خانواده ها

سفرنامه انتظار و امید- قسمت پایانی

ای پادشه خوبان، داد از غم تنهایی
 دل بی تو به جان آمد، وقت است که باز آیی
دلتنگ و خسته دل، با گلویی شرحه شرحه و خونین از خواب بر می خیزم، امروز روز رفتن است و من بی قرارم.
روز گذشته، همسفران اندوه بارم به پابوسی سید و سالار آزادگان، برادر غیورش و مولای متقیان رفتند تا سر در دامن ضریح ایشان بگذارند و از غم و رنج دلتنگی خویش بگویند.
ای آزادگان خفته در خاک عراق، ای امامان دور از وطن و غریب، شما درد و رنج دوری را می فهمید، ما را در یابید.
همه ی دلخستگان پس از صرف صبحانه، با کوله بار بسته مقابل ورودی هتل گرد هم می آیند.
چقدر جدایی سخت است، چقدر انسان تنهاست، نمی توان تصور کرد که تا چند روز پیش بسیاری از این همسفران را هرگز ندیده بودیم ولی اکنون که چند روزی با هم حماسه و خاطره آفریده ایم، نمی توانیم جدایی را تاب بیاوریم.
هر کس از دیگری شماره می گیرد و قول تا دوستی پایدار بماند و برقرار. همسفرانم با ابراز لطف صادقانه مرا برای نوروز پیش رو به گوشه و کنار ایران پهناور دعوت می کنند و من شرمسار از این همه مهربانی.
چه خوشحالم که اگر غم و رنج دوری از دو برادر رشید و زیبا و هنرمندم بر دلم سنگینی میکند و سالهاست دیده به راهشان منتظر است، در این راه برادران و خواهران بسیاری یافتم که مرا با باران عاطفه و مهر خویش می نوازند.
از حال و روز برادران جدا شده ام که در چند روز گذشته به همراه بعضی از اعضای خانواده شان در هتل اقامت داشتند و اکنون باید خداحافظی کنند نمی دانم چه بگویم، مانند پرندگان سرکنده بی قرار، چون پروانه دور شمع وجود خانواده ها می گردند و از هر فرصتی برای گرفتن عکسی یادگاری استفاده می کنند.
گرچه لبانم می خندد و ولی خدا می داند که دلم خون گریه می کند، برای مظلومیت این اسیران فرقه رجوی که سالها با خدعه و فریب و ایجاد رعب و وحشت از عشقی پاک و ناب و فرصت حضور در جمع خانواده خود محروم شده اند و تحت شدیدترین فشارهای روحی و جسمی و نشست های ایدئولوژیک مجبور بوده اند خانواده را، مادر را که پاک ترین عشق روی زمین را در سینه دارد و پدر را و خواهر را و برادر را دشمن و مزدور قلمداد کنند.
آنها بیقرار رفتن ما هستند و ما نیز گویی پاره های قلبمان را جا می گذاریم و می رویم.
همه سوار می شوند، اتوبوسها راه می افتند. غم غوغا میکند، خواهرم مرثیه سرایی می کند و ما اشک می ریزیم:
اگر بار گران بودیم و رفتیم
 اگر نامهربان بودیم و رفتیم
 شما با خان و مان خود بمانید
 که ما بی خان و مان بودیم و رفتیم…
گلی گم کرده ام می جویم او را
 به هر گل می رسم می بویم او را
 گل من یک نشانی در بدن داشت
 یکی پیراهن کهنه به تن داشت….
یا ابا عبدالله… چقدر حال و روز ما شبیه کاروان شام است، غریب، دل شکسته و بال و پر ریخته.
چقدر این مصیبت و مصیبت خوانی ها آشناست، گویی که باز یزیدی از نطفه ی شیطان در وجود آمده و حسینی در خاک و خون غلطیده و زینبی گریان و زاروار مرثیه سر می دهد.
خواهر اسیر دربند، الخاص کوه پیما، هم استانی و همسفر ماست، شروه خوانی این خواهر در پشت سیاج های اشرف دلها را کباب کرده است در سوز جدایی از برادر، و اکنون نوبت اوست که می خواند و دلها در آتش کلامش می سوزند و چشمها می بارند.
گرچه این خواهر دلسوخته و هجران کشیده با زبان ترکی مویه می کند و مرثیه می خواند اما، همدلی از همزبانی خوشتر است…
گویی با شیواترین بیان شرح قصه پر قصه ی ما می گوید که چنین بر دل می نشیند و اشک را از دیده می باراند.
پس از چند ساعت به مرز می رسیم، تشریفات ورود و خروجی مرزی انجام می شود و وطن آغوش گشوده است…
مرحبـا ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جملــــــــــــه علتهــای ما
 جسم خاک از عشق بر افلاک شـــد
کوه در رقص آمد و چالاک شـــــــــــد
 باغ سبــز عشق کاو بی منتهاست
جز غم و شادی در او بس میوه هاست
 عشق خود زین هر دو حالت برتر است
بی بهار و بی خزان سبز و تـــــــر است
 هر که را جامه ز عشقی چاک شــــــــد
او ز حرص و عیب، کلی پاک شــــــــــــد
 ای دوای نخوت و نامـــوس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
پایان

راحله ایرانپور

نمایش بیشتر

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا