع ارائه نموده، و تنها سیستم موفقیت آمیز را برای تغییراتی که مشکلات اجتماعی و سیاسی مردم یا ضعف ها و نارسایی های منطقه ای و جهانی را حل می کند به وجود آورده اند!
البته برای نگه داشتن اعضا، ادعاهای دیگری نیز مطرح می کنند، تقریباً تمامی فرقه ها ادعا می کنند که اعضای آنها برگزیده، پیشتاز، انتخاب شده و خاص هستند و غیر عضوها و افراد عادی جامعه، موجودات پایین تری بحساب آورده می شوند.
از اعضا می خواهند در درون گروه باز و راستگو بوده و همه چیز را در برابر رهبر اعتراف کنند و البته همیشه باید روسیاهی ها را گفته و خود را در برابر حق رهبری مقصر بدانند.
مثلاً در نشست های فرقه، ما اغلب می بایستی حتی نبردن رهبری را به تهران در نتیجۀ کم کاریها و اشکالات ایدئولوژیک خودمان جلوه می دادیم. باید می گفتیم قدرت رهبری سیاسی وایدئولوژیک حکومت ایران حق مسلم رجوی بوده که به سرقت رفته است ولی اینکه این همه سال رهبری را در عراق زمین گیر و ماندگار کردیم محصول کارکردهای غلط و انتقادات و اشکالات ما در مناسبات و روابط فرقه بوده و کم کاریهای ما و پرداختن به مسئله "دوران" یعنی" زن و زندگی" باعث شده حق رهبری را بخوریم!
حتماً می پرسید که کدام زن و زندگی؟ مگر در مناسبات فرقه رجوی همه مردان ، زن و زندگی را طلاق نداده بودند؟
چرا ولی می گفتند شما در درون تان و ذهن تان به رهبری خیانت می کنید همۀ شما دوگانه اید، و…
خلاصه تاوان تصمیم گیریهای غلط رهبر فرقه را هم ما باید می دادیم و همیشه بایستی بدهکار می شدیم و نکرده هایمان را جلوی رهبری بیان می کردیم.
در این فرقه که به عنوان یکی از فرقه های درون گرا شناخته می شود، تمامی جزئیات اعضاء اعم از اجباراتی در مدل لباس و ظاهر، محدودیت غذایی ، فاکت های ذهنی دوران، اینکه چه خواب می بینیم، دربارۀ دیگران چه فکر می کنیم؟ و …. تحت نظارت گروه و رهبر قرار داشت.
همه چیزمان را باید یه صورت ریز و کتبی به مسئول مربوطه گزارش می دادیم و این کار به عنوان یک ارزش در فرقه تعریف شده بود و ما روزانه بصورت خود به خودی و البته داوطلبانه به مسئول خودمان گزارش می نوشتیم. و اگر چند روز این کار انجام نمی شد، مسئول با تحت مسئول (یعنی ما) وارد بحث و سؤال می شد و می گفت: "چرا خود را از رهبری قطع می کنی!؟"
و می گفتند نخ وصل هایت را به رهبری تقویت کن، مخصوصاً اگر بر علیه کسی گزارش می نوشتیم خیلی با ارزش تر بود و تشویق هم می شدیم واینکه با کسی پل نداشته باشیم یک ارزش مهم در تشکیلات بود.
پل: یعنی داشتن رابطۀ عرضی با یک تحت عضو دیگر و زدن محفل.
و اما محفل چیست؟ محفل در مناسبات و روابط فرقه ای رجوی، شعبه سپاه پاسداران تعریف می شود و بقدری روی این موضوع در نشست های جمعی ما نور شده که هر کس نداند حتماً فکر می کند شعبه سپاه پاسداران یک چیز وحشتناک و جزامی مانند و دور از تصور می باشد. واقعیت این است که تمام نقشه های فرار و پشت کردن به رهبر فرقه از دل روابط محفلی و دوستانه در آمده است.
نوشتن فاکت محفل و خواندن در جمع، به دنبالش تیغ کشیدنهای فراوانی را به همراه داشت.
منظور از تیغ کشیدن نیز، انتقادات و توهین های شدید جمع نسبت به فرد است بطوریکه تعادل روحی چنین سوژه ای، روزها و شب ها بهم می خورد و البته می گویند این مقدمۀ تغییر و لحظات مبارکی است!
ادامه دارد
 

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.